تبليغاتX
در ره منزل لیلی که خطرهاست -
در آن شرط قدم آنست که مجنون باشی

 

با تو يك شب بنشينم و شرابي بخوريم
آتش آلود و جگر سوخته آبي بخوريم
در كنار تو بيفتيم چو گيسوي تو مست
دست در گردنت آويخته تابي بخوريم
بوسه با وسوسه ي وصل دلارام خوش است
باده با زمزمه ي چنگ و ربابي بخوريم
سپر از سايه ي خورشيد قدح كن زان پيش
كز كماندار فلك تير شهابي بخوريم
پيش چشم تو بميرم كه مست است ، بيا
تا به خوش باشي مستان مي نابي بخوريم
صله ي سايه همين جرعه ي جام لب توست
غزلي نغز بخوانيم و شرابي بخوريم

 

 

چون طلای ناب مرا بی منت از خاکم بکن
یک شبی را عاشقانه از هوس پاکم بکن
هرنگاهت موجی بر هر تخته سنگ پیکرم
پرتلاطم ز پیش ام غرق امواجم بکن
می پسندم بازوانت را به دور شانه ام
اول کارم هنوز فکر سرانجامم بکن
با تو من در شب خیال دیگری دارم به سر
همچو شبگردی مرا از خواب بیدارم بکن
شبنمی شو بوسه بر گلبرگ اندامم بزن
بوسه بارانم بکن بی تاب بی تابم بکن
دوست دارم همچو پیچک بر سراپای تو پیچم
باز امشب چون گل وحشی شدم رامم بکن
بخت و قسمت را بگو دستی به دست هم دهند
دست به دستم ده کنار سایه ات خوابم بکن

 

 

 

 تو را ساختم با اون برفا ، آدم برفي
تو اون شب اومدي دنيا ، آدم برفي
شبي كه عمرش از هر شب دراز تر بود
به او شب ما مي گيم ، يلدا ، آدم برفي
يه جورايي من و تو عين هم هستيم
توام تنها ، منم تنها ، آدم برفي
من عاشق بودم و خواستم پناهم شي
توام عاشق بودي اما ، آدم برفي
همه انگار پي اونن كه كم دارن
تو بودي عاشق گرما ، آدم برفي
منم از عشقم و اسمش واست گفتم
نوشتم با دسام زيبا ، آدم برفي
تو خنديدي و گفتي ، قلبت از يخ نيست
تو عاشق بودي عين ما ، آدم برفي
تو گفتي كه براش مي ميري و مردي
آره مردي همون فردا ، آدم برفي
ديگه يخ سمبل قلباي سنگي نيست
سفيدي داشتي و سرما ، آدم برفي
تو آفتاب و مي خواستي تا دراومد اون
واسش مردي ، چه قدر زيبا ، آدم برفي
نمي ساختم تو رو اي كاش واسه بازي
تو يه پروانه اي حالا ، آدم برفي
چه آروم آب شدي ، بي سر و صدا رفتي
بدون پچ پچ و غوغا ، آدم برفي
كسي راز تو رو هرگز نمي فهمه
چه قدر عاشق ، چه قدر رسوا ، آدم برفي
من اما با اجازت مي نويسم كه
تو روحت رفته به دريا ، آدم برفي
تو روحت هر سحر خورشيد و مي بينه
مي بينيش از همون بالا ، آدم برفي
ببخشيد كه واسه بازي تو را ساختم
قرار ما شب يلدا ، آدم برفي

 

 

 

 

هوا ترست به رنگ هواي چشمانت
دوباره فال گرفتم براي چشمانت
اگر چه كوچك و تنگ است حجم اين دنيا
قبول كن كه بريزم به پاي چشمانت
بگو چه وقت دلم را ز ياد خواهي بر د
اگر چه خوانده ام از جاي جاي چشمانت
دلم مسافر تنهاي شهر شب بو هاست
كه مانده در عطش كوچه هاي چشمانت
تمام آينه ها نذر ياس لبخندت
جنون آبي در يا فداي چشمانت
چه مي شود تو صدايم كني به لهجه موج
به لحن نقره اي و بي صداي چشمانت
تو هيچ وقت پس از صبر من نمي آيي
در انتظار چه خاليست جاي چشمانت
به انتهاي جنونم رسيده ام اكنون
به انتهاي خود و ابتداي چشمانت
من و غروب و سكوت و شكستن و پاييز
تو و نيامدن و عشوه هاي چشمانت
خدا كند كه بداني چه قدر محتاج ست
نگاه خسته من به دعاي چشمانت

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 9:19  توسط فاطمه  |