|
در آن شرط قدم آنست که مجنون باشی
|
اگر بگويم وجودت گرمي بخش زندگيم نيست دروغ گفتهام، اما چگونه ميتوانم اينطور آرام و صبور به انتظارت بنشينم وقتي نميدانم پس از طلوع آفتاب کدامين روز به ديدارم خواهي آمد؟ نميدانم چه کسي بر پيشاني من واژه انتظار را نوشته است که اينگونه بايد تاوان اين پيشاني نوشت شوم را پس بدهم؛ خاموش باشم و دم نزنم و براي گشايش کارهايم فقط دست به دعا ببرم. نميدانم کدام طلسم را به تقديرم بستهاند و کداميک از خدايان شوم زندگيم را نفرين کردهاند که دشمنانم را شاد و مي خوار ميبينم و خودم را اينسان حقير و بي مقدار!! با دنيايي آرزوي بر باد رفته؛ به اميدي که روزي دري به روي روزگار سياهم گشوده شود....! با تو سخن ميگويم. تو را که رنگ زندگي خطابت ميکنم. قرار بود به زندگيم رنگ سپيد بزني اما اکنون چشمانم جز سياهي مقابل خود نميبيند. جسارت دستانت کو که روز نخست با من از سپيدي سخن گفت و به شبهايم نويد خورشيد داد؟ اگر بگويم بي تو شاد زندگي ميکنم دروغ گفتهام، اما اينسان که خودت را باختهاي، نميتواني شادي را برايم به ارمغان بياوري. وجودت را مثل روزهاي گذشته برايم شعله ور کن تا از حرارت قلبت آتش بگيرم و خاکستر شوم. به زندگيم رنگ طراوت بزن.... سپيدم کن...
زندگي بدون تو مثل آسمان بي ستاره شبهاي ابري، راکد و بي رونق است. نگاهت را که از من بگيري لحظههايم از صداي زندگي خالي ميشوند. بي تو ديگر نه براي گلهاي باغچه شعر ميخوانم نه با آينههاي يکرنگي حرف ميزنم. نه اينکه خودم بخواهم از بودن خالي شوم، بدون تو، روزگار خودش مرا طرد خواهد کرد. بگذار خاطرات سالي که گذشت را با هم مرور کنيم. مي دانم که خوب يادت هست که وقتي در چاه تنهاييم فرو رفته بودم، مرا از شب تاريک باز گرفتي و بر گيسوانم رنگ ستاره زدي.
امروز که در عقربههاي ساعت نشستهام و زمان را يک سال به عقب بازگرداندهام، مي خواهم به يادت بياورم روزي را که خوشبختي را مثل يک رؤيا برايم پيشکش آوردي. ميخواهم در روز عشق آغوشت را باز کني تا احساس کنم هنوز هم پناهگاهي براي بيکسيهايم دارم. پنجره اتاق را باز کن تا به دنيا سلام کنيم. آينده چشم انتظار ماست. دستت را از من مگير... ميخواهم کنارت بمانم. آغوش بگشاي...
رفتن تو یعنی مردن واسه من
یعنی بزار تا مردم هرچی میخوان بگن
موندن تو یعنی عشق تو بهشت
یعنی آخر آخر هر چی سرنوشت

فکر میکنم که عشق یه پرنده است
یک گل است
یک ترانه است
یا که خنده های کودکانه است
هر چه هست جاودانه است
فکر میکنم که عشق مذهب است
اب و باد و نان و خاک و خانه نیست
مکتب است
عشق مرگ نیست زندگی است
سخت نیست
عین سادگی است
عشق عاشقانه های باد و گندم است
اولین پناهگاه کودکی اخرین پناهگاه ادم است
روی برگ لاله های نوشکفته در سپیده دم
چو شبنم است
یا مسیح در درون مریم است

می میرم
اگه با دیدن من غم تو جون میگیره
میمیرم که تا ابد قلبت آروم بگیره
اگه با بودن من باغ تو ویرونه میشه
میرم اما می دونم دل بی تو دیوونه میشه
فکر نکن که بی کسم خدا به دادم میرسه
کوه به کوه نمیرسه ،آدم به آدم میرسه
مرحمی از شب چشمات، واسه دردم نداری
خورشیدی، اما خبر از تن سردم نداری
هرچی که درد منه ،باشه الهی خوشیتون
کاشکی قربونی بشم برای عاشق کشیتون
می دونم یه روز می یای
این راه تاریک رو واسم روشن می کنی ،
اما شاید اون روز
خیلی دیر شده باشه ،
شاید اون روز روز آخر باشه.
می دونم یه روز می یای ،
شاید اون روز من خیلی پیر شده باشم ،
اما عشق تو منو از خودم بی خود می کنه .
اون روز با تو راهی میشم ،
هر جایی که بگی می یام ،
حتی اگه اونجا بدترین جای جهان باشه
حتی اگه اونجا جایی واسه من وجود نداشته باشه ،
مثل الان که توی قلب تو جایی ندارم ،
مثل الان که می خوام خودمو به زور تو قلبت جا بدم .
الان اون روز رو می بینم
اون روز بهترین روز زندگی منه ،
اون روز دیگه چیزی از خدا نمی خوام ،
اون روز فقط از خدا اینو می خوام ،
تا ابد با تو باشم ،
اون روز مثل همیشه تو رو از خدا می خوام.

من از تو در حریم عشق روییدم
تو گفتی گل و من بر گل دوباره عشق ورزیدم
من از چشمان تو تا حرمت پروانه کوچیدم
تو گفتی ابر و من بر وسعت قلب تو باریدم
نگاهم کن که من محتاج آن چشمان دلتنگم
بگو با من دوباره راز مستی را
که من بی تو به یک دنیا شقایق دل نمی بندم
تو گفتی باش و من ماندم
غزل گفتی تو را خواندم
جدا از من مشو هرگز
که من در غربت عشق تو جا ماندم

هر چه کردم نشوم از تو جدا، بدتر شد .
از دل ما نرود مهر و و فا، بدتر شد.
مثلا خواستم این بار موقر باشم.
و به جای تو بگویم که شما ، بدتر شد .
این متانت به دل سنگ تو تاثیر نکرد .
بلکه بر عکس ، فقط رابطه ها بدتر شد .
آسمان وقت قرار من و تو ابری بود .
تازه با رفتن تو وضع هوا ، بدتر شد .
چاره دارو و دوا نیست به حال بد من ،
بی تو با خوردن دارو و دوا ، بدتر شد .
روی فرش دل من جوهری از عشق تو ریخت .
آمدم پاک کنم عشق تو را ، بدتر شد .

این بدترین تنبیه ... این بدترین شکنجس ... این کارو با من نکن
التماست می کنم . . . خواهش می کنم . . . به دست و پات می افتم . . .
زنگ بزن فحشم بده . . . زنگ بزن هر چی دلت می خواد بهم بگو . . .
بگو ازم متنفری ...
به خدا حقمه . . . به خدا حقمه . . .
فقط زنگ بزن
صداتو ازم دریغ نکن . . .

مقدس..سرزمین افسانه ای
عشوه های جادویی در پی تو
زانوان خسته ی من از راه
..........پس کجاست ان سوی مهربانی؟!.........................
کوتاهی از چشمان من می بارد
منحنی ست خط های افسانه ای
مقدس..رنگ های طلایی
چرخش دستان کهنه ام زیر درخشش نور
دلیل چیست؟..............................
باز ترانه های بی پروا
پیداست لابه لای پلک ها
اه....ای دشت پاک ارزو ها
در کدامین مسیر نهادینه ای
در پایان سکوت
نامت بر زبان ها جاری
مقدس..سرزمین افسانه ای
نفس کشیدن بی تو بس
لحظه ای نفس گیر با تو برایم بس.........................

یکی بود یکی نبود تو دنیا
یه جوون خسته بود

مي خواهم تو را در آغوش بكشم
و زندگي را دوباره باز يابم
بر من بتاب اي خورشيد آسمان عشق
كه بي تو ظلمت تنهاييم پر از اشك است
و احساسم در شب فراق تو خشكيده
و چشمانم در انتظار تو به افق دوخته شده است
ديگر طاقت فراق گرما بخش وجودم را ندارم
طلوع كن و سردي وجودم را از بين ببر
و چشمانم در انتظار تو به افق دوخته شده است
و منتظرت هستم
و منتظر نفس مسيحائيت كه به روح من بدمد
و عشق را در وجودم زنده كند
پس بر من بتاب و اميد دوباره زيستن رابه من بده
كه وجودم بدون عشق جسم مرده ايست

من همون جزیره بودم . . .
خاکی و صمیمی و گرم . . .
واسه عشق بازی موجا قامتم یه بسترنرم . . .
یه عزیز دردونه بودم . . .
پیش چشم خیس موجا . . .
یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا . . .
تا که یک روز تو رسیدی
توی قلبم پا گذاشتی . . .
غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی . . .
زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیرو رو شد . . .
برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد . . .
تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه . . .
ابر و باد و دریا گفتن :
حس عاشقی همینه
دیگه رو خاک وجودم . . .
نه گلی هست نه درختی . . .
لحظه های بی تو بودن می گذره اما به سختی . . .
دل تنها و غریبم . . .
داره این گوشه می میره . . .
ولی حتی وقت مردن باز سراغتو می گیره . . .
می رسه روزی که دیگه . . .
قعر دریا می شه خونه ام
اما تو دریای عشقت باز یه گوشه ای
می مونم . . .
دوستت دارم همیشه