|
در آن شرط قدم آنست که مجنون باشی
|
پري كوچيك من ني لبكش جنس بلور
توي گرگ و ميش چشماش صد تا مرواريد نور
پري كوچيك من خونه ش تو اقيانوس دور
واسه اون بستر موجا مثل گهواره و گور
پري كوچيك من فاصله ي بين دو بوسه س
اما بوسه بي خطر نيست همه جا سايه ي كوسه س
پري غمگين من ! طلسم موج و مي شكنه
بوسه ي دوم معجزه رو لبهاي منه
تنم رو طعمه ي كوسه مي كنم براي تو
توي ني ني نگاهت يه ستاره روشنه
پري كوچيك من ! حرفي بزن چشمات و واكن
من صدات رو مي شناسم تنها يه بار من رو صدا كن
سينه ريزي از ترانه دو تا گوشواره ي گيلاس
برگ سرخ گل كوكب پيشكشم برات هميناس
صداي ني لبك تو رمز بيداري موجه
عمق اقيانوس رويا با تو هم معني اوجه
پري غمگين من ! طلسم موج و مي شكنه
بوسه ي دوم معجزه رو لبهاي منه
تنم رو طعمه ي كوسه مي كنم براي تو
تو ني ني نگاهت يه ستاره روشنه
اين عشق ، چه عشق است ؟ ندانيم كه چون است
عقل است و جنون است و نه عقل و نه جنون است
فرزانه چه دريابد و ديوانه چه داند ؟
از مستي اين باده كه هروز فزون است
ماهي ست نهان بر سر اين بحر پريشان
كاين موج سر آسيمه بلند است و نگون است
حالي و خيالي ست كه بر عقل نهد بند
اين طرفه چه آهوست كزو شير زبون است ؟
آن تيغ كجا بود كه ناگه رگ جان زد؟
پنهان نتوان داشت كه اينجا همه خون است
با مطلع ابروي تو هوش از سر من رفت
پيداست كه بيت الغزل چشم تو چون است
با زلف تو كارم به كجا مي كشد آخر ؟
حالي كه ز دستم سر اين رشته برون است
سايه ! سخن از نازكي و خوش بدني نيست
او خود همه جان است كه در جامه درون است
برخيز به شيدايي و در زلف وي آويز
آن بخت كه مي خواستي از وقت ، كنون است
با خلعت خاكي طلبي طلعت خورشيد
رخساره بر افروز كه او آينه گون است

اي عشق تو ما را به كجا مي كشي اي عشق
جز محنت و غم نيستي ، اما خوشي اي عشق
اين شوري و شيريني من خود ز لب توست
صد بار مرا مي پزي و مي چشي اي عشق
چون زر همه در حسرت مس گشتنم امروز
تا باز تو دستي به سر من كشي اي عشق
دين و دل و حسن و هنر و دولت و دانش
چندان كه نگه مي كنمت هر ششي اي عشق
رخساره ي مردان نگر آراسته ي خون
هنگامه ي حسن است چرا خامشي اي عشق
آواز خوشت بوي دل سوخته دارد
پيداست كه مرغ چمن آتشی اي عشق
بگذار كه چون سايه هنوزت بگدازند
از بوته ي ايام چه غم ؟ بي غشي اي عشق
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود بوسه است
و هر انسان برای هر انسان برادری است
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ای است
و قلب برای زندگی بس است
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف زندگی است
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم
روزی که هرلب ترانه ایست
تا کمترین سرود بوسه باشد
روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم....
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی که
دیگر
نباشم....
اگه از تو ننوشتم ، فکر نکن سرم شلوغه
توی زندگی یه وقتا ، تنهایی رمز عبوره
اگه از چشمات گذشتم ، فکر نکن عاشق نبودم
مطمئن باش توی دنیا ، دل به تو سپرده بودم
خیلی سخته بگی میرم ، وقتی می خوای که بمونی
وقتی می خوای تو خیالت ، شعرای قشنگ بخونی
من گذشتم از تو اما ، تو همیشه بهترینی
مثل اشکی واسه چشمام ، موندگاری و صمیمی
من می خواستم تو خیالم ، ازتو تا ابد بخونم
تنها باشم بی حضورت ، رازچشماتو بدونم
من می خواستم واسه دردام ، تنهایی خونه بسازم
با نت های مهربونیت ، شعرای قشنگ بسازم
می دونستم وقتی میرم ، دیگه تا ابد غریبم
حتی واسه چشم خیست ، بی وفاترین فریبم
شاید امروز که سیاهی ،رخنه کرده تو وجودم
بدونم که راستی راستی ، روزی عاشق تو بودم
و هنوز عاشقتم