تبليغاتX
در ره منزل لیلی که خطرهاست
در آن شرط قدم آنست که مجنون باشی

 

قلب تو ، قلب پرنده
 
پوستت اما ، پوست شیر
 
زندنون تنو رها کن
ای پرنده پر بگیر
اونور جنگل تن سبز
پشت دشت سر به دامن
 
اونور روزای تاریک
 
پشت نیم شبای روشن
 
برای باور بودن
جایی شاید باشه شاید
 
برای لمس تن عشق
 
کسی باید باشه باید که سر خستگی هاتو
 
به روی سینه بگیره
 
برای دلواپسی هات
 
واسه سادگیت بمیره
 
حرف تنهایی ، قدیمی
 
اما تلخ و سینه سوزه
 
اولین و آخرین حرف
 
حرف هر روز و هنوزه
 
تنهایی شاید یه راهه
 
راهیه تا بی نهایت
 
قصه ی همیشه تکرار
 
هجرت و هجرت و هجرت
اما تو این راه ، که همراه
 
جز هجوم خار و خس نیست
 
کسی شاید باشه شاید
 
کسی که دستاش قفس نیست
 
قلب تو قلب پرنده
 
پوستت اما پوست شیر
 
زندون تنو رها کن
 
ای پرنده پر بگیر

 

 

ای پرنده ی مهاجر
 ای پر از شهوت رفتن
 فاصله قد یه دنیاست
 بین دنیای تو با من
تو رفیق شاپرک ها
من تو فکر گله مونم
 تو پی عطر گل سرخ
 من به فکر بوی نونم
 دنیای تو بی نهایت
همه جاش مهمونی نور
 دنیای من یه کف دست
 روی سقف سرد یک گور
 من دارم تو نقب شب جون می کنم
 تو داری از پریا قصه می گی
 من توی پیله ی وحشت می پوسم
 واسه م از پرنده ها قصه می گی
کوچه پسکوچه ی خکی
در و دیوار شکسته
 آدمای روستایی
با پاهای پینه بسته
پیش تو ، یه عکس تازه ست
 واسه آلبوم قدیمی
یا شنیدن یه قصه ست
 توی یه ده صمیمی
 واسه من اما عذابه
 مثل حس کردن وحشت
 مثل درگیری خورشید
 با طلسم دیو ظلمت
من دارم تو نقب شب جون می کنم
 تو داری از پریا قصه می گی

 

 

حریق خزان بود
 
همه برگ ها آتش سرخ
 
همه شاخهها شعله زرد
 
درختان همه دود پیچان
 
به تاراج باد
 
و برگی که می سوخت میریخت می مرد
و جامی ساوار چندین هزار آفرین
 
که بر سنگ می خورد
من از جنگل شعله ها می گذشتم
غبار غروب
به روی درختان فرو می نشست
 
و باد غریب
عبوس از بر شاخه ها می گذشت
 
و سر در پی برگ ها می گذاشت
 
فضا را صدای غم آلود برگی که فریاد می زد
 
و برگی که دشنام می داد
و برگی که پیغام گنگی به لب داشت
لبریز می کرد
و در چشم برگی که خاموش خاموش می سوخت
 
نگاهی که نفرین به پاییز می کرد
حریق خزان بود
 
من از جنگل شعلهها می گذشتم
همه هستی ام جنگلی شعله ور بود
که توفان بی رحم اندوه
به هر سو که می خواست می تاخت
 
می کوفت می زد
 
به تاراج می برد
 
و جانی که چون برگ
 
می سوخت می ریخت می مرد
و جامی سزاوار نفرین که بر سنگ می خورد
شب از جنگل شعله ها می گذشت
حریق خزان بود و تاراج باد
من آهسته در دود شب رو نهفتم
و در گوش برگی که خاموش می سوخت گفتم
 
مسوز این چنین گرم در خود مسوز
مپیچ این چنین تلخ بر خود مپیچ
که گر دست بیداد تقدیر کور
 
ترا می دواند به دنبال باد
 
مرا می دواند به دنبال هیچ

فریدون مشیری

 

 

 

چندین هزار قرن
از سر گذشت عالم و آدم است
 
وین کهنه آٍسیای گرانسنگ است
بی اعتنا به ناله قربانیان خویش
 
آسوده گشته است
در طول قرنها
فریاد دردنک اسیران خسته جان
بر میشد از زمین
شاید که از دریچه زرین آفتاب
 
یا از میان غرفه سیمین ماهتاب
اید بروی سری
اما
هرگز نشد گشوده از این آسمان دری
در پیش چشم خسته زندانیان خک
غیر از غبار آبی این آسمان نبود
در پشت این غبار
جز ظلمت و سکوت فضا و زمان نبود
زندان زندگانی اسنان دری نداشت
هر در که ره به سوی خدا داشت بسته بود
تنها دری که راه به دهلیز مرگ داشت
همواره باز بود
دروازه بان پیر در آنجا نشسته بود
در پیش پای او
در آن سیاه چال
پرها گسسته بود و قفس ها شکسته بود
امروز این اسیر
انسان رنجدیده و محکوم قرنها
از ژرف این غبار
تا اوج آسمان خدا پر گشوده است
انگشت بر دریچه خورشید سوده است
تاج از سر فضا و زمان در ربوده است
تا او کند دری به جهان های دیگری
 
فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 10:0  توسط فاطمه  | 

 

گفتي از ناله شبگير کسي در قفسي

بنويسم سخني

هر نفسي

باز بسي.

گفتي از چهره ماتم زده غم بنويس.

گفتي از ناله در اين نامه فراوان بنويس.

گفتي و رفتي و جستي و ندانستي تو

که من از روز ازل بسته به زنجير تو ام

شب ام از غم ،غم ام از تو و تو گفتي بنويس؛

"غم ازين غم، که ندارد ثمري هر سخني

و ازين غم بسيار،

که نخواندست کسي از ورقي! "

گفتي از آنچه تو داري بنويس

گفتي از آنچه تو خواهي بنويس

گفتي از آنچه تو داني بنويس

گفتم از غم بنويسم که چرا،

کاينچنين موج خموشي

به تن آزرده مرا؟

گفتم و رفتم و جستم و ندانستي تو

غم من آنچه تو مي پنداري

نيست در خاطره ام

هرگز نيست،

آنچه در آينه چشم تو معنا شده است!

غم من راز خموش صدف ديده توست

که ندارد پرو بالي و نداند گذري

غم من شعله سوزان دل خسته توست

تو که در ديده صياد به دام افتادي!

چه بخواهي

چه نخواهي

تو بدان

بال و پري نيست که پرواز کني!

غم من خواهش پرواز تو بود!!!

 

 

 

عشق اگر اين است مرتد مي شوم

خوب اگر اين است من بد مي شوم

بس کن اي دل نابساماني بس است

کافرم ديگر مسلماني بس است

در عيان خلق سر در گم شدم

عاقبت آلوده مردم شدم

بعد از اين با بي کسي خو مي‌کنم

هر چه در دل داشتم رو مي‌کنم

من نمي‌گويم دگر گفتن بس است

گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين شاد باش

دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

نيستم از مردم خنجر به دست

بت برستم بت برستم بت برست

بت برستم بت برستي کار ماست

چشم مستي تحفه بازار ماست

درد مي‌بارد چون لب تر مي‌کنم

طالعم شوم است باور مي‌کنم

من که با دريا تلاطم کرده‌ام

راه دريا را چرا گم کرده‌ام

قفل غم بر درب سلولم مزن

من خودم خوش باورم گولم مزن

من نمي‌گويم که خاموشم مکن

من نمي‌گويم فراموشم مکن

من نمي‌گويم که با من يار باش

من نمي‌گويم مرا غمخوار باش

آه ! در شهر شما ياري نبود

قصه هايم را خريداري نبود

واي ! رسم شهرتان بيداد بود

شهرتان از خون ما آ باد بود

از در و ديوارتان خون مي‌چکد

خون من فرهاد مجنون مي‌چکد

خسته‌ام از قصه هاي شومتان

خسته از همدردي مسمومتان

اين همه خنجر دل کس خون نشد

اين همه ليلي کسي مجنون نشد

آسمان خالي شد از فريادتان

بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام

گويي از فرهاد دارد ريشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود

قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود

تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس فکر ما را کرد؟ نه

فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه

هيچ کس از حال ما پرسيد ؟ نه

هيچ کس اندوه ما را ديد؟ نه

هيچ کس اشکي براي ما نريخت

هر که با ما بود از ما مي‌گريخت

چند روزي است که حالم ديدني است

حال من از اين و آن پرسيدني است

گاه بر روي زمين زل مي‌زنم

گاه بر حافظ تفأل مي‌زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت

يک غزل آمد که حالم را گرفت:

*ما ز ياران چشم ياري داشتيم*

*خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم

 

آيينه پرسيد که چرا دير کرده است نکند دل ديگري او را سير کرده است خنديدم و گفتم او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تأخير کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است خنديد به سادگيم آيينه و گفت احساس پاک تو را زنجير کرده است گفتم از عشق من چنين سخن مگوي گفت خوابي سال‌ها دير کرده است در آيينه به خود نگاه مي‌کنم ـ آه! عشق تو عجيب مرا پير کرده است راست گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است

 

 

 

در شبی خسته کنار تخته سنگی نشسته بودم.سواری بر اسب خوشبختی می تاخت.از سوار

 پرسیدم:چه است که من هرگز خوشبخت نمی شوم؟

سوار گفت:بگذار حقیقتی را برایت بازگو کنم.

در این دنیا هرگز به کسی دل نبن.چون دنیا آنقدر کوچک است که دو دل در کنار یکدیگر جایی نخواهند

 داشت.

و اگر به کسی دل بستی هرگز از او جدا نشو .چون دنیا آنقدر بزرگ است که دیگر او را نخواهی یافت.

 

براي روز ميلاد تن من،
نمي خوام پيرهن شادي بپوشي
به رسم عادت ديرينه حتي،
برايم جام سرمستي بنوشي
براي روز ميلادم اگر تو،
به فکر هديه اي ارزنده هستي
منو با خود ببر تا اوج خواستن،
بگو با من که با من زنده هستي
که من بي تو نه آغازم نه پايان،
تويي آغاز روز بودن من
نذار پايان اين احساس شيرين،
بشه بي تو غم فرسودن من

نمي خوام از گلهاي سرخابي،
برايم تاج خوشبختي بياري
به ارزشهاي ايثار محبت،
به پايم اشک خوشحالي بباري
بذار از داغي دستهاي تنها،
بگيره هرم گرما بستر من
بذار با تو بسوزه جسم خستم،
ببيني آتش و خاکستر من
اي تنها نياز زنده موندن،
بکش دست نوازش بر سر من
به تن کن پيرهني رنگ محبت،

اگه خواستي بيايي ديدن من
که من بي تو نه آغازم نه پايان،
تويي آغاز روز بودن من
نذار پايان اين احساس شيرين،
بشه بي تو غم فرسودن من..

 

میان کوچه می پیچد صدای پای دلتنگی

به جانم می زند آتش غم شبهای دلتنگی

منم تصویر تنهایی منم معنای دلتنگی

میان کوچه های شب شدم همپای دلتنگی

صفایی کرده ام در آن شب زیبای دلتنگی

 

 

 

 

به تو يک صليب هديه کردم. گفتي: براي چيست؟ من که دوستت ندارم.

گفتم: مگر آن نيست که صليب را به روي گور مي آويزند؟

 گفتي:آري... گفتم: پس آنرا بالاي قلبت بياويز که گورستان من است..

 

 

زندگي با همه وسعت خويش مسلک ساکت غم خوردن نيست حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نيست اضطراب وهوس وديدن و ناديدن نيست زندگي خوردن وخوابيدن نيست زندگي جنبش وجاري شدن است زندگي کوشش و راهي شدن است از تماشاگه آغاز حيات تا به جايي که خدا مي داند

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 9:41  توسط فاطمه  |