|
در آن شرط قدم آنست که مجنون باشی
|

می دانم که این قلمها و کاغذها جای تو را برایم پر نمی کند.
می دانم که اگر هر چه بیشتر از تو بگویم بیشتر دلتنگ می شوم.
دانم که تو برایم دست نیافتنی هستی...
می دانم که شاید دوستم نداشته باشی.
می دانم که اگر تو مرا نخواهی،دوست داشتن من هیچ فایده ای ندارد.
می دانم که چه طور مرا دیوانه خود کردی...
می دانم جنس عشقت چیست.
می دانم همیشه از چه حرف می زنی...
می دانم دلت دلتنگ چیست...
می دانم نیازمند چه هستی.
می دانم که می خواهی با من چه کنی....
همه اینها را می دانم
...
ما شاید تو این را ندانی که من:
(( بی صبرانه می خواهمت و بی انصافانه دوستت دارم.))

پسر کوری تو این دنیای نامرد زندگی می کرد
این پسره یه دوست دختر داشت که عاشق اون بود
پسره همیشه می گفت اگه من چشمامو داشتم و بینا بودم همیشه با اون می موندم
یه روز یکی پیدا شد که به اون پسر چشماشو بده
وقتی که پسره بینا شد دید که دوست دخترش کوره بهش گفت من دیگه تو رو نمی خوام
دختره با ناراحتی رفت و یه لبخند تلخ بهش زد و گفت:برو مراقب چشمای من باش







نگـو دیره نگو دیره که دلم بی تو میمیره
بگو که همیشه عاشقم می مونی ای عشق من
زیر بارون ، زیر بارون به یاد تو گریه کردم
چرا رفتی ، چرا رفتی ای عشق من
بمون نرو تنهام نزار دلم می میره ، می میره
صدای خنده هات یادم نمی ره، نمی ره
خدا، خدا تنها پناه دل خستگی هام
نرو تنهام نزار گریم می گیره

که می خواهم در آغوشت بمیرم
بیا دریای من آغوش بر کش
نمی خواهم جدا از تو بمیرم

آغوشی که میدانم همیشه به روی من باز است
و من لحظه به لحظه ی زندگیم را به امید آرمیدن در آغوش تو سپری میکنم
دستهای من غرق التماسند برای در آغوش گرفتن تو ...
منی که خسته از دست خنجر روزگارم
برای رسیدن به آرامش در کنار تو لحظه شماری میکنم.....

روزی که نگاهمان در هم اميخت ،
می خواستم بگويم که
اما سکوت کردم
حس کردم ، ازنگاهم ، رازم را خوانده باشی
دوست ندارم بگويم ، دوستت دارم
دوست دارم ، درک کنی ، که دوستت دارم
پيام من ، کلام من ، خداحافظ
تو ای محبوب من
بدان که سکوت من پر از راز ناگفته بود

یادت میاد چی شد که من یک دفعه عاشقت شدم
بدون اینکه بذاری وارد قایقت شدم
یادت میاد نگات پر از شکایت و فاصله بود
اما به جاش نگاه من صبور و پر حوصله بود
یادت میاد وقتی بهت گفتم چقدر دوست دارم
گفتی ببین من فرصت این قصه ها رو ندارم
یادت میاد با این جواب خسته شدم از زندگی
تو رفتی و من موندم و یه دریا غرق تشنگی
یادت میاد به چشم تو فقط یه دیوونه بودم
یا مثل یه مرغ غریب دنبال یه دونه بودم
یادت میاد که عمر من وقف تو و پنجره بود
یه روز چشمت افتاد به من این بهترین خاطره بود
یادت میاد دل تورو یکی یه جایی برده بود
اون وقت دل من خودشو به چشم تو سپرده بود
یادت میاد حتی یه بار دلت واسه دلم نسوخت
چشات یه بار نگاهشو به چشم عاشقم ندوخت
یادت میاد گفتی باید به دوریت عادت بکنم
باید تو رویاهام به تو بازم محبت بکنم
یادت میاد تو رفتی و به آرزوهات رسیدی
به سادگی رو رویاهام یه خط قرمز کشیدی
اگرچه یادت نمیاد اما میخوام دعات کنم
بر نمیگردی ولی من بازم میخوام صدات کنم..

من به 2 چیز عشق می ورزم:1تو ودیگری وجود تو
به 2چیز اعتقاد دارم:1خدا ودیگری تو
من در این دنیا 2چیزمی خواهم:1 تو و دیگری خوشبختی تو
من این دنیا را برای 2چیز میخواهم:1تو ودیگری برای با تو موندن
دوست دارم وقتی دلم برات تنگ میشه پشت ابرا برات گریه کنم
پس هر وقت بارون اومد بدون که دلم برات تنگ شده
می ترسم از روزی که بدانم دروغ بوده است
هراس را در چشمانم ببین
آنگاه که خیره به چشمانت می مانم
تا اثری از عشق از دست رفته ام را
در پشت پلک های خیس تو بیابم
چقدر ساده بوده ام
چگونه فریب را در نگاهت ندیده بودم؟!
چطور نفهمیدم که چندی است با نگاه سرد خود
بر قلبم خنجر می زنی؟!
من عشق را به نگاه افسونگر تو فروختم
من دلم را با چشمان فریبنده تو معامله کردم
امروز تو با پلک زدنی آن نگاه را از می گیری
و من هنوز حیران آنم که چگونه باید دلم را از تو باز پس گیرم
تو چشمانت را به قیمت عشق به من فروختی و
من دلم را به قیمت هیچ به تو باختم ..
ای زیبای دلسوز
ای غرق در محیط من ای ناتصور
ای خدای بزرگ و فاعل
تو را به خوب روحانت قسم به دل شکستگان دربارت
تو را به اشک لرزان کودکی یتیم تو را به فریاد مادر به هنگام تولد نوزادش
تو را قسم به لحظه دمیدن روحت در کالبد آدمیت
مگذار لحظه ای از وجودت غافل شوم

خيال انگيز
خيال انگيز و جان پرور، چو بوي گل سراپايي
نداري غير از آن عيبي، که ميداني که زيبايي
من از دلبستگي هاي تو با آيينه دانستم
که بر ديدار طاقت سوز خود، عاشق تر از مايي
به شمع و ماه حاجت نيست بزم عاشقانت را
تو شمع مجلس افروزي، تو ماه مجلس آرايي
منم ابر و تويي گلبن، که ميخندي چو ميگريم
تويي مهر و منم اختر، که ميميرم چو ميآيي
مه روشن، ميان اختران پنهان نميماند
ميان شاخه هاي گل مشو پنهان،که پيدايي
کسي از داغ و درد من، نپرسد تا نپرسي تو
دلي بر حال زار من، نبخشد تا نبخشايي
مرا گفتي، که از پير خرد پرسم علاج خود
خرد، منع من از عشق تو فرمايد، چه فرمايي؟
من آزرده دل را، کس گره از کار نگشايد
مگر اي اشک غم امشب، تو از دل عقده بگشايي
رهي، تا وارهي از رنج هستي، ترک هستي کن
که با اين ناتواني ها، به ترک جان توانايي

روزی که می گفتی من با تو می مانم
روزی که دانستی من بی تو می میرم
روزی که با عشقت بستی به زنجیرم
بازنده من بودم این بوده تقدیرم
باور نمی کردم هرگز جدایی را
ان امدن با عشق این بی وفایی را
عاشق نبودی تو من عاشقت بودم
در قبله گاه عشق بودی تو معبودم
ارام واسده در خواب خوش بودی
یک لحظه من بی تو هر گز نیاسودم
عشق تو چون برگی در دست طوفان بود
دل کندن و رفتن پیش تو اسان بود
روزی به من گفتی دیگر نمی مانم
گفتم که می میرم گفتی که می دانم
باور نمی کردم هرگز جدایی را
ان آمدن با عشق این بی وفایی را

تصميمم را گرفتم احساس كرد م كوهي از قدرت و اطمينان و بي باكي در سينه ام مي خواستم به او بگويم كه از كودكي خانه ي كوچك قلبم به اميد او پر نور و گرم بوده است وقتي كنارش ايستا دم گلويم خشك شد سرم را پايين انداختم دفتر چه ي خاطراتش رو ي ميز بو د.... داخل يك قلب سرخ رنگ نام كس ديگري نوشته شده بود
زندگي چون قفسي است قفسي دل تنگ پر از تنهايي و چه خوب است لحظه ي غفلت ان زندانبان و بعد از ان هم پرواز
عزيزم در كنار تو همه ي خوبي ها را مي ديدم و در نگاه عاشقانه ات تازه مي شدم مهربان من بار ها به تو گفتم كه دو ستت دارم و نگاهم را به نگاهت دوزيدم به پاكي چشمهايت قسم مي خوردم كه تا ابد با تو مي مانم
اما تو حتي به من نگاه هم نكردي و اينك من تنهاتري تنهايا نم

با مداد هاي رنگيم خوب امدنت را نقاشي مي كنم وجادهي
سفيد رفتنت را خط خطي كسي نيست كه غلط هايم را بگيرد
روزهاي اشتباهم راخط بكشد و مجبورم كند كه از روي انها
ده باربنويسم .انجا كه تويي پررنده هام نمي تونن بيايند تا چه
برسد به من ولي حالا گاه وبي گاه با يادي از تو سكئت قلبم
را مي شكنم بيا لحظه هاي قلبم رو قسم بده تا بدوني در
نبودتو چه ها كشيدم.

وقتي كه تو رفتي:
ديگر رمقي نماند تا كلمات خندان بار ديگر برلبان خشكيده ام
جاري شوند. فرقي نماند و حرفهاي ناگفته در ميان روزهاي
نادم و لحظات خاموش مدفون شدند اما اكنون من با كلماتي
عتشناك كه از گرماي وجودم شعله ورند عبور بازگشت را
نظاره گرم.

تو كه نيستي خونمون با من غريبي مي كنه
گلهاي توي باغچه يه جور نگاهم مي كنن
با زبون بي زبوني محكوم به گناهم مي كنن
گلها مي گن با داشتن يه دنيا خاطره
چرا ديونگي كردي وگذاشتي كه بره

ای شما

به سوي نور
توي تمامي سكوت ها
تمامي لبخند ها
من به ياد تو بودم
بيا ترانه شويم
غزل شادي بخوانيم
بيا مهربان شويم
محبت بكاريم
نميدانم....چه خواستني....چه رسيدني؟
نميدانم....چه دردي ....چه درماني؟
كاش ميدانستمت من
براي تمامي ندانسته هايت
كاش باورت ميكردم
براي تمامي نا باوريهايت
ميتوان در زلالي اين آب روان
چشم شد...پاك بود
ميتوان ما هي شد
...عاشقانه نفس كشيد
ميشد جنگل شد و
طرح يك نقاشي
...ميشد دريا شد و
تا بي كران ستاره ها
كاش به ياد نيلوفرين نگاهت
كاش به ياد ان قلب پاكت
ميشد رويا شد
تا به سوي نور رفت
مرا بخوان
تو در كنار من
حضورمان پويا و تابناك
من آسوده و آرام
تو متين در پيشگاه من
راه عشق...
راهيست الهي
خدايا...؟؟؟
به پيشگاه نيلوفرينت
به آستان مباركت
عاشقانه سرودم
...به جستجوي تو
اسير وسوسه هاي زيبايت
من آرامم...!!
آشكارا با عشق خدايي
قلبي تهي اما پر ز عشق
اي سرگردان من
وطنت تو را ميخواهد
خدايا گنه كار ترين فرزندت منم
وطنت كجاست؟؟
قلبي كه تو را ميخواند
كلام همر اميز تو برايم روح الآهيست

روزگار است و بازي هايش.هميشه شب را با گريه به
صبح ميرسانم اي كاش ميشد با دلي همراز شد
دوستي را درك كرد عشق را با بهترين واژه هايش تعبير
كرد







در دادگاه عشق ....
قسمم قلبم بود و وکیلم دلم و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان .
قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد و پس از آن محکوم شدم به تنهایی و
مرگ ...
کنار چوبه ی دار از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم و من گفتم :
به تو بگویند .
دوستت دارم ...........................................................


برای ضیافت عشق
اگه شب ، شب غزل نیست
اگه نور ، اینه به اینه
اگه گل ، بغل بغل نیست
برای گلدون دستات
یه سبد رازقی دارم
بهترین قلبو تو دنیا
برای عاشقی دارم
از تو تا ویروونی من
از تو ما مرز شکستن
فاصله ، وکردن در
فاجعه ، صدای بستن
ترسم از بی رحمی شب نیست
ترسم از دلتنگی فرداست
ترسم از شب مرگی آواز
ترسم از تدفین قمری هاست
سهمی از رجعت انسان
سهمی از خداشدن باش
سهمی از معجزه ی عشق
سهمی از معراج من باش
عشق حديثي است که بايک نگاه آغاز مي شو
د و با
لبخندي بيشتر وبا قطره اشکي به پايان مي رسد اينجاست که عشق ميسوزدو وجودش خاکسترمي شود سوگند به اولين عشق که پاکترين عشقهاست قلب من براي هميشه جايگاه عشق توست زيرا که روحم سيراب از عشق توست که چشمه آن دراعماق قلب توجاي داردبه خداي آسمانها,به فروغ کهکشانها,به جمال بي نشانها,به دل شکسته دلها,به خروش گرم دريا که هميشه و براي هميشه تورا دوست دارم .
تو بهتريني ، واسم عزيز تريني تو خلوت دل من ، صداي اخريني کاشکي کنار من بودي ، ستاره شبم بودي بيا که بيقرارتم.... تا ته قصه يارتم وقتي که از تو دورم ، دوباره بيقرارم از لحظه هاي بي تو ... هميشه در فرارم ميخوام بگم دوستت دارم ميخوام بگم دوستت دارم ديشب بودي تو خوابم ... گفتي که چشم به راهتم براي ديدن تو ، ثانيه مي شمارم اي اوج يک ترانه.... روياي بي بهانه براي تو ميميرم ؛ ميخوامت عاشقانه ميخوام بگم دوستت دارم ميخوام بگم دوستت دارم

منو تا سلول انفرادی دلت ببر
قل و زنجیر بزن به دست و پام
واسه جرم محرض عاشق شدن
بخششی به جز تبسم نمی خوام
جیره ام یه جرعه از نگاه توست
شمع زندون روی مثل ماه توست
منو زندونی بکن حبس ابد
زندونی عاشق بی گناه توست
همه ترس من از روز بد رهائیه
تیر آخر خلاص بریدن و جدائیه
منوازخودت نرون نگوکه سرنوشتمه
منو زندونی بکن زندون تو بهشتمه
انگاری توی قفس ترانه خوش صداتره
شاپرک نمی خواد از رو شونه گل بپره
پا به زنجیرتو بودن واسه من آزادیه
حبسی عشق تو بودن دیگه اوج شادیه
کی میگه زندون بده
وقتی زندونی خودش عاشق حبس ابده
کی می گه زندون بده
وقتی زندونی نخواد که تن به آزادی بده

و روي عشق سبزمان خط سياه مي كشـی
تمام لحظـه هاي مـن در التهـاب مـاندنت
ولي تو راه رفـته را ، به كـوره راه مي كشی
غـرور را نديده اي درون چشـمهاي مــن
مرا چه تلخ و غمزده به قعر چاه مي كشـی
سحر سكوت مي كند ، تو رهسپار غربتـي
نگـاه خيرة مـرا به سـوي مـاه مي كشـی
مرور را نشانده اي به جاي لمس لحظـه ها
تو صـولت غروب را به اشـتباه مي كشـی
چـــه انتظـار مبهـمي براي پركشـيدنم
تكيـده روبروي من ،نشسته آه مي كشـي

هر نفس می رسد از سینه ام این ناله به گوش
که در این خانه دلی هست به هیچش مفروش !
چون به هیچش نفروشم ؟ که به هیچش نخرند
هرکه بار غم یاری نکشیده ست به دوش
سنگدل ، گویدم از سیم تنان روی بتاب
بی هنر ، گویدم از نوش لبان چشم بپوش
برو ای دل به نهانخانه خود خیره بمیر
مخروش این همه ای طالب راحت ! مخروش
آتش عشق بهشت است ، میندیش و بیا
زهر غم راحت جان است ، مپرهیز و بنوش
بخت بیدار اگر جویی با عشق بساز
غم جاوید اگر خواهی ، با شوق بجوش
پر و بالی بگشا ، خنده خورشید ببین
پیش از آنی که شود شمع وجودت خاموش !






