تبليغاتX
در ره منزل لیلی که خطرهاست
در آن شرط قدم آنست که مجنون باشی

با تشکر از هم دانشکده ای هایی که نظر دادن

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 9:22  توسط فاطمه  | 

 

تو بهانة قشنگي كه هميشه زنده باشم

به هواي ديدين تو پر شعر تازه باشم

همه شب به خاطر تو لب پنجره نشستم

كه تو را ببينم اما ز فراغ تو شكستم

شب و روز من تو بودي گل هميشه بهارم

دلم از تو جان گرفته به خدا در انتظارم

همه زندگي برايت غزل و ترانه گفتم

ز خيال سبز رنگت به خدا شبي نخفتم

نظري به اين گدا كن كه به غصه ات دچار است

گل عشق من كجايي كه ... تو بيقرار است

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 17:0  توسط فاطمه  | 

يادته اومدم سرراهت موهامو شونه زده بودم يک گل سرخ گذاشته بودم کنار سرم ولي

                               ديدم دستت يه دسته گل سرخ که مستت کرده...


              يادته روي تخته سياه مدرسه نوشتم دوستت دارم ولي ديدم لبات دارند ميگن

                                               فقط تورو ميخوام...

         يادته روي شيشه بخار کرده اتوبوس با انگشتم اسمت رو نوشتم ولي ديدم تو داري

                                            شيشه رو ميبوسي...

              يادته يه روز اومدم بهت گفتم عاشقتم ولي تو فرياد زدي نرو من بي تو ميميرم

                                                       يادته...

                        تازه فهميدم همه اون مدت قلبت خونه کس ديگه اي بوده

                          يادته من اشک ريختم ولي تو دنبال اون دويدي و رفتي ...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 16:57  توسط فاطمه  | 

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
من می شناختم او را ،
نام تو راهميشه به لب داشت ،
حتی در حال احتضار!
آن دل شكسته عاشق بی نام و بی نشان ،
آن زن بی قرار،
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
هر روز پای پنجره غمگين نشسته بود
و گفتگو نمی كرد جز با درخت سرو
در باغ کوچك همسايه !
شبها به كارگاه خيال خويش
تصويری از بلندی اندام می كشيد
و در تصورش

تصوير تو بلندترين سرو باغ را
تحقير کرده بود...
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:

او پاك زيست
پاک تر از چشمه ی نور ،همچون زلال اشک،
يا چو زلال قطره باران به نوبهار،
آن كوه استقامت ،
آن كوه استوار
وقتی به ياد روی تو می بود
می گريست !
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
او آرزوی ديدن رويت را
حتی برای لحظه ای از عمر خويش داشت !!!
اما براي ديدن توچشم خويش را
آن مرواريد سرشک غوطه ور آن چشم پاك را،
پنداشت،
آلوده است و لايق ديدار يارنيست !
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
آن لحظه ای كه ديده برای هميشه بست
آن نام خوب بر لب لرزان او نشست
شايد روزی اگر
چه ؟ او ؟ نه آه ... نمی آيد !

اما اگر آمد به او بگو،

من به دعای آمدنش نشسته بودم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 15:5  توسط فاطمه  | 

سايه بونه دستاي تو

سقف مهربانيم كو

تو چشماي بسته ي تو

آسمون آبيم كو

آسمون زنگ صدامو موندني كرد

قصه هاي غصه هامو خوندني كرد

در حضور سايه ي سرد نگاهت

غم اومد احساسم رو خاكستري كرد

قصه هام شيرين ترين قصه ها بود

آسمون هم آبي بي انتها بود

گرچه امروز رنگ گيسويم سپيده

شام تاريك و پريشون و سياه بود

تو خزون درد و تنهايي نشستم

نگرفتي توي تاريكي تو دستم

توي تاريكي به هر ره كوره رفتم

اي دريغ از دست همدردي به دستم

اي دريغا تو كه بودي

از برايم قطره اشكي

از دو چشم تو نيفتاد

.

.

.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 14:22  توسط فاطمه  | 

در كنار ساحل نشسته بودم كه ناگهان كبوتري آمد وگفت: به عزيزترين دوستت نامه نمي نويسي؟ گفتم قلم ندارم گفت با پر من بنويس. گفتم جوهر ندارم !! گفت با خون من بنويس .
گفتم دفتر ندارم ؟! گفت در قلب من بنويس .
و سر انجام در قلب كبوتر عشق نوشتم :

هر گز فراموشت نمي كنم

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 11:11  توسط فاطمه  | 

 

 

گوش بده !‌ ترانه هام ترجمه ي چشماي توست تو تموم قصه هام هميشه جاي پاي توست

 

 

 

 

برای رسيدن به تو

  پا پيش گذاشتم

خودم را قسمت کردم

 تو را سهم تمام روياهايم کردم

 انصاف نبود

تو که ميدانستی با چه اشتياقی

خودم را قسمت می کنم

پس چرا

 زودتر از تکه شدنم

جوابم نکردی

برای دل شکستن……خيلی دير بود……خيلی دير

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 11:1  توسط فاطمه  | 

بهم گفت :تو به خاطر چی زندگی می کنی ؟

با تمام این وجود که دلم می گفت بگو :به خاطر تو

آرام بهش گفتم :به خاطر هیچی

ازم پرسید :تو به خاطر چی زنده ای ؟

دلم فریاد میزد : به خاطر تو

ولی من آهی کشیدم و گفتم :به خاطر هیچی

ازش پرسیدم : تو به خاطر چی زنده ای و زندگی میکنی ؟

قطره های اشکش آروم رو گونش لیز خورد و گفت :

من به خاطر کسی زنده ام و زندگی میکنم که به خاطر هیچی زندس و زندگی می کنه

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 10:13  توسط فاطمه  | 

 

 

غم تو قلب من واسیر سایه می کنه

 

 چشم من برای تو همیشه گریه می کن

 

 بارون می یاد تو کوچه می شینه پشت شیشه

 

 درست مثل روزی که رفتی واسه همیشه

 

ای آرزوی قلبم امشب بگو کجایی

 

بوسیدم از لب تو تو غربت تنهایی خسته از این جدایی

 

 بی تو چه ها کشیدم از حسرتت عزیزم به انتها رسیدم

 

 اگه از غصه  شکستم یه گوشه نشستم

 

 هستیم وباختم با عشق تو ساختم

 

  ساده شکستم یه گوشه نشستم

 

 هستیم وباختم با عشق تو ساختم

 

به خدا برای تو بود همه چیز فدای تو بود

 

 من که از خدا بجز تو چیز دیگه ای نخواستم

 

 هرچه از بلای عشقت من فقط تو رو می خواستم

 

 آرزوم بود یک روز از تب بوسه هات بسوزم

 

 با تو من یکبار دیگه لب شادی رو ببوسم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 15:4  توسط فاطمه  | 

جاودانه من

 

 

 

 

I'm so tired of being here

فرسوده ام از ماندن
Suppressed by all my childish fears

محصور در تمام ترسهای کودکی ايم

And if you have to leave

و اگر اراده ای بر این قرار گرفته که مرا ترک کنی

I wish that you would just leave

آرزو دارم به تمامی می رفتی

'Cause your presence still lingers here

زیرا سایه سنگین حضورت هنوز اینجاست

And it won't leave me alone

و مرا تنها نمی گذارد

 

 

These wounds won't seem to heal

می نماید این زخمها نمی خواهند درمان شوند

This pain is just too real

این درد بیش از اندازه حقیقی است

There's just too much that time cannot erase

و چیزهای بسیاری است که زمان التیام نمی بخشد

 


When you cried I'd wipe away all of your tears

آن زمان که می گریستی اشکهایت را از گونه می زدودم

When you'd scream I'd fight away all of your fears

آن زمان که فریاد میزدی با تمام ترسهایت نبرد می کردم

And I held your hand through all of these years

و در تمامی اين سالها دیگر دستانت در دستم نیست

But you still have

اما تو هنوز مالک

All of me

تمام وجود منی

 

 

You used to captivate me

عادت داشتی فریبم دهی

By your resonating life

با نور درخشانت

Now I'm bound by the life you've left behind

اما اکنون من اسیر زندگی به جای مانده از تو هستم

Your face it haunts

این چهره توست كه شكار ميكند  

My once pleasant dreams

هر شب رویاهای شیرینم را

Your voice it chased away

این صدای توست که از من می گریزاند

All the sanity in me

تمامی عقلانيتم را

 

 

These wounds won't seem to heal

می نماید این زخمها نمی خواهند درمان شوند

This pain is just too real

این درد بیش از اندازه حقیقی است

There's just too much that time cannot erase

و چیزهای بسیاری است که زمان التیام نمی بخشد

 


When you cried I'd wipe away all of your tears

آن زمان که می گریستی اشکهایت را از گونه می زدودم

When you'd scream I'd fight away all of your fears

آن زمان که فریاد میزدی با تمام ترسهایت نبرد می کردم

And I held your hand through all of these years

و در تمامی اين سالها دیگر دستانت در دستم نیست

But you still have

اما تو هنوز مالک

All of me

تمام وجود منی

 

 

I've tried so hard to tell myself that you're gone

بسیار سخت تلاش کردهام تا به خود بفهمانم که تو دیگر نیستي

But though you're still with me

اما تو هنوز ترکم نمی کني

I've been alone all along

و من که برای بازمانده زندگی تنهایم

 

 

When you cried I'd wipe away all of your tears

آن زمان که می گریستی اشکهایت را از گونه می زدودم

When you'd scream I'd fight away all of your fears

آن زمان که فریاد میزدی با تمام ترسهایت نبرد می کردم

And I held your hand through all of these years

و در تمامی اين سالها دیگر دستانت در دستم نیست

But you still have

اما تو هنوز مالک

All of me

تمام وجود منی

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 10:19  توسط فاطمه  | 

 

در جنگ ستارگان شكارت كردم

بر شانه ي كهكشان سوارت كردم

از منظومه ي شمسي براست گفتم

منظومه ي عشق را نثارت كردم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 16:59  توسط فاطمه  | 

 

من ديديم ، عابري دعا ميخريد
و ثروت ميفروخت
!من ديديم قلبي عشق گدايي ميكرد
شايد گلي پژمرده باشد
...شايد
لذتي بود در تبسم
لذتي بود در استشمام بهار
لذتي بود در لمس گلبرگ بنفشه
لذتي بود در نگاهي ، ژرف ، ژرفتر از ايمان
به آسمان
لذتي بود در درك سياهي شب
لذتي بود در هم صحبتي شقايق
لذتي هست ... آري ، لذتي
عابرهاي خيابان متروكه دل را صدا كنيد ، آرام
بگوييد دلم تنگ شده
بگوييد ، دلم براي يك لبخند ، براي يك صدا ، تنگ شده
بگوييد دلم براي ناله ي ساز ، عشوه رز ، لبخند بهار نارنج
براي استواري سپيدار ، براي آواز رود
دلم براي زندگي تنگ شده
بگوييد ، بگوييد
آرزوي عابران خيابان دل ، تن تقدير را ميلرزاند
بگوييدشان
كسي در شب ، صدايشان ميكرد
بگوييد

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 12:22  توسط فاطمه  | 

می گفت عا شقم ، دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم....
او رفت و تنها ماند...
زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد
...
از او پرسیدم از عشق چه می دانی ؟ برایم از عشق بگو...
گفت:عشق اتفاق است بايد بشينی تا بیفتد!!!
گفت:عشق آسو دگيست ,خيال است...خيالی خوش
...
گفت:ماندن است ....فرو رفتن در خود است...
گفت:خواستن و گرفتن و برای خود کردن است...
گفت: عشق ساده ست ، همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود
...
گفت: عشق دروغی بیش نیست...

 

گفتم: تو عاشق نبودی و نیستی........
گفتم:عشق یک ماجراست ، ماجرایی که باید آن را بسازی
.......
گفتم:عشق درد است....
گفتم:عشق رفتن است عبور است ، نبودن است
...
گفتم: عشق تضاد است...
گفتم:عشق جستجوست ، نرسیدن است...... نداشتن و بخشیدن است....
گفتم:عشق آغاز است , دیر است و سخت است....
گفتم:عشق زندگیست ولی از یه نوع دیگه
.....


به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام....!
گفتم عشق راز است....!
راز بین من و توست و بر ملا نمی شود.....
هیچ وقت پایان نمی یابد . مگر به مرگ...!!
آهی سردی کشید..!
دیگه هیچی نگفت..!
سرشو انداخت پائین و آروم از پیشم رفت....!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 14:45  توسط فاطمه  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 11:39  توسط فاطمه  | 

 

چشم میگفت که دل موجب اندوه من است

دل بر اشفت كه اندوه من از ديدن توست

چشم گفتا كه تويي مرغ شباهنگ وجود

دل بگفت ناله’ من تابع گرديدن توست

چشم خنديد كه من گمره و گريان توام

دل بگرييد كه اين گريه ز خنديدن توست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 11:27  توسط فاطمه  | 

عزیزان عیدتان مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 11:26  توسط فاطمه  | 

عشق بلندتر از آن است که

زیر کوتاه نگاهی عتاب آور پامالش کنی

عشق حقیقی تر از آن است که

پشت ابری حیاهای نا راستین پنهانش کنی

عشق یتیم تر از آن است که

به دست رودخانه روزگارش بسپاری..

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 14:22  توسط فاطمه  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 14:57  توسط فاطمه  | 

 

به اميد صفاي تو ... به اميد دواي تو ...

 

تو مسئولی خداوندا مرا بی آنکه خود خواهم اسير زندگی کردی..

کدامين دست جز دست تو غم ريزد به کام من

چرا شد قرعه ی محنت بنام من

که حتی نيمه شبها اشک غم ريزم بپای تو

 

به اميد صفای تو ... به اميد دوای تو ...

 

دل من نيز دير زمانی است که می پندارد

دوستی نيز گلی است مثل نيلوفر وناز

ساقه ترد و لطيفی دارد

بی گمان سنگ دل است

آنکه روا ميدارد

جان اين ساقه نازی را دانسته بيازارد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 21:53  توسط فاطمه  | 

 

با بال شکسته پر گشودن هنر است

اين را همه ی پرندگان می دانند...

من اسير غم چشمان کبوتر بودم

بام چشمان تو پروازم بود

و نمی دانستم گاهی بام هم دام شود

دل که بيچاره ی پرواز بود

يادگاری شد و در بام افتاد

ماندگاری شد و در دام افتاد!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 21:34  توسط فاطمه  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 10:23  توسط فاطمه  | 

آري
تا شقايق هست زندگي بايد كرد
.
دردل من چيزي است؛ مثل يك بيشه نور؛ مثل خواب دم صبح
.
وچنان بي تابم كه دلم مي خواهد

بدوم تا ته دشت؛ بروم تا سركوه .
دورها آوايي است كه مرا مي خواند
.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 21:58  توسط فاطمه  | 

یک قطره اشک گوشه چشمات نشسته بود.... بهت گفتم : اين ديگه چيه؟روت بر گردوندی و گفتی هيچی. گفتم:خودم ديدم که گريه کردی.گفتی:نه.اين که اشک نيست. گفتم اگه اشک نيست پس چيه؟ گفتی اين عشقه. گفتم عشق چيه؟ خيلی مهربون شده بودی.نگاه کردی توی چشمام! گفتی:عشق يعنی خاطره. گفتم:خا طره چيه؟ گفتی يعنی خاطره اولين بار که ديدمت. يادت هست؟ گفتم :عشق حقيقی که يک لحظه نيست.خا طره اولين ديدار يک لحظه بود و تموم شد. گفتی :ديدی اشتباه کردی! عشق يعنی تکرار خاطره اولين ديدار.که تا آخر عمر توی ذهن می مونه و مدام تکرار ميشه. حا لا توی چشمات نگاه می کنم و يک قطره اشک آهسته از گوشه چشمام پايين مياد

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 16:15  توسط فاطمه  |