تبليغاتX
در ره منزل لیلی که خطرهاست
در آن شرط قدم آنست که مجنون باشی

 

فکر میکنم که عشق یه پرنده است

یک گل است

یک ترانه است

یا که خنده های کودکانه است

هر چه هست جاودانه است

فکر میکنم که عشق مذهب است

اب و باد و نان و خاک و خانه نیست

مکتب است

عشق مرگ نیست زندگی است

سخت نیست

عین سادگی است

عشق عاشقانه های باد و گندم است

اولین پناهگاه کودکی اخرین پناهگاه ادم است

روی برگ لاله های نوشکفته در سپیده دم

چو شبنم است

یا مسیح در درون مریم است

شهریار

 

عزيزم: با من مدارا كن تا تب هيجان با تو بودنم فرو نشيند و خودم را در يابم.

عزيزم: لطفا توعشقت داغ نباش چون من ميترسم داغي تو يه روز سرد بشه.

عزيزم :اجازه بده تو عشقمون پخته بشيم چون هيچ پخته اي خام نمي شه.

عزيزم: لطفا به من قول آينده را نده. اجازه بده اول زمان حال را با تو درك كنم، تا بتونم تصويري از آينده بسازم.

عزيزم: از من نخواه تا همه عشقم را يك جا نثارت كنم.كه عشق بايد چون شبنم بر جان بشينه.نه چون باران بهاري سيل بسازه.

عزيزم: لطفا عاشق حقايقي باش كه درمنه ، نه عاشق روياهايي كه دوست داري در من باشه.

عزيزم: از آلان به خودت بگو كه من هم يك انسانم و هيچ آدمي بي عيب و بي خطا نيست.پس لطفا در مقابل عيبها و خطاهايم صبور باش.

عزيزم: اسم من را صدا كن چون با شنيدن اسمم از زبانت احساس وجود ميكنم.

عزيزم: نگاهم كن ، تادر نگاه شرم آلودت معناي دوستت دارم را بخوانم.

عزيزم: با من سخن بگو تا در متانت حرفهايت، شيريني عشق را حس كنم.

عزيزم: دست نوازش بر سرم بكش ، تا با نوازشت جاني تازه در كالبدم دميده بشه.

عزيزم: اشك روي گونه هايم را پاك كن، تا شايد هر گز براي با تو نبودن اشك نريزم.

 

 

 

جائي روي قلبت،ذهنت و يادت بنويس :

هيچ كس 2 بار زندگي نمي كند

روزي 2 بار به اين نوشته نگاه كن !!!

آفتابگردان دنبال خورشيد مي گشت ، ناگهان ستاره اي

چشمك زد..آفتابگردان سرش را پايين انداخت

آري...گلها هيچ وقت خيانت نمي كنند

درها را ببند ، پنجره ها را هم ، پرده ها را بكش ، درزها را بگير، روزنه ها را هم ...

او هميشه آنجا ايستاده است ، آن طرف خيابان ، روبروي خانه ات ، تو را مي پايد..

مي روي و مي آيي...مي خوابي و بيداري...

و او چشم از تو برنمي دارد . كمين كرده است و منتظر است ،

منتظر يك آن ...يك لحظه ...يك فرصت...

تا اين در باز بماند و اين پنجره نيمه بسته ...

منتظر است ، منتظر يك روزن ...يك رخنه ....

او شيطان است ......

دنيا آنقدر وسيع است كه براي همه مخلوقات جايي هست ، به جاي آنكه جاي كسي را بگيريد تلاش كنيد جاي واقعي خود را

پيدا كنيد!!

اشخاصي كه به اجبار مي كوشند جالب باشند بيشتر از همه نفرت انگيز مي شوند!!

شما هركس و هر چيز هستيد ، شناسنامه اي صريح تر و صادق تر از زبان خويش در

دست نداريد

پل ها را خراب نكنيد ، از اينكه مجبور خواهيد شد چند بار ديگر از همان رودخانه عبور كنيد متعجب خواهيد شد ...

موفقيت روي ستونهاي شكست شكل مي گيرد

به چيزي كه گذشت غم نخور ، به آن چيزي كه پس از آن آمد

لبخند بزن !!

لبخند ارزانترين راهي است كه مي توان توسط آن، نگاه را وسعت داد

وقتي ناراحتيد از اينكه به چيزي كه مي خواستيد نرسيديد ،

محكم باشيد و خوشحال....

خداوند در فكر چيز بهتري براي شماست...

مشكلات مانند دست اندازهاي جاده اند

كمي از سرعتتان كم مي كنند اما از جاده صاف بعد از آن لذت خواهيد برد ، زياد روي دست اندازها توقف نكنيد

به حركتتان ادامه دهيد....

چه بسيارند كساني كه به هنگام غروب ، از غصه ناپديد شدن آفتاب چنان مي گريند كه ريزش اشك ها مانع از ديدن ستارگان مي شود

تاريكترين لحظه شب ، لحظه قبل از طلوع آفتاب است.

به اوج رسيدن دشوار است اما در اوج ماندن دشوارتر

جرا كه نهايت اوج ، نخستين مرحله سقوط است.

همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند اما تمام شاديها و پيشرفتها وقتي رخ

مي دهد كه در حال بالا رفتن از كوه هستيم..

بيائيد ساده باشيم

چه در باجه يك بانك ، چه در زير درخت .

 

شادي حالتي ماورايي است و هميشگي. ولي خوشي لحظه ايست. خوشحالي ناشي از شرايط بيرون است وهمان شرايط بيروني آن را با خود ميبرد.به همين دليل براي خوشحالي به ديگران وابسته هستي.و هر وابستگي قيد و بند است که ناخوشايند است ولي شادي از درون بر مي خيزد و به بيرون وابسته نيست.جريان خود جوش نيروي خود انسان است که اگر اين نيرو راکد باشد شادي در ميان نيست واگر نيروي درونت رودخانه شود و جاري.آنوقت شادي پديد مي آيد.و ترانه اي در قلبت سروده ميشودو سر مستي و شعف ايجاد ميشود.

   

 

دويست و پنجاه سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم به ازدواج گرفت.

 با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند. وقتي خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود، دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسي نداري، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا. دختر جواب داد: مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم.

روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت: به هر يک از شما دانه اي مي دهم، کسي که بتواند در عرض شش ماه زيباترين گل را براي من بياورد، ملکه آينده چين مي شود. دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت. سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه گلکاري را به او آموختند، اما بي نتيجه بود، گلي نروييد.

روز ملاقات فرا رسيد، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدانهاي خود داشتند. لحظه موعود فرا رسيد شاهزاده هر کدام از گلدانها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود. همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است. شاهزاده توضيح داد: اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند: گل صــــداقت ... همه دانه هايي که به شما دادم عقيم بودند، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود.

 

 

 

همه هستي من ايه تاريکيست

که ترا در خود تکرار کنان

به سحرگاه شکفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد

من در اين ايه ترا آه کشيدم آه

من در اين ايه ترا

به درخت و آب و آتش پيوند زدم

زندگي شايد

يک خيابان درازست که هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد

زندگي شايد

ريسمانيست که مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد

زندگي شايد طفلي است که از مدرسه بر ميگردد

زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله رخوتنک دو همآغوشي

يا عبور گيج رهگذري باشد

که کلاه از سر بر ميدارد

و به يک رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد صبح بخير

زندگي شايد آن لحظه مسدوديست

که نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد

و در اين حسي است

که من آن را با ادرک ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت

در اتاقي که به اندازه يک تنهاييست

دل من

که به اندازه يک عشقست

 به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد

به زوال زيباي گلها در گلدان

 به نهالي که تو در باغچه خانه مان کاشته اي

و به آواز قناري ها

 که به اندازه يک پنجره مي خوانند

 آه ...

سهم من اينست

سهم من اينست

 

 

 

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تم باشم

بدان امید رهم جان که خاک کوی تو باشم

به وقت صبح قیامت که سر زخاک برآرم

به گفتگوی تو باشم به جستجوی تو خیزم

ای تک نوازنده ی گیتار عشق به حسن عشق تو دریا رام شد پس به عشاق بگو بخوان بخوان به نام عشق و به یاد عشق عشقی که در دستور زندگی مولودی جاودان می سازد

 

 

 

 

 

شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد .بيدار باش من با سبدي پر از بوسه مي آيم و آن را قبل از چيدن روي گونه هايت ميکارم تا بداني اي خوبم دوستت دارم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 11:30  توسط فاطمه  | 

 

دلم گرفته است

 

               دلم گرفته است

 

به ایوان می روم و انگشتانم را

 

بر پوست کشیده ی شب می کشم

 

چراغ های رابطه تاریکند

 

چراغ های رابطه تاریکند

 

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

 

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

 

پرواز را به خاطر بسپار

 

                پرنده مردنی است

 

 

" شعر از : فروغ فرخزاد "

 

    توي صندوقچه خاطره ام

    سالها عشق تو جا  داشته است

   خاطراتي  از تو دارم ته دل که مرا شام به شام

                                        ياد چشمان تومي اندازد

   و اميدم اين است

         که در اين عصر پر از بي خبري

                           که وفا گم شده است

                          نام ناقابل و ناچيز مرا زود ز خاطر نبري

 

امروز که پنجشنبس دلم خیلی گرفته نمیدونم چیکار کنم از دیروز تا امروز ازش خبر ندارم چقدر سخته دوری از تو ولی مهربونم اگه دورم از تو ولی به یادتم و همین منو به تو نزدیکتر میکنه خوب میدونم تو هم به یادمی 

اگر رفتی 

           اگر رفتم

                      اگر ماندی

                                   اگر ماندم

                                               به یادت باشد ای امید فردایم

                                               همیشه یک نفر هر جا به یادت هست آنهم من...

 

                    خداحافظ  برای تو  چه آسان   بود

                                                      ولی قلب من ازاين واژه لرزان بود

                  خداحافظ  برای  تو  رهايی  داشت

                                                      برای من  غم  تلخ  جدايی  داشت

                 خداحافظ  طلوع   پاک  شبنم  بود

                                                      طلوع ظلمت و تاريکی و غم بود

خداحافظ  طلوع  من  غروب  من

خداحافظ تو ای محبوب خوب من

خداحافظ

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 14:17  توسط فاطمه  | 

 

يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول مي دم كه مي خندونمت ولي من تونم باهات گريه كنم اگه يه روز خواستي در بري حتما خبرم كن قول ميدم كه ازت بخوام وايسي اما من تونم باهات بدوم اگه يه روز نخواستي به حرفاي كسي گوش كني خبرم كن قول ميدم كه خيلي ساكت باشم اما اگه يه روز سراغم رو گرفتي وخبري نشد سريع به ديدنم بيا احتمالا بهت احتياج دارم

 

 

هر چي مي خوام برات بگم قصه دل واپسيه هر چي نثارت بكنم يه آسمون بي كسيه قصه من قصه تو قصه عاشق بودنه حرفاي ما هر كلمه اش از عاشقي سرودنه نمي دونم يادت مياد روزايي كه غصه نبود حرف كه هميشه اين روزا خاطره ميشه خيلي زود يادش بخير زماني كه شعراي من مال تو بود! دست من از تو مي نوشت قلب من از تو مي سرود اما ديگه فاصله ها چيزي برامون جا نذاشت انگار نميشه دور بود و پيش كسي دل جا گذاشت شايد اينم يه قصه بود كه قهرماناش ما بوديم ما كه بغير از دل خوش دنباله چيزي نبوديم حالا ديگه تو فال ما نشونه عاشقي نيست ديگه نميشه گفت كه عشق چيزي هميشه موندنيست!

 

 

 

             تا تو نگاه  می کنی   کار  من  آه کردن است

                                             جان به فدای چشم تو اين چه نگاه کردن است

  

                      تو تنها در  دلم  محبوب  هستی

                                              در اين ويرانسرا  آشوب  هستی

                      چرا از دست  من  دلگيری  آخر

                                              خودت تقصير داری خوب هستی!

- نازنين مرادی -

     دلم گرفته است

               به ايوان می روم و انگشانم را

              بر پوست کشيده شب می کشم

     چراغ های رابطه تاريکند

             کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

             کسی مرا به مهمانی گنجشکها نخواهد برد

                            پرواز را به خاطر بسپار

                                           پرنده مردنی است

                                                    پرنده مردنی است ...

- فروغ فرخ زاد -

           يک نفس  با ما نشستی خانه  بوی گل گرفت

                            خانه ات آباد  اين  ويرانه   بوی   گل  گرفت

           از پريشان گوئی ام  ديدی   پريشان   خاطرم

                              زلف خود را شانه کردی شانه بوی گل گرفت

- مرحوم آتش -

     تنها يک سقوط است که جاذبه زمين مسئول آن نيست

     فرو افتادن در عشق .

- آلبرت انيشتين -

 

 

 

 

عصر جمعه بود و دلگیری من / بونه ی تو باز اومد توی سرم

 

کاش یه بار دیگه می شد ببینمت / کاش دوباره می شدی بال و پرم

 

آلبومو وا کردمو خیره شدم / عکستو بوسیدمو آروم شدم

 

تا چشمم افتاد به عکس ناز تو / انگاری بی خیال دنیا شدم

 

چشمامو بستم به یاد خاطرات / مهربونی تو و شرم نگات

 

به یاد چشمای با حیای تو / گم شدم تو دست گرم خاطرات

 

گلوم از هق هق تو بسته شدش / اون سکوت گریه دار خسته شدش

 

صدای گریه ی من بلند شدش / آسمون قلب من ابری شدش

 

انگاری خدا شنید گریه هامو / به دلم انداخت بیام دیدن تو

 

بیام اونجایی که آروم خوابیدی / ردیف نُه ، قطعه ی پنجاه و دو

 

یه حال عجیبی بود توی سرم / قطره اشکی سُر می خورد رو گونه ام

 

سر گذاشتم رو مزار سرد تو / حس می کردم گرمی آغوشتو

 

چند ساله تو رفتی اما دل من / نمی تونه بفهمه رفتنتو

 

هنوزم عاشقونه دوستت داره / با قاب عکست میگه غصه هاشو

 

حالا که نیستی دل منم می خواست / بیاد اون بالا تو آسمون پیشت

 

این پایین رو این زمین دلخوشی نیست / بی تو اینجا ، جای هیچ موندنی نیست

 

عصر جمعه بود و دلگیری من / بونه ی تو باز اومد توی سرم

 

جمعه ی این دفعه هم رفتنی شد / اما باز هم نشدش خدای من

 

 

دلم می خواست کریستف کلمب بودم. قاره ی دلت رو کشف می کردم و ...

 

ولی هرگز ! دوست ندارم به سرنوشت اون دچار می شدم و سرنوشت کشف من

 

اینطورمی شد ، یعنی پای بیگانه ها به زمین دلت باز می شد و بعد ها جهانی رو به خاک و

 

خون می کشوندی .

                            کریستف کلمب

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 3:6  توسط فاطمه  | 

                        

                          خیلی سخته توی پاییز با کسی آشنا شی

                               اما وقتی بهار شد یه جوری ازش جدا شی

                          خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه

                              بعد به اون بگی که چشمات نمیخواد اونو ببینه

                         خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی

                               کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی

                          خیلی سخته واسه اون بشکنه یه روز غرورت

                                ولی اون نخواد بمونه همیشه سنگ صبورت

                        خیلی سخته اون که دیروز تو واسش یه رویا بودی

 

اگر فکر می کنی که رفتنت باعث شکستنم می شه ، اگر فکر می کنی که پس از رفتنت اشک میریزم ،

 اگر فکر می کنی که با نبودنت  لحظه هایم خالی می شوند، اگر  فکر می کنی  که  هر لحظه دلم برای

بوسه هایت تنگ می شود ، اگر فکر می کنی که بی تو می میرم بسیار درست فکر کرده ای .خوب تو که

 می دانی نبودنت را تاب نمی آورم : پس بمان 

 

 

 

اگه تو دنیا قرار بود جای چیزی باشم

 دوست داشتم جای اشکات باشم

 تو چشات متولد شم

رو پلکات جون بگیرم

رو صورتت جاری بشم

                                                          رو لبات بمیرم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 2:26  توسط فاطمه  | 

 

خوابم یا بیدارم
 
تو با منی با من
 
نزدیک تر از پیرهن
باور کنم یا نه ، هرم نفس هاتو
 
ایثار تن سوز نجیب دستاتو
 
خوابم یا بیدارم ؟
 
لمس تنت خواب نیست
 
این روشنی از توست
 
بگو از آفتاب نیست
 
بگو که بیدارم
 
بگو که رؤیا نیست
 
بگو که بعد از این
 
جدایی با ما نیست
 
اگه این فقط یه خوابه
 
تا ابد بذار بخوابم
 
بذار آفتاب شم و تو خواب
 
از تو چشم تو بتابم
 
بذار اون پرنده باشم
 
که با تن زخمی اسیره
 
عاشق مرگه که شاید
 
توی دست تو بمیره
خوابم یا بیدارم
 
ای اومده از خواب
 
آغوشتو وا کن
قلب منو دریاب
 
برای خواب من
 
ای بهترین تعبیر
 
با من مدارا کن
 
ای عشق دامنگیر
 
من بی تو اندوه سرد زمستونم
 
پرنده ای زخمی ، اسیر بارونم
 
ای مثل من عاشق
 
همتای محبوب
 
بمون بمون با من
 
ای بهترین ، ای خوب

 

 

 

تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق
که نامی خوش تر از اینت ندانم
وگر هر لحظه رنگی تازه گیری
به غیر از زهر شیرینت نخوانم

تو زهری ، زهر گرم سینه سوزی
تو شیرینی ، که شور هستی از توست
شراب جام خورشیدی ، که جان را
نشاط از تو غم از تو ، مستی از توست

به آسانی مرا از من ربودی
درون کوره غم آزمودی
دلت آخر به سرگردانیم سوخت
نگاهم را به زیبایی گشودی

بسی گفتند:"دل از عشق بر گیر
که نیرنگ است و افسون است و جادوست"
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
که او زهر است اما نوشداروست

چه غم دارم که این زهر تب آلود
تنم را در جدایی می گدازد
از آن شادم که در هنگامه درد
غمی شیرین دلم را می نوازد

اگر مرگم به نامردی نگیرد
مرا مهر تو در دل جاودانی است
وگر عمرم به ناکامی سر آید
تو را دارم که مرگم زندگانی است

 

 

هر نیمه شب به یاد تو پر می زنم تا بی کران             تا اوج سبز آرزو تا انتهای بی آسمان

من راز نگاهت را از آینده پرسیدم                          چشمان نجیبت را از دور پرستیدم

باران شدم و چون اشک بر عشق تو باریدم              من شمع وجود را به مهر تو بخشیدم

 

 

اگه اشک بودم تو چشات متولد می شدم و روی گونه های می مردم ولی اگه تو اشک بودی به خاطر ترس از دست دادن تو هرگز گریه نمی کردم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 1:58  توسط فاطمه  | 

 

فریاد نزن ای عاشق من صدایت را درون قلب خود می شنوم

درد را در چهره عاشق تو با ذهن خود می نگرم

فریاد نزن ای عاشق فریاد نزن

*بی سبب نیست چنین فریادم بی گناه در دام عشق افتادم

*چه درست و چه غلط زندگیه هم خودم هم تو رو بر باد دادم

*بی گناه در دام عشق افتادم

اگر احساسمو می فهمیدی قلبت و دوباره می بخشیدی

لحظه پایان این دیدار را روز آغاز دگر می دیدی

* اگه بیهوده نمی ترسیدم عشق و آن گونه که هست می دیدم

* شاید این لحظه غمگین وداع قلبمو دوباره می بخشیدم

* کاش از این عشق نمی ترسیدم

ما سزاواریم اگر گریانیم این چنین خسته و سرگردانیم

ما که دانسته به دام افتادیم چرا از عاشقی روی گردانیم

وقتی پیمان دل و می بستیم گفته بودیم فقط عاشق هستیم

ولی با عشق نگفتیم هرگز از دو ایل نا برابر هستیم

نه گنه کاریم و نه بی تقصیریم من و تو بازیچه تقدیریم

هر دو در بی راهه بی رحم عشق با دل و احساس خود درگیریم

* بیشتر از همیشه دوستت دارم گرچه از عاشقی و عاشق شدن بیزارم

*زیر آوار فرو ریخته عشق چیزی نمونده که به تو بسپارم

تو که همدردی مرا یاری بده به من عاشق امیدواری بده

اگر عشق با ما سر یاری نداشت تو به من قول وفاداری بده

 تو به من قول وفاداری بده

 

 

 

 

برای تو بود .... اگه احساسی بود باز هم برای تو بود و من قانع به یه نگاه تو بودم
نگاهی که همیشه یه چیزی شبیه غم غریب یه غروب پاییزی توش بود
یه حس که بهم می گفت باهات نمی مونه
و حالا نمیدونم حرفات رو باور کنم یا کارات رو
دل به کلمات عاشقونه ات بسپارم یا از کارای نامهربونت دلگیر بشم
می بینی هنوز هم تو برنده این بازی هستی و هنوز هم دل دیونه ام نمیخواد مرگ عاطفه هار و باور کن

 

 

 

 

دست نوشته هایم برای تو....

دلم تنگ شده واسه یه خواب آرووم ... خوابی که اول وآخرش خیال تو نباشه

یادتونباشه ...خوابی که تو آره خودخودت، تو اون خواب باهام باشی نه

فکروخیالت نه یادت نه خاطراتت...خوابی که وقتی اومد آروم شه دلم ...

خوابی که توعمقش که رفتم پردغدغه نباشه خیالم ...خوابی که بااومدنش

غم نکاره تودلم ...خوابی که بااومدنش بیداری روبهش ترجیح ندم...خوابی که

منو از خواب باچشم گریون نپرونه... خوابی که بایادآوردنش تو بیداری،

اشکمام سرازیر نشه...خوابی که خیال باتوبودن برام تداعی نشه...خوابی

که اجازه  یه باردیگه با تو بودنو بهم بده....خوابی که حرفی ازدوست داشتن

و عشق یه طرفه نباشه... خوابی که تابه چشام اومد هوای ابری اونو بارونی

نکنه...خوابی که تلخی بی تو بودنو به یادم نیاره...خوابی که چشام بی

قراراومدنش باشه...خوابی که باعث نشه حسرت یه نگاهت تو دلم

بمونه...خوابی که حکایت دلتنگیامو برات بگه ... خوابی که باور تنهایی

ودوریت واسم راحت شه...خوابی که تعبیرش برگشتن تو باشه...خوابی که

فاصله ای بین من و تو نباشه...خوابی که تو اوون دیگه دلداده گی ام بی

جواب نمونه...  خوابی که روحمو به عرش آسمونا ببره ...خوابی که وجودمو

به عمق دریا ببره...خوابی که منو باخودش جایی که تو باشی ببره

اگه قراره بیای واقعاًبیانه توخواب وخیالم بذارباورکنم بیدارم توروخدانذاردیگه

باچشم گریون بخوابم وخوابی که تواوون بفهمی چقدردوستت داشتم ودارم

وخواهم داشت واسه همینم دلم نیوومد بهت بگم واسه خاطر دلم بمون اما

بدون هنوزم چشام بی قرار اوومدنتن  ..... 

 

 

 

نرو!

تو هم مث من نمی تونی دووم بیاری نرو !

تو هم مث من تو غصه کم میاری نرو !

نرو! نرو!

تو که می دونی من بی تو

  تو بی من

یعنی حسرت

تو که می دونی بی جواب می مونه عشق و عادت

تو که می دونی کم میشی

تو که می دونی کم می شم

تو که می دونی هم آغوش غم میشی و میمیریم

نرو!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 12:39  توسط فاطمه  | 

 

ای ستاره ها که از جهان دور
چشمتان به چشم بی فروغ ماست
نامی از زمین و از بشر شنیده اید
درمیان آبی زلال آسمان
موج دود و خون و آتشی ندیده اید
این غبار محنتی که در دل فضاست
این دیار وحشتی که در فضا رهاست
این سرای ظلمتی که آشیان ماست
در پی تباهی شناست
گوشتان اگر به ناله من آشناست
 
از سفینه ای که می رود به سوی ماه
از مسافری که میرسد ز گرد را ه
 
از زمین فتنه گر حذر کنید
پای این بشر اگر به آسمان رسد
روزگارتان چو روزگار ما سیاست
ای ستاره ای که پیش دیده منی
باورت نمیشود که در زمین
هرکجا به هر که میرسی
خنجری میان پشت خود نهفته است
پشت هر شکوفه تبسمی
خار جانگزای حیله ای شکفته است
آنکه با تو میزند صلای مهر
جز ب فکر غارت دل تو نیست
گر چراغ روشنی به راه تست
چشم گرگ جاودان گرسنه ای است
ای ستاره ما سلام مان بهانه است
عشقمان دروغ جاودانه است
در زمین زبان حق بریده اند
حق زبان تازیانه است
وانکه با تو صادقانه درد دل کند
 
های های گریه شبانه است
ای ستاره بورت نمی شود
درمیان باغ بی ترانه زمین
ساقه های سبز آشتی شکسته است
لاله های سرخ دوستی فسرده است
غنچه های نورس امید
لب به خنده وانکرده مرده است
پرچم بلند سرو راستی
سر به خک غم سپرده است
 
ای ستاره باورت نمیشود
 
آن سپیده دم که با صفا و ناز
در فضای بی کرانه می دمید
دیگر از زمین رمیده است
این سپیده ها سپیده نیست
رنگ چهره زمین پریده است
آن شقایق شفق که میشکفت
عصر ها میان موج نور
دامن از زمین کشیده است
سرخی و کبودی افق
قلب مردم به خک و خون تپیده است
دود و آتش به آسمان رسیده است
ابرهای روشنی که چون حریر
 
بستر عروس ماه بود
پنبه های داغ های کهنه است
ای ستاره ای ستاره غریب
 
از بشر مگوی و از زمین مپرس
زیر نعره گلوله های آتشین
از صفای گونه های آتشین مپرس
زیر سیلی شکنجه های دردنک
از زوال چهره های نازنین مپرس
 
پیش چشم کودکان بی پناه
از نگاه مادران شرمگین مپرس
در جهنمی که از جهان جداست
در جهنمی که پیش دیده خداست
از لهیب کوره ها و کوه نعش ها
از غریو زنده ها میان شعله ها
بیش از این مپرس
بیش از این مپرس
ای ستاره ای ستاره غریب
ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم
پس چرا به داد ما نمیرسد
ما صدای گریه مان به آسمان رسید
از خدا چرا صدا نمرسد
بگذریم ازین ترانه های درد
بگذریم ازین فسانه های تلخ
بگذر از من ای ستاره شب گذشت
قصه سیاه مردم زمین
بسته راه خواب ناز تو
میگریزد از فغان سرد من
گوش از ترانه بی نیاز تو
ای که دست من به دامنت نمی رسد
اشک من به دامن تو میچکد
با نسیم دلکش سحر
 
چشم خسته تو بسته میشود
بی تو در حصار این شب سیاه
عقده های گریه شبانه ام
 
بر گلو شکسته میشود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 11:41  توسط فاطمه  | 

پس از آن غروب رفتن
اولين طلوع من باش
من رسيدم رو به آخر
تو بيا شروع من باش

شبو از قصه جدا کن
چکه کن رو باور من
خط بکش رو جاي پاي
گريه هاي آخر من

اسمتو ببخش به لبهام
بي تو خاليه نفسهام
قد بکش تو باور من
زير سايه بون دستام

خواب سبز رازقي باش
عاشق هميشگي باش
خسته ام از تلخي شب
تو طلوع زندگي باش

من پر از حرف سکوتم
خاليم رو به سقوطم
بي تو و آبي عشقت
تشنه ام کوير لوتم

نميخوام آشفته باشم
آرزوي خفته باشم
تو نـذار آخـر قصه
حرفـمو نگفته باشم

 

 

 

من از قصه زندگی ام نمی ترسم

من از بی تو بودن وبا یاد تو زیستن  و تنها از خاطرات  گذشته تغذیه کردن می ترسم  

ای بهار زندگی ام

اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست

اکنون که پاهایم توان راه رفتن ندارد

برگرد

باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را

باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا

باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قراربده.

بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم

بدان که قلب من هم شکسته

بدان که روحم از همه دردها خسته شده.

این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد

پس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام

 

 

 

 

 

اي از عشق پاک من هميشه مست
من تو را آسان نياوردم به دست
بارها، کودک احساس من
زير باران هاي اشک من نشست
من تو را آسان نياوردم به دست
 
در دل آتش نشستن کار آساني نبود
راه را بر اشک بستن کار آساني نبود
با غروري هم قد و بالاي بام آسمان
بارها در خود شکستن کار آساني نبود
بارها، دل به جرم عاشقي
زير سنگيني بار غم شکست
من تو را آسان نياوردم به دست
 
در به دست آوردنت
بردباري ها شده
بي قراري ها شده
شب زنده داريها شده
در به دست آوردنت
پايداري ها شده
با ظلم و جور روزگار
سازگاري ها شده
اي از عشق پاک من هميشه مست
من تو را آسان نياوردم به دست

 

 

 

چندیست همراه با حرفهایت دره های پر پیچ و خم زندگی را می پیمایم و دست در

 

دست آهنگ سخنانت در این هنگامه شور رهسپار کوی عشق می شوم.  

 

چندیست بر این تصمیمم که قلمی بر دست گیرم و بگویم دل من پیش شماست اما

 

هر بار دستم از نوشتن باز می ماند که در برابر سخنانت چه بگویم؛

 

 ایستاده بودم با چشمهای خیره به افق شاید پرنده ای بیاید و وجود خسته ام را

 

آرامش بخشد اما نه  دستی برآمد و نه پرنده ای پرگشود و در این میان آوای

 

حرفهایت قصه ای برایم  آغاز کرد.

 

می دانم که خسته ای خسته از شنیدن قصه غصه ها اما بگذار بگویم از

 

آن زمان که از میان پنجره های یاس به تماشای امید نشستم  از آن روزی که

 

زندگی را در قطره های شفاف اشکهایم می جستم از آن روزی که قلبم مانند

 

        کاغذی مچاله گردید ازآن روزی که ......؛

 

        دوست دارم با قایق مهر در دریای طوفانی چشمهایت سیر کنم دوست دارم این

 

        دیوارها که بین ما سایه افکنده است در هم شکنم هر گاه تنها می نشینم این یاد

 

        توست که در کنج تنهایی شیشه نازک تنهاییم را می شکند اما باور کن من صدایت

 

        را ازآن  سوی  دیوار ها می شنوم .

 

 

      

             Y  دوستت دارم  Y

 

 

 

 

پنداشتي آتش عشقي كه در دلم افروختي، به نيستي خاموش مي شود؟
پنداشتي خرمن هستي ام را به باد فنا داده ام، كه به جرقه اي خاكستر كني؟
يا كه پنداشتي من عروسك بچگي هاي توام كه فقط تو عاشقش باشي؟
تو دستان آزمند مرا نديدي كه ملتمسانه بسوي تو دراز شده بود
تو ندانستي كه دستان سرد من جوياي گرمي تپش هاي قلب تو بود
تو ندانستي كه اشك من در پي سوداي سيه چشمان زيباي تو بود
يا تو ندانستي كه عشق من، نه هوس كه تجلي روياي وفاي بي رياي تو بود
تو بنيادم را به غم، گفتارم را به درد و نفسهايم را به آْه آميختي
تو را به سرنوشت، نامت را به باد و خاطره ات را به ياد مي سپارم

عشق هميشه جاويدم دوستت دارم تا زنده هستم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 0:54  توسط فاطمه  | 

با احترام
دوس دارم از شـمـا بگم, بـــبـخشــيدا جسـارتـه
اگـه بـگـم شـمـا گــلـيــد كــــه, مايـــۀ خجالــــته

يـــه بـسـته نـاقـابـلـه، پـيــشـكش چشـماي شـما
پس مي فرستين مي دونم، دل مثِ كارت دعوته

از دل رسوام مـي دونم، ايراد فراوون مي گيريد
خــيــلـي بخشــيدا ولــي، سـرِ شـمـا كـِيْ خـلوته

اين جور نـبـودم به خدا، واسه خودم كسي بودم
دوره عشق هر كسي، خوب مي دونيد يـه مدتـه

قرار بـودش كه من ديگه عاشق هيچ كسي نشم
نمي دونم اسمش چيه، يا وسوسست يا قسمـتـه

كاش بذاريد دسـت مـنـم به ضريحـاتـون بـرسـه
چـون واسـه ديـدن شـما يـه عمره كه تو نوبـتـه

خـونـۀ مـا تا خونـتون، اِنْقَدْرا دور نيـس ولـيكن
مشـكـل و درد مـا دوتـــــا، نـداشـتـن سـعــادتــه

يِشب نميدونم چي شد،رد شدي از تو خواب من
از اون به بعد همش ميگم،خوابم يه جورعبادته

تصورش خُب مشـكله، كـه مـا كــنارِ هم بــاشـيم
نـــمي رسيم بــه هــمديگه، تــلخه ولي حـقيقتـه

اگه خدا نخواست بيام واســه هــميشه پـيـشتون
يه دونه عكس بـهم بديد، اگر چــه كلّـي زحــمته

امـضا كـنم يـــا نـكــنم واســه شــما فـرقي داره؟
بـه ديـوونه كـه نـه بگـيد، فـكـر مـي كنه قـيامته

 

ای به داد من رسیده
 
تو روزای خود شکستن
 
ای چراغ مهربونی
 
تو شبای وحشت من
 
ای تبلور حقیقت
توی لحظه های تردید
 
تو منو از شب گرفتی
 
تو منو دادی به خورشید
 
اگه باشی یا نباشی
برای من تکیه گاهی
 
برای من که غریبم
تو رفیقی جون پناهی
 
ناجی عاطفه ی من
 
شعرم از تو جون گرفته
 
رگ خشک بودن من
 
از تن تو خون گرفته
 
اگه مدیون تو باشم
 
اگه از تو باشه جونم
 
قدر اون لحظه نداره
 
که منو دادی نشونم
 
وقتی شب ، شب سفر بود
 
توی کوچه های وحشت
وقت هر سایه کسی بود
 
واسه بردنم به ظلمت
 
وقتی هر ثانیه ی شب
 
تپش هراس من بود
 
وقتی زخم خنجر دوست
 
بهترین لباس من بود
 
تو با دست مهربونی
 
به تنم مرهم کشیدی
 
برام از روشنی گفتی
 
پرده ی شبو دریدی
 
یاور همیشه مؤمن
 
تو برو سفر سلامت
 
غم من نخور که دوری
 
برای من شده عادت
 
ای طلوع اولین دوست
 
ای رفیق آخر من
 
به سلامت ، سفرت خوش
 
ای یگانه یاور من
 
مقصدت هر جا که باشه
هر جای دنیا که باشی
 
اونور مرز شقایق
 
پشت لحظه ها که باشی
خاطرت باشه که قلبت
سپر بلای من بود
 
تنها دست تو رفیق
 
دست بی ریای من بود

بـگـذر از من

اگر راهـم ايـن روزا از تـو يـه كـم دوره، ببخش
تـوي زندگــي آدم، يـه وقـتــــا مـجبوره بــبخش

بــگـذراز مـن اگــه صبـر و طاقتـم، كافـي نــبود
عـكس من تـو قاب رويـايـي كــه مـي بافي نـبود

بگذر از من اگـه جـمعه بـود و بـــاز ديـر اومدم
شـب واسـه گفـــتن قصّه ها بــا تـأخـير اومــــدم

گــــــل يـكـــــدونـۀ گــــلـدونِ بـــــلورِ زنـــــدگـي
چـي دارم واسـت بـه جـز يه عالمـه شرمـندگــي

حــالا كه گذشتـــه از مـن تو بايد صاف بـمونــي
مـــثِ آينــه شـمـدونـاي نــقره شفــّاف بـمونـــي

تـــــو بــازم بـــرو ســراغ بـازيـــــا و نقــّـّاشــي
نـــبايد تو از حالا بــــه فــــكر غـصّه ها بـــاشي

بـــــرو زنـــدگــي رو بــا مــهربوني رنگ بــزن
همه رو با هر چي دوس داري، هماهنگ بـــزن

دوريمون و باز مي ذاريم به حساب سرنوشت
اِنْقَدَر خوبي كه آخر، مـــي دونم مي ري بـهشت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 9:31  توسط فاطمه  |