|
در آن شرط قدم آنست که مجنون باشی
|
با تشکر از هم دانشکده ای هایی که نظر دادن



















تو بهانة قشنگي كه هميشه زنده باشم
به هواي ديدين تو پر شعر تازه باشم
همه شب به خاطر تو لب پنجره نشستم
كه تو را ببينم اما ز فراغ تو شكستم
شب و روز من تو بودي گل هميشه بهارم
دلم از تو جان گرفته به خدا در انتظارم
همه زندگي برايت غزل و ترانه گفتم
ز خيال سبز رنگت به خدا شبي نخفتم
نظري به اين گدا كن كه به غصه ات دچار است
گل عشق من كجايي كه ... تو بيقرار است

يادته اومدم سرراهت موهامو شونه زده بودم يک گل سرخ گذاشته بودم کنار سرم ولي
ديدم دستت يه دسته گل سرخ که مستت کرده...
يادته روي تخته سياه مدرسه نوشتم دوستت دارم ولي ديدم لبات دارند ميگن
فقط تورو ميخوام...
يادته روي شيشه بخار کرده اتوبوس با انگشتم اسمت رو نوشتم ولي ديدم تو داري
شيشه رو ميبوسي...
يادته يه روز اومدم بهت گفتم عاشقتم ولي تو فرياد زدي نرو من بي تو ميميرم
يادته...
تازه فهميدم همه اون مدت قلبت خونه کس ديگه اي بوده
يادته من اشک ريختم ولي تو دنبال اون دويدي و رفتي ...

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
من می شناختم او را ،
نام تو راهميشه به لب داشت ،
حتی در حال احتضار!
آن دل شكسته عاشق بی نام و بی نشان ،
آن زن بی قرار،
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
هر روز پای پنجره غمگين نشسته بود
و گفتگو نمی كرد جز با درخت سرو
در باغ کوچك همسايه !
شبها به كارگاه خيال خويش
تصويری از بلندی اندام می كشيد
و در تصورش
تصوير تو بلندترين سرو باغ را
تحقير کرده بود...
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
او پاك زيست
پاک تر از چشمه ی نور ،همچون زلال اشک،
يا چو زلال قطره باران به نوبهار،
آن كوه استقامت ،
آن كوه استوار
وقتی به ياد روی تو می بود
می گريست !
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
او آرزوی ديدن رويت را
حتی برای لحظه ای از عمر خويش داشت !!!
اما براي ديدن توچشم خويش را
آن مرواريد سرشک غوطه ور آن چشم پاك را،
پنداشت،
آلوده است و لايق ديدار يارنيست !
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
آن لحظه ای كه ديده برای هميشه بست
آن نام خوب بر لب لرزان او نشست
شايد روزی اگر
چه ؟ او ؟ نه آه ... نمی آيد !
اما اگر آمد به او بگو،
من به دعای آمدنش نشسته بودم...

سايه بونه دستاي تو
سقف مهربانيم كو
تو چشماي بسته ي تو
آسمون آبيم كو
آسمون زنگ صدامو موندني كرد
قصه هاي غصه هامو خوندني كرد
در حضور سايه ي سرد نگاهت
غم اومد احساسم رو خاكستري كرد
قصه هام شيرين ترين قصه ها بود
آسمون هم آبي بي انتها بود
گرچه امروز رنگ گيسويم سپيده
شام تاريك و پريشون و سياه بود
تو خزون درد و تنهايي نشستم
نگرفتي توي تاريكي تو دستم
توي تاريكي به هر ره كوره رفتم
اي دريغ از دست همدردي به دستم
اي دريغا تو كه بودي
از برايم قطره اشكي
از دو چشم تو نيفتاد
.
.
.
در كنار ساحل نشسته بودم كه ناگهان كبوتري آمد وگفت: به عزيزترين دوستت نامه نمي نويسي؟ گفتم قلم ندارم گفت با پر من بنويس. گفتم جوهر ندارم !! گفت با خون من بنويس .
گفتم دفتر ندارم ؟! گفت در قلب من بنويس .
و سر انجام در قلب كبوتر عشق نوشتم :
هر گز فراموشت نمي كنم![]()


گوش بده ! ترانه هام ترجمه ي چشماي توست تو تموم قصه هام هميشه جاي پاي توست

برای رسيدن به تو
پا پيش گذاشتم
خودم را قسمت کردم
تو را سهم تمام روياهايم کردم
انصاف نبود
تو که ميدانستی با چه اشتياقی
خودم را قسمت می کنم
پس چرا
زودتر از تکه شدنم
جوابم نکردی
برای دل شکستن……خيلی دير بود……خيلی دير

بهم گفت :تو به خاطر چی زندگی می کنی ؟
با تمام این وجود که دلم می گفت بگو :به خاطر تو
آرام بهش گفتم :به خاطر هیچی
ازم پرسید :تو به خاطر چی زنده ای ؟
دلم فریاد میزد : به خاطر تو
ولی من آهی کشیدم و گفتم :به خاطر هیچی
ازش پرسیدم : تو به خاطر چی زنده ای و زندگی میکنی ؟
قطره های اشکش آروم رو گونش لیز خورد و گفت :
من به خاطر کسی زنده ام و زندگی میکنم که به خاطر هیچی زندس و زندگی می کنه

غم تو قلب من واسیر سایه می کنه
چشم من برای تو همیشه گریه می کن
بارون می یاد تو کوچه می شینه پشت شیشه
درست مثل روزی که رفتی واسه همیشه
ای آرزوی قلبم امشب بگو کجایی
بوسیدم از لب تو تو غربت تنهایی خسته از این جدایی
بی تو چه ها کشیدم از حسرتت عزیزم به انتها رسیدم
اگه از غصه شکستم یه گوشه نشستم
هستیم وباختم با عشق تو ساختم
ساده شکستم یه گوشه نشستم
هستیم وباختم با عشق تو ساختم
به خدا برای تو بود همه چیز فدای تو بود
من که از خدا بجز تو چیز دیگه ای نخواستم
هرچه از بلای عشقت من فقط تو رو می خواستم
آرزوم بود یک روز از تب بوسه هات بسوزم
با تو من یکبار دیگه لب شادی رو ببوسم.

جاودانه من
I'm so tired of being here
فرسوده ام از ماندن
Suppressed by all my childish fears
محصور در تمام ترسهای کودکی ايم
And if you have to leave
و اگر اراده ای بر این قرار گرفته که مرا ترک کنی
I wish that you would just leave
آرزو دارم به تمامی می رفتی
'Cause your presence still lingers here
زیرا سایه سنگین حضورت هنوز اینجاست
And it won't leave me alone
و مرا تنها نمی گذارد
These wounds won't seem to heal
می نماید این زخمها نمی خواهند درمان شوند
This pain is just too real
این درد بیش از اندازه حقیقی است
There's just too much that time cannot erase
و چیزهای بسیاری است که زمان التیام نمی بخشد
When you cried I'd wipe away all of your tears
آن زمان که می گریستی اشکهایت را از گونه می زدودم
When you'd scream I'd fight away all of your fears
آن زمان که فریاد میزدی با تمام ترسهایت نبرد می کردم
And I held your hand through all of these years
و در تمامی اين سالها دیگر دستانت در دستم نیست
But you still have
اما تو هنوز مالک
All of me
تمام وجود منی
You used to captivate me
عادت داشتی فریبم دهی
By your resonating life
با نور درخشانت
Now I'm bound by the life you've left behind
اما اکنون من اسیر زندگی به جای مانده از تو هستم
Your face it haunts
این چهره توست كه شكار ميكند
My once pleasant dreams
هر شب رویاهای شیرینم را
Your voice it chased away
این صدای توست که از من می گریزاند
All the sanity in me
تمامی عقلانيتم را
These wounds won't seem to heal
می نماید این زخمها نمی خواهند درمان شوند
This pain is just too real
این درد بیش از اندازه حقیقی است
There's just too much that time cannot erase
و چیزهای بسیاری است که زمان التیام نمی بخشد
When you cried I'd wipe away all of your tears
آن زمان که می گریستی اشکهایت را از گونه می زدودم
When you'd scream I'd fight away all of your fears
آن زمان که فریاد میزدی با تمام ترسهایت نبرد می کردم
And I held your hand through all of these years
و در تمامی اين سالها دیگر دستانت در دستم نیست
But you still have
اما تو هنوز مالک
All of me
تمام وجود منی
I've tried so hard to tell myself that you're gone
بسیار سخت تلاش کردهام تا به خود بفهمانم که تو دیگر نیستي
But though you're still with me
اما تو هنوز ترکم نمی کني
I've been alone all along
و من که برای بازمانده زندگی تنهایم
When you cried I'd wipe away all of your tears
آن زمان که می گریستی اشکهایت را از گونه می زدودم
When you'd scream I'd fight away all of your fears
آن زمان که فریاد میزدی با تمام ترسهایت نبرد می کردم
And I held your hand through all of these years
و در تمامی اين سالها دیگر دستانت در دستم نیست
But you still have
اما تو هنوز مالک
All of me
تمام وجود منی

در جنگ ستارگان شكارت كردم
بر شانه ي كهكشان سوارت كردم
از منظومه ي شمسي براست گفتم
منظومه ي عشق را نثارت كردم
من ديديم ، عابري دعا ميخريد
و ثروت ميفروخت
!من ديديم قلبي عشق گدايي ميكرد
شايد گلي پژمرده باشد
...شايد
لذتي بود در تبسم
لذتي بود در استشمام بهار
لذتي بود در لمس گلبرگ بنفشه
لذتي بود در نگاهي ، ژرف ، ژرفتر از ايمان
به آسمان
لذتي بود در درك سياهي شب
لذتي بود در هم صحبتي شقايق
لذتي هست ... آري ، لذتي
عابرهاي خيابان متروكه دل را صدا كنيد ، آرام
بگوييد دلم تنگ شده
بگوييد ، دلم براي يك لبخند ، براي يك صدا ، تنگ شده
بگوييد دلم براي ناله ي ساز ، عشوه رز ، لبخند بهار نارنج
براي استواري سپيدار ، براي آواز رود
دلم براي زندگي تنگ شده
بگوييد ، بگوييد
آرزوي عابران خيابان دل ، تن تقدير را ميلرزاند
بگوييدشان
كسي در شب ، صدايشان ميكرد
بگوييد

می گفت عا شقم ، دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم....
او رفت و تنها ماند...
زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد...
از او پرسیدم از عشق چه می دانی ؟ برایم از عشق بگو...
گفت:عشق اتفاق است بايد بشينی تا بیفتد!!!
گفت:عشق آسو دگيست ,خيال است...خيالی خوش...
گفت:ماندن است ....فرو رفتن در خود است...
گفت:خواستن و گرفتن و برای خود کردن است...
گفت: عشق ساده ست ، همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود...
گفت: عشق دروغی بیش نیست...
گفتم: تو عاشق نبودی و نیستی........
گفتم:عشق یک ماجراست ، ماجرایی که باید آن را بسازی.......
گفتم:عشق درد است....
گفتم:عشق رفتن است عبور است ، نبودن است...
گفتم: عشق تضاد است...
گفتم:عشق جستجوست ، نرسیدن است...... نداشتن و بخشیدن است....
گفتم:عشق آغاز است , دیر است و سخت است....
گفتم:عشق زندگیست ولی از یه نوع دیگه.....
به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام....!
گفتم عشق راز است....!
راز بین من و توست و بر ملا نمی شود.....
هیچ وقت پایان نمی یابد . مگر به مرگ...!!
آهی سردی کشید..!
دیگه هیچی نگفت..!
سرشو انداخت پائین و آروم از پیشم رفت....!!


چشم میگفت که دل موجب اندوه من است
دل بر اشفت كه اندوه من از ديدن توست
چشم گفتا كه تويي مرغ شباهنگ وجود
دل بگفت ناله’ من تابع گرديدن توست
چشم خنديد كه من گمره و گريان توام
دل بگرييد كه اين گريه ز خنديدن توست

عزیزان عیدتان مبارک

عشق بلندتر از آن است که
زیر کوتاه نگاهی عتاب آور پامالش کنی
عشق حقیقی تر از آن است که
پشت ابری حیاهای نا راستین پنهانش کنی
عشق یتیم تر از آن است که
به دست رودخانه روزگارش بسپاری..


به اميد صفاي تو ... به اميد دواي تو ...
تو مسئولی خداوندا مرا بی آنکه خود خواهم اسير زندگی کردی..
کدامين دست جز دست تو غم ريزد به کام من
چرا شد قرعه ی محنت بنام من
که حتی نيمه شبها اشک غم ريزم بپای تو
به اميد صفای تو ... به اميد دوای تو ...

دل من نيز دير زمانی است که می پندارد
دوستی نيز گلی است مثل نيلوفر وناز
ساقه ترد و لطيفی دارد
بی گمان سنگ دل است
آنکه روا ميدارد
جان اين ساقه نازی را دانسته بيازارد


با بال شکسته پر گشودن هنر است
اين را همه ی پرندگان می دانند...
من اسير غم چشمان کبوتر بودم
بام چشمان تو پروازم بود
و نمی دانستم گاهی بام هم دام شود
دل که بيچاره ی پرواز بود
يادگاری شد و در بام افتاد
ماندگاری شد و در دام افتاد!




آري

یک قطره اشک گوشه چشمات نشسته بود.... بهت گفتم : اين ديگه چيه؟روت بر گردوندی و گفتی هيچی. گفتم:خودم ديدم که گريه کردی.گفتی:نه.اين که اشک نيست. گفتم اگه اشک نيست پس چيه؟ گفتی اين عشقه. گفتم عشق چيه؟ خيلی مهربون شده بودی.نگاه کردی توی چشمام! گفتی:عشق يعنی خاطره. گفتم:خا طره چيه؟ گفتی يعنی خاطره اولين بار که ديدمت. يادت هست؟ گفتم :عشق حقيقی که يک لحظه نيست.خا طره اولين ديدار يک لحظه بود و تموم شد. گفتی :ديدی اشتباه کردی! عشق يعنی تکرار خاطره اولين ديدار.که تا آخر عمر توی ذهن می مونه و مدام تکرار ميشه. حا لا توی چشمات نگاه می کنم و يک قطره اشک آهسته از گوشه چشمام پايين مياد