تبليغاتX
در ره منزل لیلی که خطرهاست
در آن شرط قدم آنست که مجنون باشی

 

اي نشسته درخيال من، فراموشم مكن

با فراموشي و تنهايي، هم آغوشم مكن

زندگاني مي كنم چون شعله با خود سوختن

زنده ام با سوز و ساز خويش، خاموشم مكن

مي تراود تا شراب بوسه از جام لبت

از شراب تلخ تنهايي قدح نوشم مكن

دودم و از شعله دارم دامني رنگين به بار

اين شرر از من مگير از نو سيه پوشم مكن

چون صبا در جستجوی خود به هر سويم مكش

همچو گيسوي سياهت خانه بر دوشم مكن

اين دل درد آشنا را در شرار غم بسوز

هر چه مي خواهي بكن اما فراموشم مكن

 

 می اندیشم

مثل پروانه به شمع

و تو هر لحظه که از من دوری

من به چنگال شتابنده ترین

 باد بیابان پیما سرگردانم

و تو خود می دانی

جای فاصله یک فاجعه است

لحظه ها را دریاب

 

اي نشسته درخيال من، فراموشم مكن

با فراموشي و تنهايي، هم آغوشم مكن

زندگاني مي كنم چون شعله با خود سوختن

زنده ام با سوز و ساز خويش، خاموشم مكن

مي تراود تا شراب بوسه از جام لبت

از شراب تلخ تنهايي قدح نوشم مكن

دودم و از شعله دارم دامني رنگين به بار

اين شرر از من مگير از نو سيه پوشم مكن

چون صبا در جستجوی خود به هر سويم مكش

همچو گيسوي سياهت خانه بر دوشم مكن

اين دل درد آشنا را در شرار غم بسوز

هر چه مي خواهي بكن اما فراموشم مكن

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 19:43  توسط فاطمه  | 

 

من پُر از شب،من من پُر از راز نهفته
قلب من بازيچه ي يک عمر حرفاي نگفته
من اسير خاطرات تلخ و پوچم
قلب من زنداني ِ يک شب نخفته ؛

تو تويي مثل هميشه سنگ و مغرور
قلب تو آيينه ي صد رنگ و صد رو
تو هميشه زرد و از جنس خزوني
قلب تو تاريکي ِ پيوسته بي نور ؛

من به تو يک خنده از روي تلنگر
خنده اي پُر درد،کوچک،بي تمسخر
مي دهم هديه،تا تو؛بارِ ديگر
رهايم سازي از بند ِ تنفّر ...


***

من و تو خسته ي اين مسير دوريم
من و تو عاشق خود،خودخواه ِ کوريم
قلب ما اسير حرف هر کلاغي
من و تو قرباني ِ جنگِ(دردِ)تلافي ؛

من و تو پايه ي برج عاشقاييم
من و تو سنگ صبور قصّه هاييم
قلب ما،قلب قناري هاي ساکت
من و تو تازه نفس،اوّل راهيم ...

 

 

بار ديگر غم عشق آمد و دلشاد م كرد
            عزم ويراني من داشت و آبادم كرد
            دشت تا دشت دلم وادي خاموشان بود
            تندر عشق يه يك صاعقه فريادم كرد
            نازم آن دلبر شيرين كه به يك طرفه نگاهم
            آتشي در دلم افروخت كه فرهادم كرد
            قفس عشق ز هر باغ دل انگيزترست
            شكر صياد كه در اين قفس آزادم كرد
            يار شيرين من ار تلخ بگويد شهدست
            وين عجب نيست كه گويم غم او شادم كرد
            

 

چه دانستم كه اين سودا مرا زين سان كند مجنون
دلم را دوزخي سازد دو چشمم را كند جيحون
 
چه دانستم كه سيلابي مرا ناگاه بربايد
چو كشتي ام در اندازد ميان قلزم پر خون
 
زند موجي بر آن كشتي كه تخته تخته بشكافد
كه هر تخته فرو ريزد ز گردش هاي گوناگون
 
نهنگي هم بر آرد سر خورد آن آب دريا را
چنان درياي بي پايان شود بي آب چون هامون
 
شكافد نيز آن هامون نهنگ بحر فرسا را
كشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون
 
چو اين تبديل ها آورد نه هامون ماند و نه دريا
چه دانم من دگر چون شد كه چون غرق است در بيچون
 
چه دانم هاي بسياري است ليكن من نمي دانم
كه خود از دهان بندي در آن دريا كفي افيون

دلم براي كسي تنگ است
كه آفتاب صداقت را
به ميهماني گلهاي باغ مي آورد
وگيسوان بلندش را
به بادها مي داد
ودستهاي سپيدش را
به آب مي بخشيد
دلم براي كسي تنگ است
كه چشمهاي قشنگش را
به عمق درياي واژگون مي دوخت
وشعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند
دلم براي كسي تنگ است
كه همچو كودك معصوم
دلش  براي دلم  مي سوخت
و مهرباني را
نثار من مي كرد
دلم براي كسي تنگ است
كه تا شمال ترين شمال
ودر جنوب ترين جنوب
هميشه درهمه جا
آه با كه بتوان گفت
كه بود با من و
پيوسته نيز بي من بود
وكار من زفراقش فغان وشيون بود
كسي كه بي من ماند
كسي كه با من نيست

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 10:36  توسط فاطمه  |