تبليغاتX
در ره منزل لیلی که خطرهاست
در آن شرط قدم آنست که مجنون باشی

آتش پرست خواهم شد
تا شعله های آتشی را
که از دو چشمت زبانه میکشد
عبادت کنم...
و کافر می شوم
به هر آنکه
عشق تو را انکار کند...

تــــــوچشاي عاشقـت منـوجــاكن عزيــــزم
واســـــــه خـاطــرخـدا خودتوتـووفــــاكن عـزيــــزم
 توسكــــــوت عاشقــي لابـه لاي خستگــي باچشاي خـيس خودهي نگـــــا كــن عـزيـزم
اشـكـاي قشنگتــوروتــن زخمـــــــي مـــــن روكويـــرشونــه هـام هي رهاكـــن عزيــــزم
 ميــون خنــده ي تــــوگريــه دارم تــــاابـــــــد بـــادل خستـه ي مــن، تـــــودواكــن عزيــزم

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 11:21  توسط فاطمه  | 

هيچ وقت گريه نکن ! چون هيچکس لياقت اشکهای تو را ندارد.
اگه هم داشته باشه طاقت اشکهای زيبای تو را نداره۰۰۰۰۰
وقتی دلم برات تنگ ميشه ميرم پشت ابرها زار زار گريه ميکنم پس وقتی بارون اومد بدون دلم برات تنگ شده به ياد من باش

دوستم نداشت دروغ ميگفت هر بار که بسراغم می آمد با گريه ميگفتم راستش را بگو اگر مهر به ديگری داری ترا می بخشم . و باز خنده ای ميکرد و ميگفت جز تو مهر به کسی ندارم. تا اينکه يکروز با گريه بسراغم آمد . گفت مرا ببخش به تو دروغ گفتم . دل بديگری دارم. خنده تلخی کردم و گفتم من هم بتو دروغ گفتم ترا نمی بخشم

روزی که به دنيا آمدم صدايی در گوشم طنين افکند که تا اخر عمر با من خواهد ماند!
گفتم کيستی؟ گفت : غم .
خيال ميکردم غم نام عروسکی است که ميتوان با آن بازی کرد. ولی حالا فهميدم که : خود عروسکی هستم بازيچه ی دست غم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 20:20  توسط فاطمه  | 

بگذار آن باشم که در کوهساران با تو گام برمیدارم

بگذار آن باشم که در کنار تو گل میچیند

بگذار آن باشم که ژرفای احساسات خود به او میگویی

بگذار آنباشم که رازهایت را به اومیگویی

بگذار آن باشم که در غم به سوی او می روی

بگذار آن باشم که در شادی همراه او میخندی

بگذار آن باشم  که تو       عاشقشش هستی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 17:24  توسط فاطمه  | 

 

وقتي عزيزم را براي آخرين بار ديدم گل زردي به عزيزم دادم عزيزم گفت

 من که دوستت دارم پس چرا به من گل زرد ميدي؟من هم گفتم آخه نمي خوام

بعد ازاينکه همه دنيا راازمن گرفتي براي پيدا کردن گل زرد خودت رو به زحمت بيندازي

 

زندگي به من آموخت که چگونه گريه کنم امّا گريه به من نياموخت که چگونه زندگي کنم تو نيز به من آموختي که چگونه دوستت بدارم امّا به من نياموختي که چگونه فراموشت کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 16:47  توسط فاطمه  | 

اگه می دونستی برگ زرد وقت جدایی چه حالی داشت...

اگه می دونستی قطره ی بارون وقت دور شدن از ابر چه حسی داشت...

اگه می دونستی یه بندر وقت رفتن کشتی ها چه تنها می شه...

اگه می دونستی اون درخت کاج وقت پر کشیدن پرنده ها چه غمگین می شه...

اگه می دونستی که رفتنت چه آتشی بر جانم کشید..

اون وقت این قدر راحت نمی گفتی...

خداحافظ

 

 

 

 

 

اگه می دونستم که با رفتنم و با اشک ریختن من تو خوشحال میشدی زودتر از اینها میرفتم تا خنده رو روی لبات می دیدم

هر جا که رفتی و با هرکه هستی امیدورام که خوب خوب باشی

هیچ وقت فراموشت نمی کنم مگر انکه باز بدانم با فراموش کردنت باز خوشحال میشی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 15:9  توسط فاطمه  | 

 

چـه آسان بر نگاهــت دل سپــــــردم

بـــه یکـــــباره دلــــــــم را گــــــــم نمودم

مـــیــــــان حـــــــرفـــــهای پـــــوچ مــــــردم

تـــــــو را هــــــر لــــحظــــه در قــــلبم سپردم

چـــــه آســـــــان تــــو مـــرا از یـــــاد بـــــــــردی

نــــگــــاهــــــم را پـــــــــر از انــــــدوه کــــــــردی

بـــه زیـــر ســــایه عشــــقــــت نــشـــســـتم

امـا تــــو عــــاقــــبــــت را انـــــکار کـــــردی

چـــه بیخـــود مـــن تـــلاشی پــوچ کردم

زمیــن قلــب خــود را کــهنه کــردم

چه بیخود دلسپردم به نگاهت

نــدانستم که بیخود پل شکستم

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 9:30  توسط فاطمه  | 

امشب ميخواهم تا سر حد جنون گريه كنم و از دست این نا مردمان به رویاهای خود پناه ببرم
ميخواهم چند كلام از دور،براي واپسين بار،از عشق گمشده ي خود رازو نياز كنم
رازو نياز نه ...
مي خواهم هر چه ناله ي سر گردان در پهناي نامنتهي روح بر آشفته ام موج ميزند،به سر روي يك مشت ورق پاره ي كرولال بكوبم
مي خواهم آنهارا با پيك مرگ كه همراه با قافله ي سرمازده ي از پاي افتاده ي زندگيها فراموش شده،به سوي وادي تيره بختان خانه به دوش رهسپار است،برای او بفرستم
مثل گذشته ها با هزارن آه و افسوس شروع میکنم ولی ... ولی دیگر از دنیا نمینالم
هر چه بر من گذشت از خودم بود و بس،پس از نالیدن بیهوده دگر چیزی نمیگویم
ناشناس،مرا بشناس
با همه ی دردی که دارم
با همه ی اندوهی که دارم
مرا که روزهاست با سیاه نوشتن و بدی گفتن زیسته ام
و اکنون مینویسم برای عزیز از دست رفته ام: ...
سلام ای کسی که دیگر نیستی
و من در نیست تو به نیستی ابدی رسیده ام
میخوام قسم دهم تو را که بعد از خواندن این نامه برای سیه روزی من حتی اگر شده یک قطره اشک بریزی
ای عزیز از دست رفته ام
نمیدانم کجایی؟؟؟
نمیدانم در چه حالی؟؟؟
آیا هنوز هم چند ثانیه ای از روزهایت را با رویا هایم سپری میکنی یا نه؟؟؟
شاید تو هم مرا مثل هزاران نفر دیگر به کتاب کهنه ی گذشته هایت سپردی تا با گذشت زمان از یاد بروم
این چیزی که تو میخوانی نامه نیست،یک پارچه ناله است
خوب میدانم که تو با ناله هایم هم آشنا هستی
چند روز است برایت ننوشتم
اما میخواهم امشب برایت به مانند آن کسی بنویسم که هزاران سال است از ورق و کاغذ محرومش کرده اند
تو خوب میدانی من اگر ننویسم،میمیرم
پس من خود را به خاطر از دست دادن تو محکوم کرده ام به ننوشتم
تو با ناله هایم آشنایی،پس از آنها آنطور که سزاوار آشنای هستند پذیرایی کن
نامه ام را تا آخر بخوان و بعد آنها را محکوم به نیستی کن
نمیخواهم نامه هایم مثل من زود محکوم به نبودن بشون
مثل کودکان،دوست داشتم یک بار ... فقط برای یک باری گویی دوستت دارم
اما هرگز نگفتی...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 14:19  توسط فاطمه  | 

امشب دلم آرزوی تو دارد.
نجوا کنان و بی آرام ،خوش با خدایش،
می نالد وگفت گوی تو دارد.

-
تو آنچه در خواب بینند.
پوشیده در پرده های خیال آفرینند.
تو آنچه در قصه خوانند.
تو آنچه بی اختیارند پیشش.
وآنچه خواهند ونامش ندانند-

امشب دلم آرزوی تو دارد.

دل آرزوی تو دارد؛
وین بستر تهمت آغشته چشم در راه
بوی تو، بوی تو،بوی تودارد.
-
بوی تو در لحظه های نه پروا ،نه آزرمی از هیچ.
تن زنده،دل زنده ،جان جمله خواهش.
هولی نه ،شرمی نه از هیچ.

آن بو که گوید تو هستی
در اوج شور هوس،اوج مستی.
جبران خشمی که از خلوت دوش دارم؛
خواهی دلم جویی،اما همه تن پرستی.
وآن بو که چون عشوه های تو گوید:عزیزا،
دریاب! کاین دم نپاید.
شاید که دگر به چنگ نیاید.
امشب شبی دان وعمری ،میندیش.
آن شکوه وخشم دوشین رها کن.
مسپار دل رابه اندوه وتشویش-

ای غرفه نور،در این شب تلخ دیجور.
این بستر شگفتا امشب چه حالتی ست؟
بوی شبستان موی تو دارد.
بوی شبانی که خوشبخت بودیم .
در بستری تا سحر می غنودیم.

بوی نترسیدن ما؛
از -او- ی من _ همچو - او-ی تو_ دارد!
بوی گلاویزی وبی قراری.
ولذت کامیابی.
وشور با عشق شب زنده داری.
امشب عجب بسترم باز، بوی تو دارد.!


تو راه روحی ،کلید گشایش.
وین زندگی را - چه بیهوده- ! تنها بهانه.
تو صحبت عشق ،و آنگاه ،
خواب خوش آشیانه .
در سازه های غم آلود این عمر بی نور،
پر شور تر پرده عاشقانه.


در مرگبوم بیابان،
ودر هراس شب دم به دم ظلمت افزا،
هر گوشه صد هیکل هیبت آور هویدا؛
آنگه که دیریست دیگر
از راه وبیراه، چون امن وتشویش ،
یک رشته گمگشته ،صد رشته پیدا.
و مرد آشفته رفته هر سوی ،
صد بار گشته ست نومید وغمگین،
از عشوه وغمزه صد کور سوی دروغین؛

ای ناگهان در پس تپه وحشت ویاس،
آن شعله راستگوی نشانی.
ای واحه زندگی،خیمه مهربانی؛
بعد از چه بسیار دشواری تلخ محنت،
شیرین بی منت آسایش رایگانی.


تو نوش آسایشی، ناز لذت،
تو راز آن، آن جان بی جمالی.
ای خوب ،ای خوبی ،ای خواب.
تو ژرفی صفوت برکه های زلالی.
یک لحظه ساده بی ملالی،
ای آبی روشن، ای آب. . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:17  توسط فاطمه  | 

 

غمی در سینه دریا نهفته ست
که می خواهد برافشاند به ساحل
چو می بیند که ساحل ژرف خفته ست
نگه می دارد آنرا باز در دل

به جان ساحل آشفته اما
غمی دیگر در دوزخ گشاده ست
شفا می خواهد از آغوش دریا
ولی چون مرده بر جای اوفتاده ست

کنار هم دو سرگردان دو غمناک
خبر از درد همدیگر ندارند
یکی را آرزو آب ویکی خاک
دریغا!
دریغا!عشق را باور ندارند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:16  توسط فاطمه  | 

اگر باد بودم می وزيدم،

اگر ابر بودم می باريدم،

اگر مهر بودم می تابيدم،

اگر خدا بودم می آفريدم تا بدانی دوستت دارم ....

 اگر ابر بودی به انتظار اشکت می نشستم،

اگر مهر بودی در پرتو ات خود را گرم می کردم،

اگر باد بودی چون برگ خزان خود را بدستت می سپردم،

اگر خدا بودی به تو ايمان می آوردم تا بدانی دوستت دارم،

اگر هيچ بودی از تو ابر سپيدی می ساختم،

از تو خورشيد با شکوهی بوجود می آوردم،

تو را نسيم ملايمی می کردم

از تو خدايی بزرگ می ساختم،

تا بدانی که فقط تو را دوستت دارم....

دوست دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 11:19  توسط فاطمه  | 

 

هرگز تو را فرموش نخواهم كرد حتي اگر مرا از ياد ببري
و هرگز از تو رنجور نخواهم شد
چرا كه تو را دوست دارم
ديوانه وار عاشقت شدم
چرا كه مهرباني را در وجودت ديدم
با چشمانت وجودم را دگرگون ساختي
و اگر تو نبودي هرگز عاشق نمي شدم
نه تو از عشق من دست ميكشي
و نه قلب من از عشقت روي گردان مي شود
سوگند كه وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است و اگر با مژگانت اشاره اي كني فرسنگها راه خواهم پيمود چرا كه شب عشق بسيار طولاني است
و قلبم در آرزوي تو مي سوزد
آنگاه كه از برابر ديدگانم دور شوي
خورشيد وجودت پنهان مي گردد
و ابرهاي غم و اندوه مرا در بر مي گيرند
و به دنياي غريبي مي برند
هميشه در قلبم حضور داري
و عشقت زندگي ام را گل باران كرده است
تمامي اين دنيا را با قلبي پر از رمز و راز به دنبالت طي كرده ام
محبوبم هميشه به انتظار بازگشتت خواهم ماند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 11:15  توسط فاطمه  | 

طعنه نزن به گريه هام  تنها تو ميموني برام           

 تنها تو مي شناسي منو اي پري زاد قصه ها

      تنها صداي پاي تو حرمت خونه منه      

               كاشكي بدوني خواستنت به قيمت خون منه

     تو ساحت نگاه تو لحظه به لحظه جون مي دم     

     مي ميرم و خاك تنو به دست اسمون مي دم

     داد ميزنم تو كوچه ها زندگي سهم عاشقاست       

    گناه عشق پاي خودم هر چي كه هست لطف خداست

 

                                    منو ببخش غریبه !

                                         یه آشنا نبودم

                                               چله نشستم اما

                                       اَزَت جدا نبودم

                         یه کلبه ساختم از عشق

                             موج اومد و خراب کرد

                                   تموم نقشه هامو

                                       اومد نقش ِ بر آب کرد

                        دوسِت دارم اگرچه

                      فاصله ها زیادن

                                نقطه چینایِ ممتد

                                              تورو به من ندادن

                       رو خاک ِ غم نشسته

                           کسی که رفته بر باد

                                    اون عاشق قدیمی

                                             تو رو نبرده از یاد

                                      طلسم دستای ما

                        شکسته می شد ای کاش

                        دارم میرم عزیزم

                           مواظب خودت باش !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 10:56  توسط فاطمه  | 

 

 

 

هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.

چه اشتباهي كردم كه اسمتو اوردم

خوبيش اينه لا اقل واست قسم نخوردم

راستي چه عالمي بود اگه بدا نبودن

جدا مي شيم ما از هم چون خيلي ها حسودن

ديشب نشستم زير نگاه مهتاب

تو خيلي خوبي اما فقط تو عالم خواب

عكسا و عيديات رو هم ميدم به يه واسته

تا كه به خير و خوشي تموم شه اين رابطه

حرفاي عاشقونه همش مال قديمه

مثل همون حرفا كه ماها به هم زديمه

هر وعد اي كه دادي به هر كسي عمل كن

غصه هاش رو يه جوري با مهربوني حل كن

نذار كه عشقت واسش مشكل و دردسر شه

نذار كه از دست تو راهي يك سفر شه

چه وقتايي تلف شد با تو سر قرارا

تكليفا روشن ميشه هميشه تو بهارا

گناه تو همين بود، نداشتن صداقت

اما گناه من بود نكردن خيانت

سپيدي نگاه نابت شبيه برفه

آب ميشه زود و فقط به قيمت يه حرفه

ديگه خدا نگهدار لحظه هاي قيمتي

منو ببخش عزيزم، هر كه داره قسمتي

دنيا رو هم اگه بدي دلم ازت صاف نميشه

دلي كه بشكنه و كدر شه، شفاف نميشه

نه ديگه دوستت دارم محاله باورم بشه

اسم تو ديگه محاله تو دلم جا بشه

حيف اون بتي كه از تو براي خودم ساخته بودم

من مقصر نبودم چون تو رو نشناخته بودم

اصل مطلب اينه كه برو پي كار خودت

ديگه نمي خوامت، لعنت به تو و اون روز تولدت

حيف لحظه هاي خوبي كه براي تو گذاشتم

حيف غصه اي كه خوردم چون ازت خبر نداشتم

حيف اون روزا كه كلي ناز چشماتو مي كشيدم

حيف حرفاي قشنگي كه براي تو نوشتم

حيف رويام كه واسه تو از قشنگياش گذشتم

حيف شبها كه نشستم با خيالت زير مهتاب

حيف وقتي كه تلف شد واسه ديدن تو توي خواب

حيف با وفاي من ،حيف عشق و اعتمادم

حيف اون دسته گلي كه توي پاييز به تو دادم

حيف فرست هاي عمرم

حيف عمرم و دقيقم

حيف هر چي به تو گفتم، راست راستي حيف سليقم

حيف اشكايي كه ريختم واسه تو دم سپيده

حيف احساس طلاييم، خيف اين عشق و عقبده

حيف شاديم توي روزي كه گفتن تولدت بود

حيف عاشقيم كه گفتي اولش كار خودت بود

حيف اون همه قسم ها كه به اسم تو نخوردم

حيف نازي كه كشيدم چون كه طاقت نيوردم

حيف قلبم كه يه روزي دادمش دستت امانت

حيف اعتماد اون روز، حيف واژه ي خيانت

ما كه رفتيم تو بمون با هركي كه دوستش داري

با اوني كه پنهوني سر روي شونش مي زاري

ما كه رفتيم ولي اين رسم وفاداري نبود

فصه ي چشماي تو واسه ي ما تكراري نبود

ما كه رفتيم حالا تو مي موني و عشق جديد

مي دونم چند روز ديگه مي شنوم جدا شدي

ما كه رفتيم ولي مزد دستاي ما اين نبود

دل ما لايق اينكه بندازي زمين نبود

ما كه رفتيم تو برو دل بده دست ديگري

به قول حافظ ما هم داريم يه يار سفري

ما كه رفتيم تو بشين زير نگاه عاشقش

آرزوم اينه فقط تلف نشه دقايقش

ما كه رفتيم تو بمون با اونكه از راه اومده

اون كه با اومدنش خنجر به قلب من زده

ما كه رفتيم ديگه دل نديم به عشق كاغذي

لا اقل مي اومدي پيشم وايه خدا حافظي

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 14:49  توسط فاطمه  | 

 

گل سرخی برای محبوبم :

 
" جان بلا نکارد" از روی نیکمت برخاست . لباس ارتشی اش را مرتب کرد  وبه تماشی انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ .از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود. اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد. دست خطی لطیف از ذهنی هشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد :دوشیزه هالیس می نل" . با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند. "جان" بری او نامه ی نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود. در طول یک سال ویک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ی بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولی با مخالفت "میس هالیس" رو به رو شد . به نظر "هالیس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آن ها قرار نخستین دیدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک . هالیس نوشته بود: "تو مرا خواهی شناخت از روی رز سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراین راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنوید: " زن جوانی داشت به سمت من می آمد بلند قامت وخوش اندام - موهای طلایی اش در حلقه هایی زیبا کنار گوش های ظریفش جمع شده بود چشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد. اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پر شوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت "ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟" بی اختیار یک قدم به او نزدیک تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم که تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود. زنی حدود 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود . اندکی چاق بود مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرار گرفته ام از طرفی شوق تمنایی عجیب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت می کرد. او آن جا ایستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام وموقر به نظر می رسید و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد. از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود. اما چیزی بدست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود. دوستی گرانبها که می توانستم همیشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم . با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم باید دوشیزه "می نل" باشید . از ملاقات با شما بسیار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست . او گفت که این فقط یک امتحان است!"

 

 

طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود که به چیزی به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهد.

                                                                                   

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 14:10  توسط فاطمه  | 

 

 

ماه و ماهك

شب بود و هوا تاریک . شب اول ماه . ماه بعد از چند وقت میخواست بخوابه ولی صدای گریه کسی مانع میشد ماه خوب حواسشو جمع کرد تا ببینه صدا از کجا میاد . تا خواست از رخت خوابش بلند بشه صدا قطع شد . اون شب ماه خوابش نبرد . هرچند که تنها شب استراحتش بود . شب بعد ماه باز هم صدای گریه رو شنید . توی شهر رو نگاه میکرد تا ببینه صدا از کجاست . نگاه کردو نگاه کردو نگاه کرد تا دید یه دختر زیبا پشت پنجره ی اتاقش نشسته و داره گریه میکنه . تا نگاه ماه به صورت دختر افتاد دختر هم ماه رو دید . دختر به ماه سلام کرد ولی ماه اجازه نداشت با کسی حرف بزنه . دختر گفت : اسم من ماهک هست . بعد رو به ماه گفت : من خیلی شبیه به تو هستم زیبا ولی تنها . بعد ماهک رو به ماه گفت : میخوای از این به بعد شب ها بیای پیش من که با هم باشیم ؟ ماه باز هم چیزی نگفت ولی دیگه از تنهایی خسته شده بود  .

شب بعد ماه با نوری بیشتر به دیدن ماهک رفت . ماهک پشت پنجره منتظرش بود . با هم شروع کردن به حرف زدن البته ماهک حرف میزد و ماه فقط گوش میکرد . انقدر حرف زدند تا یک دفعه ماه یادش افتاد که دیگه نوبت خورشید شده تا بیاد توی آسمون . ماه دیگه باید میرفت خونشون تا خورشید بیاد . ماهک خیلی ناراحت بود ماه هم همینطور ولی چاره ای نبود . ماه حتی اجازه نداشت حرف بزنه و یا اشک بریزه ولی ماهک با یک قطره اشک ماه رو بدرقه کرد و با ماه خداحافظی کرد  .

شب بعد ماه به خاطر عشقش به دختر باز هم پرنورتر و بزرگتر شده بود . باز هم ماهک پشت پنجره منتظرش بود باز با هم حرف زدند و بازهم ماه یادش رفت که نوبت به خورشیده که بیاد توی آسمون و ماه باید بره خونشون . باز نوبت به جدایی رسید . بازماه اجازه نداشت حرف بزنه و یا اشک بریزه ولی باز ماهک با یک قطره اشک ماه رو بدرقه کرد و با ماه خداحافظی کرد  .

شب چهارم ماه باز به خاطر عشقش به دختر پرنورتر و بزرگتر شده بود . باز هم مثل شب های قبل با هم حرف زدند . بازهم ماه یادش رفت که نوبت به خورشید شده تا بیاد توی آسمون و ماه باید بره خونشون . باز باید ماه و ماهک از هم جدا میشدند. بازماه اجازه نداشت حرف بزنه و یا اشک بریزه و باز ماهک یک قطره اشک ریخت ولی به ماه گفت چند لحظه صبر کن میخوام چیزی بهت بگم !!! ماه صبر کرد . ماهک بهش گفت : من عاشقت شدم . ماه از خوشحالی خشکش زد اصلا حواسش نبود که دیرش شده . ماه به خودش اومد و دید که جلوی خورشید ایستاده و داره به ماهک نگاه میکنه . ماهک هم غرق در نگاه کردن به ماه بود . ولی ماه دید که همه ی مردم دارن به اون نگاه میکنن . تا اینو متوجه شد سریع برگشت به خونه  .

ماه و ماهک هر شب عاشق تر از شب قبل میشدند . ماهک تمام عشق و احساسش رو بیان میکرد ولی ماه چون اجازه نداشت حرف بزنه هرشب پر نور تر و بزرگتر از شب قبل میشد . و ماهک میفهمید که هر شب عشق ماه نسبت به اون بیشتر میشه  .

بعد از چهارده شب ماه به یک دایره ی کامل و پر نور تبدیل شده بود و تصمیم گرفته بود با ماهک حرف بزنه و از عشقش به اون بگه وقتی رسید به بالای خونه ی ماهک و از پنجره اتاق ماهک رو نگاه کرد داشت از تعجب میمرد . ماهک با یه پسر دیگه پشت پنجره ایستاده بود و همدیگرو بغل کرده بودند . ماه قلبش شکست

که یک دفعه ماهک ماه رو دید . با خنده به ماه نگاه کرد و گفت سلام ! ماه طبق معمول جوابش رو نداد هرچند که قبلش تصمیم دیگه ای داشت . ماهک گفت ماه اینم عشقم !!!!! پسر خیلی خوبیه . ماه قلبش شکست و بدون خداحافظی رفت و البته خیلی زود ولی خونشون نرفت اقدر دور شد که با نورش خلوت عاشقانه ی عشقش رو با کسی دیگه روشن بکنه  .

ماه از اون شب به بعد از غصه کوچکتر و کمرنگ تر میشد و کمتر توی آسمون میموند ولی هر شب یک نگاه سریع به خونه ی ماهک میکرد و میدید که اون با عشقش توی اتاق ماهک نشستن و با هم حرف میزنند و گاهی همدیگرو بغل کردند ....... ماه با شادی ماهک شاد بود تا اینکه یک شب از اتاق ماهک صدای موزیک میامد . ماه گوش کرد و شنید  :

 

ماه در میاد که چی بشه

میخواد عزیز کی بشه

ماه در میاد چکار کنه

باز آسمون رو تار کنه

نمی دونه تو هستی

بجای اون نشستی

نمی دونه تو ماهی

تو که رفیق راهی

عجب حکایتی شده

فکر تو عادتی شده

که از سرم نمیره

که از سرم نمیره

عجب روایتی شده

عشقت عبادتی شده

خدا ازم نگیره

خدا ازم نگیره

یه ماه می خواستم که دارم

ای ماه شام تارم

تویی رفیق راه من

ای غنچه ی بهارم

 

این دفعه قلبش شکست . چشماشو بست و رفت خونشون . فردا شبم نیومد توی آسمون . شب بعد که اومد همه دیدند که لکه های سیاهی روی صورت ماه افتاده . از اون به بعد ماه قسم خورد که دیگه نه عاشق کسی بشه و نه تصمیم بگیره که با کسی حرف بزنه  .

اگر به ماه نگاه کنید قلب شکستشو میبینید . دیگه کسی نباید انتظار شنیدن صدای ماه رو داشته باشه

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 10:13  توسط فاطمه  | 

آرزوی ماهی کوچلو :

یكی بود یكی نبود ،‌ زیر گنبد كبود ،‌ روی تاق ،  تنگ بلور ، توی تنگ یك ماهی بود ، ماهی پولك طلا ،‌ رو تنش بازی نور ، بالهاش رنگین كمون ، چشم بد الهی كور ، اما انگار تو دلش ،‌ یك غم قدیمی بود ،‌ تو دلش یك عالمه ،  حرفای صمیمی بود ، با صدای بی صدا ،‌ لا بلای صدفا ،‌ زیر لب می گفت كه هی روزگار بی وفا ، تك و تنها توی تنگ ،‌ دارم از دست می رم ، آخرشم  می دونم باید اینجا بمیرم ، تنگ تنهایی من مثل  دریای غمه ،‌ باسه این گوی بلور یك ماهی خیلی كمه ،‌ چی می شد یك روزی صبح وقتی پا می شم  زخواب ،‌ ببینم یك همزبون  كنارم تو تنگ آب ، اگه زشتم كه باشه مثل خرچنگای پیر ،‌ با چشای تاب تاب ،  پولكای عین قیل ،‌ اگه صفحه نونمو هرروزی چپو كنه ، اگه از رو تنبلی خودشو ولو كنه ، من بازم اونو می خوام ، اگه هم زبون باشه ، حرفمو بفهمه تا تنهاییم تموم بشه ، اگه اینجوری بشه ، صدفا غزل می شن ، قطره قطره های آب یك دفعه عسل می شن ،‌ اگه اینجوری بشه ، توی تنگ كوچیكم پر مروارید میشه بجای حباب غم ،‌ خدا جون این دل تنگ ‌،‌ داره خون میشه ببین ، اون داره یك آرزو ،‌ روشو نندازی زمین .

ماهی قصه ما ماهی پولك طلا ، سركش رو به خدا دلكش غرق دعا ،‌ خورشید از كوه های دور خودشو بالا كشید ،‌ دست نورش روی آب ، یك ورق طلا كشید ، ماهی قصه ما ، ماهی پولك طلا ، توی خواب بیداری لابلای صدفا رو لبش خنده شاد ،‌ داشت می دید می یون خواب ، یك ماهی عین خودش ،‌ كنارش تو تنگ آب  ولی خورشید بلا با تلانگورهای نور می گرفت با شیتنت خواب و از چشاش به زور ماهی پولك طلا غلطی زد رو به طلوع پر غصه پر درد گریه هاش شروع شروع .

آخه لعنتی چته ، حق خوابم ندارم ،‌ توی این دریای غم ،‌ یك حبابم ندارم ، نمی تونی ببینی خندمو حتی تو خواب دیدی اشكای منو حالا هی بتاب بتاب .

تو افق خورشید خانم ، دل نازكش شكست غم ماهی كه دید ، دوباره به خود نشست ، ماهی پولك طلا ،‌ تو دلش دریای درد ، تو چشاش اشكهای شور ، رو لبش یك آه سرد  ،‌ چشم از افق گرفت غلطی زود رو صدفا خواست ببنده چشاشو یك دفعه دید كه خدا یم ماهی عین خودش ، نه جونم یك شاه پری ، روبروش رو صدفا ، پر نازای پری ،‌ لم داده تو تنگ آب داره می خنده چشاش یك غزل یك شعر ناب حس كرد تو عمق نگاش ماهی فلك زده ماهی پولك طلا دیگه معطلش نكرد یهویی پری هوا با تموم سرعتش رفت به ماهی برسه می دونست به آرزوش فاصلش یك نفسه شاپری هم انگاری درد بی همدمی داشت چون اونم همینجوری سر به سوی اون گذاشت ، این یكی از این طرف اون یكی از اون طرف ،  یك دفعه یك جسم سخت یك دفعه یك دفعه یك جسم سخت یك دفعه خورد به صدف ،‌ ماهی پولك طلا كیج و ویجو نیمه جون رو صدف افتاده بود رو لباش یك قطره خون ، با خودش حرف می زد ،‌ چی این هان یك جسم سخت ،‌ مثل شیشه مثل سنگ ای خدا لعنت به بخت اون توی تنگ دیگست توی یك تنگ دیگه آخ داره حرف می زنه چی می خواد بهم بگه انگاری با این سوال به تنش جونی اومد ،‌ به دلش نور امید به رگاش خونی اومد به خودش تكونی داد چرخی زد میان آب پای دیواره اومد پرشور و اصطراب شاهپریم مثل اون روبروش ایستاده بود عكس چشم ماهیمون تو چشاش افتاده بود ماهی پولك طلا پر شادی پرغم به خودش گفت كه باید كار یك سره كنم تا پرید ته تنگ وخودشو عقب كشید یك دفعه مثل یك تیر سوی شاهپری پرید پركشید پولك طلا تو دلش یك آرزو از رو  تنگ بخت خود پرید تو تنگ روبرو خورشید تنگ غروب بال و بندیلشو بست یك نگاه به تاقچه كرد دوباره به خود نشست روی رف یك دست خیس آینه رو پاك می كرد آنطرف دست دیگه یك ماهی رو خاك می كرد اما خورشید می دونست تا هزار سال دیگه لكه اون آینه قصه یك ماهیه قصه بوسه اون ماهی پولك طلا ،  كه یك روزی پی هیچ  رفت به شهرآینه ها .....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 21:3  توسط فاطمه  | 

می نویسم برای وجودم ٬ وجودی که هنوز تکرار آسمان در چشمش

جرعه ای از دریا در دستش و تبسمی زیبا و مهری با شکوه در معبد ارغوانی قلبش جاریست

می نویسم برای عزیزی که قلبش با قلبم ٬ وجودش ٬ وجودم و عشق او عشق من است

او می رود ولی روزی خواهد آمد ٬ میداند که من او را دوست دارم با تمام وجودم

هنگامی که غمگین هستم او می آید تا غمهایم را از بین ببرد

خنده های قشنگش را چه زیبا به خاطر می سپارم

 

 

 

 

اين روزا دلت با ما نيست نگفتم چرا؟؟

 

 

 توي ساحل روي شنها قايقي به گل نشسته 

 

  يكي با چشمون گريون گوشه‌اي تنها نشسته

 

نگاه پر اضطراب به افق به بي‌نهايت

 

 ساكته اما تو قلبش داره يك دنيا شكافت

 

   تو چشاش حلقه اشكه تو قلبش غم دنيا

 

منتظر به راهي يار

 

 تا بياد امروز و فردا

 

   باورش نميشه عشقش همه دنياش زير آب

 

تنها مونده توي ساحل زندگيش براش عذاب

 

خاطرات لب دريا  ديگه از يادش نميره

 

  همه دنياش زير آب و خودش هم به غم اسيره

 

دست بي‌رحم زمونه عشقشو برده به دريا

 

 حالا از خودش مي‌پرسه مي‌يادش آيا و آيا

 

عاشقي كه تنها باشه توي دنيا نمي‌مونه

 

دل عاشق و شكستن شده كار اين زمونه

 

 خاطرات لب دريا ديگه از يادش نميره

 

همه دنياش زير آب

 

از غم دوريش مي ميره

 

هرگز از يادش نمي‌ره

 

از غم دوري مي‌ميره

 

ديگه از يادش نمي‌ره

 

 

 

 

اي كاش مي ديدم شبي در خواب يا رويا تو را

در قلب خود من مي زدم عكس دو چشمان تو را

در خواب مي ديدم سپس در پيش خود اي گل تو را

دست مي كشيدم مثل قبل من گونه ي خيس تو را

خوب بيد؟؟؟؟!!!!!!!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 10:4  توسط فاطمه  | 

عشق موهبتی است از ذات مقدس پروردگار

آن زمان که خداوند از روح خود در کالبد آدم دمید، عشق چون تار تنیده شد در پود آدمی

و عشق آغاز شد به نام رب، به نام آفریدگار آدمی، به نام حقیقت

عشق حقیقی، پاک است چون از سرچشمه پاکی هاست

زیباست، چون رودی است که سرچشمه اش جمیع زیباییهاست

نشانه ای از وجود خداوند

همیشه از نشانه ها می توان به منشاء رسید اگر راه را خطا نرویم

با عشق آلوده به ناخالصیها نمی توان به اوج هستی رسید

عشق پاک دل پاک میطلبد

عشق حقیقی چون سفری ست برای رسیدن به اصل موجودیت و هستی

همانند هر سفری همسفر می طلبد

هم سفر عشق شدن با دلی بی آلایش و شجاعتی بی نظیر و صبری طاقت فرسا میسر است با کفشی پولادین و عزمی استوار

سفری است زیبا و پر التهاب

با فراز و فرود

با خواستن و نداشتن

دویدن و نرسیدن

کاویدن و نیافتن

گفتن و نشنیدن

دادن و نگرفتن

مردانه ایستادن و شکست خوردن و نهراسیدن و جانزدن

خداوند بخشده ترین است پس در عشق بخشنده باید بود

خداوند مهربان ترین است پس باید محبت ورزید و در انتظار پاداش نباید بود

آن زمان که عشق تمامی وجود را به آتش می کشد

قلب وسعتی می یابد بی انتها بدین سان که تمامی زندگی در آن جا میگیرد

انگار که هر چیزی جز قلب میسوزد، تمامی وجود تبدیل به قلب می شود

قلبی تپنده، زنده، پرالتهاب، بی قرار

 

 

 

از بس که آسمان دلم ابريست
تمام خاطراتم نمناک شده است
نمي دانم چرا؟
دريا را هم که ديدم
به ياد تو افتادم
روي ماسه هاي ساحل نوشتم
اگر طاقت شنيدن داري
من شهامت گفتن دارم
دوباره به دريا نگاه کردم
باز برگشتم
اين بار روي ماسه ها نوشتم
دوست دارم

 

 

 

 

 

روزي زيبايي و زشتي در ساحل درياي به هم رسيدند

روزي زيبايي و زشتي در ساحل درياي به هم رسيدند آن دو به هم گفتند: بيا در دريا شنا کنيم. برهنه شدند و در آب شنا کردند، و زماني گذشت و زشتي به ساحل بازگشت و جامه هاي زيبايي را پوشيد و رفت. زيبا نيز از دريا بيرون آمد و تن پوشش را نيافت، از برهنگي خويش شرم کرد و به ناچار لباس زشتي را پوشيد و به راه خود رفت. تا اين زمان نيز، مردان و زنان، اين دو را با هم اشتباه مي گيرند. اما اندک افرادي هم هستند که چهره زيبايي را مي بينند، و فارغ از جامه هايي که بر تن دارد، او را مي شناسند. و برخي نيز چهره زشتي را مي شناسند، و لباسهايش او را از چشمهاي اينان پنهان نمي دارد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 10:50  توسط فاطمه  | 

 

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان: یواش تر برو, من می ترسم

مرد جوان: نه, اینجوری خیلی بهتره

زن جوان: خواهش میکنم, من خیلی می ترسم

مرد جوان: خوب, اما اول باید بگی که دوستم داری

زن جوان: دوستت دارم, حالا میشه یواش تر برونی

مرد جوان: منو محکم بگیر

زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری

مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری

آخه نمیتونم راحت برونم. اذیتم میکنه

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید

در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد, یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود

پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت

و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 10:44  توسط فاطمه  | 

عروج

بهاران بود

فصل عطر یاس و بوی باران بود

دل از دلبستگیهای جهان کندم

به همراه نسیم صبحگاهی راه صحرا را نهادم پیش

بی خود از کجا و از کی و از خویش

کنار جویباری لاله ای دیدم

به سویش دست بردم لاله را چیدم

ولی افسوس پر پر شد...

و چشمانم اسیر حسرت دیدار آخر شد

کنارش لاله ای دیگر زبان بگشود و با من گفت :

" باید رفت... "

پرسیدم کجا؟!

تو را اینجا مگر ماوا و مسکن نیست؟

و او آرام با من گفت : آری مسکنم اینجاست , ولی من مقصدم عشق است , قصدم منزل یار است آخر , لاله را در خاک ماندن سخت دشوار است , " آری سخت دشوار است ".

من

  پری کوچک غمگينی را

  می شناسم که در اقيانوسی مسکن دارد

  و دلش را در يک نی لبک چوبين

  می نوازد آرام آرام

  پری کوچک غمگينی

  که شب از يک بوسه می ميرد

  و سحرگاه ار يک بوسه به دنيا خواهد آمد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 18:51  توسط فاطمه  | 

به صداقت کبوتران قسم که گیسوان ارزویم را با نام تو میبافم

                    و روی بال پروانه ها و کبوتر ها و قاصدکها مینویسم سلام بر تو

                                                                                   سلام بر تو.....

ای کاش...........

کاش همیشه از اسمون خدا بارون عشق بباره

کاش میشد سواره ابرای اسمون شدو رفت جایی که پر از عشق باشه

کاش میشد رفت به اونجایی  که ادماش به عشق احترام میزارن

کاش همیشه همه ادما به خاطر عشق قلب هاشون بتپه

کاش هیچ ادمی بدون عشق زندگی نکنه

کاش خدای مهربون دلا رو به هم نزدیک کنه

کاش روزی نباشه که دلی بدون همدل باشه

کاش خدای مهربون عشق پاک و تو باغچه دل ما ادما بکاره

کاش ادما برای لحظه ای به عشق واقعی فکر کنندو ارزشش رو متوجه بشند

کاش لحظه های انتظار  زودتر بگذره تا ادم کمتر دلهره داشته باشه

کاش میشد با نگاه کردن به چشمای کسی که میگه دوست داره فهمید حرفش راسته یا .....

کاش زندگی انقدر سخت نبود

کاش انقدر احساس تنهایی نمیکردم

کاش هیچ ادمی تنها نباشه که خیلی سخته

کاش بودم با کسی که میتونستم باشم باهاش اما......

کاش اونقدر تو چشماش نگاه میکردم تا راز دلشو میفهمیدم

کاش بشه همیشه حتی با خیالش صبح و به شب رسوند

کاش همیشه اسمون خدا مثل امروز بارونی بود

کاش نیاد روزی که ادم به خاطر یه سری مشکلات پا روی قلبش بزاره

کاش وقتی کسی به کسی دل میبنده دلبستنش پاک و عمقی باشه

کاش هیچ وقت نمیذاشتیم حریم زیبای عشق شکسته بشه

کاش میشد همه ماها به اونی که میپرستیمش قسم بخوریم که تا اخرش عاشق می مونیم

وهزار تا کاش............دیگه

 

امیدوارم خدا به همه کسایی که دنبال یه قلبه دیگه میگردن کمک کنه.                  

  امیدوارم هیچ کس تنهاییش رو با غصه سر نکنه.

    امیدوارم همیشه قلبهای همه عاشق باشه و تا اخرشم عاشق بموه.......

 

 

 

باور بودن ندارم اما هستم                     نای می زدن ندارم اما مستم......

تا به کی باور این ناباوریها                  تا به کی سوختن و ساختن واسه فردا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 10:56  توسط فاطمه  | 

گاهی اما ما سنگیم و خدا دریا؛ موج های خدا به ما می خورد و ما را صیقل می دهد، اما ما همان سنگیم و سخت و سفت و بی روح، آن موج ها، آن رطوبت، آن شور و نور، آن روشنایی و زیبایی را لمس نمی کنیم، آن را درک نمی کنیم، آن را که با لحظه لحظه وجودمان گره خورده، تماشا نمی کنیم و ما سنگ باقی می مانیم، مایی که می توانستیم ذوب شویم در آن موج و دریا، سنگ و سفت باقی می مانیم و به خاطر همین سنگ بودنمان کوچک و کوچک تر می شویم و ... از عشق خبری نیست! گاهی اما ما سنگیم و خدا دریا؛ موج های خدا به ما می خورد و ما را صیقل می دهد، اما ما همان سنگیم و سخت و سفت و بی روح، آن موج ها، آن رطوبت، آن شور و نور، آن روشنایی و زیبایی را لمس نمی کنیم، آن را درک نمی کنیم، آن را که با لحظه لحظه وجودمان گره خورده، تماشا نمی کنیم و ما سنگ باقی می مانیم، مایی که می توانستیم ذوب شویم در آن موج و دریا، سنگ و سفت باقی می مانیم و به خاطر همین سنگ بودنمان کوچک و کوچک تر می شویم و ... از عشق خبری نیست!

 

 

 

 

گريه شايد زبان ضعف باشد

شايد خيلي كودكانه

اما هر گاه گونه هايم خيس مي شود

مي دانم

نه ضعيفم ... به يك كودك

مي دانم پر از احساسم ....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 20:57  توسط فاطمه  | 

اين داستان رو شايد خيلی هاتون شنيده باشيد ( از زبان يك دوست گمنام )

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو " داداشی" صدا می کرد .

به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد

آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم  ".

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط " داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

تلفن زنگ زد خودش بود  گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمی خواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم وقتی کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " .

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط " داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : " قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .

من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی همراه نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :" متشکرم، شب خیلی خوبی داشتیم ".

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط " داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه کنار من اومد و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم .

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط " داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط " داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :

تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نیمدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

 

*******************************************************

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 19:30  توسط فاطمه  | 

 

آن هنگام که باد پایئزی آخرین تازیانه خود واپسین خاطره تو را بی رحمانه از من خواهد ربود ارامتر از افتادن برگ خواهم گریست و در آن گشاگش سخت و تنها  معجزه ای کوچک خواهد توانست به تو بفهماند که رنگ چشمانخیس من پشتیبان تو ست.

آرزو دارم به پاس ساعتی که با هم  بودم قلبم را هدیه کنم که قلب من از قلب مهربون تو بیمتر تر و رنجورتر است آرزو دارم پرنده سعادت و اقبال را هدیه کنم که سالهاست بال پرنده سعادت و  اقبالم شکسته هست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 11:17  توسط فاطمه  | 

پری های دریایی که موهایی بلند و چشمانی آبی داشتند

در ساحل بازی می کردند که آب جسد جوانی را به ساحل آورد و در کنار آنها نهاد .

آن ها به جوان نزدیک شدند و نامه ای را در جیب روی قلبش یافتند .

یکی از پری های دریایی نامه را خواند :

" ای عشق نازنین من !

باز نیمه شب است . تنها مونس من در این لحظه های تنهایی

اشکهایی ست که به یاد تو بر گونه می ریزم .

هیچ چیز نمی تواند تسکینم دهد

جز آنکه از جنگ بازگردی و مرا در آغوش گرم خویش بگیری !

وقتی می رفتی چیزهایی گفتی و رفتی .

هنوز طنین صدای قشنگت در گوشم می پیچد .

گفتی که اشکهایت را نزدم به امانت می گذاری و روزی برای گرفتن آنها باز می گردی .

نمی دانم چه بگویم ! اما دلم را در این نامه می پیچم و برایت می فرستم .

دلم درد دارد ... اما درد دلم را با عشق به شادمانی تبدیل می کنم .

عشق دل من و تو را تازه متحد ساخته بود و ما نفس خداوند را بر خود احساس می کردیم که شیپور جنگ دمیده شد و تو رفتی .

اما این چه وظیفه ای ست که عاشقان را از هم جدا می سازد ؟

آه محبوبم ! به حرفهای من گوش نده .

شجاع باش و به کشور خود وفادار بمان !

به حرفهای دختری گوش نده که عشق کورش کرده و در تنهایی گم شده است .

اگر عشق تو را در این زندگی به من نرساند

بی تردید در زندگی دیگر تو را به من خواهد رساند .

همیشه عاشقت می مانم ... "

پری های دریایی نامه را روی قلب آن جوان گذاشتند

و سوگوارانه در نی لبک خویش دمیدند .

آنها به یکدیگر گفتند : " آه انسان چه بی رحم است !؟ "

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 10:31  توسط فاطمه  | 

تا کی باید در اشکهایم غوطه ور باشم . تا کی هر قطره ی اشکم موجی باشد بر سیلاب خروشان دلم . خدااااااااا  دیگر مرا توانی نیست تا بگردم به دنبال نیمه ی دیگر وجودم ، تا هر روز به این امید غروب خورشید را بنگرم که امروز آخرین بار است که بی  او خواهم گریست.

کجایی ای نوازشگر گونه های شوره زار شده از اشک ؟؟ اصلا تو کیستی ؟ مرد، زن ،کودک، پرنده ، باران.....

هر که هستی فقط زودتر بیا که دیگر  طلوع خورشید را بی تو نمی خواهم.........

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 16:58  توسط فاطمه  | 

قطعه خاشاکی تنها بر آب روان بود و با نا اميدی اين سو و آن سوی کران را نافذانه ورانداز می کرد تا شايد ساحلی امن يابد. و خود را با تمام وجود برساند بر بالين او اما دريغا از ساحلی امن نااميدانه به راه خويش ادامه داد... حس غريبی او را فرا گرفت... لحظه ای بعد خويش را در دهان گنجشککی ديد که شوخ در حال بازيگوشی است تازه فهميد هيچ جای دنيا امن نيست. حتی روی آب جاری ........ کاش بر تک درخت تنهايی اش تکيه زده بود ... و با تمام وجود خوشبختی اش را تکرار می کرد.... اما دريغا....................

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 12:24  توسط فاطمه  | 

 

مي خوام چشماتو نقاشي کنم

اما

خيلي سخته

نمي دونم منم توشون هستم يا نه؟

شايد باشم اما خط خورده

يه سايه که روشونو خطاي سياه کشيدي

خيال پاک کردنشون روهم نداري

تو هميشه همين طور بودي يه چيزي رو که خط خطي ميکردي

ديگه نمي تونستي برا خودت دوباره معنيشون کني

اما

من فکر ميکردم توي چشماي دريايت واسم هميشه جا داري

حالا تازه فهميدم عشق تو مثل يه باتلاق بود

که هر روز منو بيشتر بيشتر تو خودش فرو مي برد

مي دوني

حالا اين باتلاق به انتهاش رسيده و من توش اسيرم

هر چي دست و پا مي زنم فقط به عمقش افزوده ميشه

من ساده رو بگو مي خواستم توي باتلاق شنا کنم

حالا مي خوام دستاي پر از مهرت رو بکشم

اما

نمي دونم دستامو ميگيري که نجاتم بدي يا نه؟

اما بدون اگه توي اين باتلاق نابود هم بشم ذره اي از عشقم نسبت بهت کم نميشه...

. ازقلب کوچولوم خوب نگهداري ميکنم آخه تو توشي

پس اگه يه روز خواستي برگردي

و

بر خلاف عادتت خطاي سياه رو پاک کني

ته همون مرداب

چشم به راهت نشستم....

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 23:1  توسط فاطمه  | 

عشق ورزیدن بر زبان آوردن آن است . عشق یعنی خواندن کتاب دل دیگری ، تا آن را

همان گونه که می ستائیم هدیه کنیم. قلب ، نقشه گنجی است که می گسترانیم و با صدا

بلند می خوانیم . گاه آنچه در چهره ای به نگارش آمده ، چیزی بیش از متون شعرای

هفت گانه است ، و من هنگامی که به صورتی چشم می دوزم ، سعی دارم تمام سطور آن

حتی زیر نوشته هایش را بخوانم . همچنان که در مه و ابر می لغزم ، در رخساره ها غرق

می شوم تا شاید ببینم دیگری را ... اما اگر بعضی را رغبت خواندن سیمای دیوانگان

نیست ، به دلیل ناکافی بودن بصیرت و فهم آنهاست... آنها کتابی ناگشوده اند. یک مادر

در چشمان فرزندش همه چیز را می خواند. قرار گرفتن در تیر رس نگاه یک نوزاد کافی

است تا بدانیم چگونه انسان کوچک از سیمای ما موفق به خواندنمان می شود . چون

خواننده های بزرگ و حرفه ای سیمای مخاطب خود را می بلعد!........ واقعه ای پرشرر

میان دو نفر که به هم علاقمندند ، خواندن یکی توسط دیگری.........**

عروسکم دوستت دارم قدِ یه دنیا، به اندازه ِسادگیت

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 12:15  توسط فاطمه  | 

سکوت شکست من

میخواستم چیزی نگویم.همچنان سکوت کنم : گفتم شاید سکوت خود

آرامشی دارد که دلم را آرام میکندو بهترین دوستم بود : سکوت

را می گویم.......

اما بازهم قلبم بر دیواره سینه ام کوبید. بسیار ناراحت...

که چرا سکوت؟ سکوت زیباست اما نه همه جا.

گفت : اگر سکوت کنی...

رندان با فریاد و یاوه گویی جبرانش میکنند.

دلم اعتراض کردو گفت : بگو که چقدر اعتماد کرد ی و چه روزهارا

شیرین و زلال می دیدی....

گفت : بگو از ته دل با ماه دردودل میکردی و صادق بودی. . . بگو که خورشید در همسایگی ما بود و من حسش می کردم ولی . . . . اینجا

این گوشه از زمین، اینجای زمانه را می گویم . . .

اگر صداقت داشته باشی. . . میگویند : احمق است.

اگر به شادیها بخندی. . . میگویند : ابله است.

و اگر بر غم دیگران گریه کني، میگویند دیوانه است.

دوستی میگفت: مارا چه شده است؟و چه زیبا گفت

اعتماد. . . صداقت. . . عشق پاک.. اینها کجا هستند؟؟

در زمانی که تو هر روز بارها بمن دروغ گفتی و من در تنهایی

گریستم و چندین بار دلم را شکستی و باز هم با دروغ سعی کردی

که آن را بهم بدوزی. . .! نشد.

گفته بودم از دروغ بیزارم. . . . می گویم از دروغ بیزارم.

سکوت را شکستم که به حرف دلم گوش کنم.

اشک ریختم تا آبی باشد بر آتش دلم.

رفتم تا شاید به جاده عشق برسم. شاید به راستی و درستی . . .

گفته بودم که میروم . . . . راست گفتم . رفتم ! . . تا بدانی هنوز...

هم مرا نشناختی . من از دروغ متنفرم . . .!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 0:48  توسط فاطمه  | 

هيچ وقت حسود نبودم

ولي از ديدن شادي ات به خود مي پيچم

هيچ وقت بدجنس نبودم

ولي آرزو دارم  يك روز خوش هم نبيني

هيچ وقت بدگمان نبودم

ولي مطمئنم تو هر ثانيه به من خيانت مي كني

با تمام اينها خوشحالم كه هنوز عاشقت نشدم،

فقط حاضرم برايت بميرم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 11:24  توسط فاطمه  | 

نگه دار پیاده میشم ...!
 
به تو عادت کرده بودم
 
مثل گلبرگی به شبنم
 
مثل عاشقی به غربت
 
مثل مجروحی به مرحم
 
من که در گریزم از مرگ
 
به تو عادت کرده بودم
 
از سکوت و گریه شب
 
به تو هجرت کرده بودم

نگه دار پیاده میشم ...!
 
به تو عادت کرده بودم
 
مثل گلبرگی به شبنم
 
مثل عاشقی به غربت
 
مثل مجروحی به مرحم
 
من که در گریزم از مرگ
 
به تو عادت کرده بودم
 
از سکوت و گریه شب
 
به تو هجرت کرده بودم

***

بله پاکترين احساس همان تصوير خيالم بود

 

 از جنس باران که مرا جان بخشيد

                                                

 از باران هم پاکتر مگر مي شود بود

 

 گفتم شايد اين عشق پاک مرا بشويد

  

 مرا از عشق سيراب کند

 

 اين احساس که از اسمان باريد

     

 از جنس باران بود بر خاک تشنه و نا چيز

 

 و حالا من هم قدري پاک شده ام

     

 تصوير خيالم مرا تا اوج برد و ارام کرد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 23:55  توسط فاطمه  | 

 

امروز بار دیگر عشق تو خاطرم را آشفته کرد...

خاطرات خوش گذشته که در قبال عشق پاک تو گذشته بود...

و این روزها چون شعله های سوزاننده ای رو به خاموشی بود...

از نو شعله ور گردید...

می دانم که تو هم گذشته را از یاد نبرده ای...

آن روزها که مرا دوست داشتی...و به عشق خود امیدوارم می کردی...

به یادت هست یک روز گل زیبائی برایم هدیه فرستادی؟

گل سرخ کوچک قشنگی بود...

که حکایت از عشق پاک من و قلب هوس پرست تو می کرد...

برایم نوشته بودی:

"سوگند به اولین عشق که پاکترین آنهاست"

"قلب من برای همیشه جایگاه عشق تو خواهد بود"

"تو را هرگز در زندگی از یاد نخواهم برد..."

"چون تو نخستین عشق منی..."

ولی دریغا تو قول خود را از یاد بردی...

مهر خود را از من دریغ نمودی...

و آرزوهایم را در هم شکستی...

ای کاش هرگز در سر راهم قرار نمی گرفتی تا...

امروز آن گل سرخی که برایم هدیه کرده بودی دارم...

و آن یگانه یاد بود عشق پاک من است...

امروز دیگر آن گل طراوت و زیبائی آن روز را ندارد...

زیرا عشق تو که مایه طراوت و شادابی آن بود...

دیگر وجود ندارد...

قلب من امروز این گل خشک را دوست دارد...

زیرا خاطرات خوش عشقی که چند صباحی به طول انجامید...

در میان برگ های خشک آن مدفون است...

این گل گل عشق من بود...

ولی افسوس که چه زود از طوفان بی وفائی تو...

پژمرده گردید...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 23:49  توسط فاطمه  | 

نمی خواستم مثه اشکاش، یه روز از چشاش بی افتم

دونستم زیـــــر پاهــاش ، سنـگی بی قیمـت و مفـتم

          آ رزوم بود با وجودم ، مثه روحم آشنا شه
              واسه فریاد غرورم ، بــــال پرواز صدا ش

      گم بشم تو شب چشماش ، بلکه عاشقم بدونه
            واسه سر سپردگیهـــاش ، دیگـــه لایقــم بدون

              اما امروز یه غریبه ست ، که فقط به من می خنده
                  دل و دیــــوونه میـــدونه ، در رو دیــــوونه می بنده
        

                          چی شده اونهمه احساس ، اینو هــرگز نمیدونم
                             دیگه بسمه شکستن ، نمی خوام عاشق بمونم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 10:21  توسط فاطمه  | 

آخ که عجب رويی داری بازم ميگی دوستم داری خودم ديدم بابا خودم ديدم لب روی لبهاش ميزاری چرا نميگی راستشو که غيره من ياری داری من

ميدونم من ميدونم تو ديگه دوستم نداری بابا جلو پلاساتو ببر بيرون زه خونه دلم اين همه خوبی به تو ببين چی اومد به سرم خانم حالا

ياقی شده رفته واسم ساقی شده براي آشه سردشون چه کاسيه داغی شده گريه و التماس تو قشنگيه خيالمه کشتن و آتيش زدنت آخره عشق و

حالمه پشت سرم گفتی که من درگير و قاتی پاتيیم تووووف به مرامت عوضی از سرتم زياديیم ببين چه طوری بی تو هم دوباره جون ميگيرم فکر

نکنی نباشی بدونه تو ميميرم براي من کی هستی يه لکه سياهی آخره آشو لاشی تو زادهء گناهی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 10:26  توسط فاطمه  | 

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟

استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم

استاد گفت: عشق يعني همين

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟

استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم

استاد باز گفت:ازدواج هم يعني همين

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 12:42  توسط فاطمه  | 

کاش می شد خویشتن را بشکنیم یک شب این تندیس شب را بشکنیم

بشکنیم این شیشه صد رنگ را این تغافل خانه ی نیرنگ را

آسمان دوستی آبی تر است شب در این آیینه مهتابی تر است

من نمی گویم کسی بی دردنیست هر کسی دردی ندارد مرد نیست

لیک می گویم که فصل سوختن آب را هم می توان آموختن

خنده ها را می توان تقسیم کرد گریه ها را می توان ترمیم کرد

کز خطر می بارد از این فصل سرد دوستی را باید اول بیمه کرد

عشق با لبخند مردم زنده است زندگی هم با تبسم زنده است

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 22:2  توسط فاطمه  |