تبليغاتX
در ره منزل لیلی که خطرهاست
در آن شرط قدم آنست که مجنون باشی

 

برگشتم با همه آنچه داشتم،برگشتم

خسته از همه بي تفاوتيها

خسته از همه لج بازيهاي كودكانه

خسته از با خود بودن

خسته از با تو نبودن

دلتنگي هايم شكل تو شده

خواب هايم بوي تو را ميدهد

دست هايم شبيه دستهاي تو شده است

راستي دستهايمان چه شكلي بود؟

بال بال ميزدم كه برگردم

پرپر ميزدم كه ببيني ام

همه زندگي خلاصه شده بود در رسيدن

و حالا كه برگشتم

آيا مرا ميبيني؟

آيا مرا نقاشي ميكني؟

آيا برايم باز هم ميخواني؟

برگشتم با همه آنچه كه داشتم

نگو كه نمي شناسي ام

من شبيه ديروز توام

و تو حالا شبيه ديروز من

بيا تو ديروزي باش و بگذار من امروزي باشم

نگاهم كن،خيلي نگاهم كن،خيلي...

 

 

من تنها

باران بی انتهای چشمانم را

برای تو می نویسم

تا شیرینی نگاهت

زهر دوری را

که جرعه جرعه ناخواسته

به کامم ریختی جبران کند

و برایت

از لحظه خاطر انگیز

از لحظه با شکوه وصال خواهم گفت

لحظه ای که من در دریای اشکم

اشک شوقم را همچو مرواریدی صید میکنم

تا مبادا

از جلوی دیدگانم دور شوی

من تنها

برای تو خواهم گفت

و برای تو خواهم خواند

و تنها

نرگس چشمان توست

که افکارم را

از تلاطم می رهاند

از من دریغ مدار

 

 

 

 

 

صدای چیک چیک قطره های بارون به همراه تیک تیک ساعتم که ثانیه هاش پشت سر هم میرن و حتی یه لحظه هم به خودشون استراحت نمیدن داره گوشم رو نوازش میده ساعت 20/1 شبه اما من هنوز نتونستم خودم رو راضی به خوابیدن کنم صدای بارون برام مثل یه لالاییه اما نمیدونم چرا امشب با این لالایی خوابم نمی بره نمیدونم چرا امشب خواب به چشمام نمیاد حتی فکرم هم دیگه کار نمیکنه انگار همه اعضای بدنم یهو از کار افتادن . توی اوج این شب سرد و تاریک و نمناک همنفس شبهای تنهایی خیلی تنهاس .دنبال همنفس خودش می گرده دنبال تنها ستاره اسمون دلش اما هوا ابریه داره بارون میاد ستاره من پشت اون ابرای سیاه قایم شده 1-2-3-4-.......می دونی اینا چیه اینها اون قطره های اشکیه که الان داره از چشمام میاد قطره هایی که همش غم غریب تنهایی رو با خودش داره امشب قطره های اشک من داره قطره های بارون رو همراهی میکنه صدای هق هق گریه ام اهنگ دلنواز بارون رو هم اوایی میکنه تا این شب سرد و تاریک قشنگ تر بشه

تا حال شده وقتی داری گریه میکنی توی اینه نگاه کنی من این کارو کردن توی اینه نگاه کردم اما هیچ چیز ندیدم جز اشکای خودم که حالا تو نگاه اینه دو برابر شده بود اینه هم تنهایی رو به من نشون نداد تا بدونم چه شکلیه که اگه یکی بهم گفت تنهام بفهمم راست می گه یا دروغ .

می گن چشمای ادمها هیچ وقت دروغ نمیگه اما من نمی تونم توی چشمات نگاه کنم که بفهمم داری دروغ میگی یا نه کاش حداقل یه بار بهم اجازه می دادی و واسه یه بار هم که شده می تونستم تو چشمات نگاه کنم

فقط یه بار ....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 16:9  توسط فاطمه  | 

 

دلم گرفته است

 

               دلم گرفته است

 

به ایوان می روم و انگشتانم را

 

بر پوست کشیده ی شب می کشم

 

چراغ های رابطه تاریکند

 

چراغ های رابطه تاریکند

 

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

 

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

 

پرواز را به خاطر بسپار

 

                پرنده مردنی است

 

اگه مي دونستي قطره ي بارون وقت دور شدن از ابر چه حسي داشت اگه مي دونستي يه بندر وقت رفتن کشتي ها چه تنها ميشه اگه مي دونستي درخت کاج وقت پر کشيدن پرنده ها چه غمگين ميشه اگه مي دونستي که رفتنت چه آتشي بر جانم کشيد اون وقت اين قدر راحت نمي گفتي  خداحافظ

 

دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون اما بدون با رفتنت از دل خستم ميره جون بمون براي کوچه اي که بي تو لبريز غمه ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه

هرگز نديدم بر لبي لبخند زيباى تورا" "هرگز نمى گيرد كسى در قلب من جاى تورا

 

چقدر سخته گل آرزوهات رو تو باغ ديگري ببيني و هزار بار تو خودت بشکني و اون وقت زير لب بگي گل من باغچه نو مبارک پشتت رو بهش کني و دونه هاي اشک گونه هات رو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه که هنوزم دوستش داري و چقدر سخته تو چشات زل بزنه وبگه دوست نداره

 

تکه هاي قلبم را با تو قسمت مي کنم.
شايد هيچ اثري براين سرماي زمستاني نداشته باشد؛اما.......
براي لحظه اي مي توني ،گرماي عشق واقعي را
در دستانت حس کني!!

 

مهرباني را وقتي ديدم که کودکي مي خواست آب شور دريا را با آبنبات کوچکش شيرين کند

 

 

گفتی از یاد تو میرم

نه عزیزم مگه میشه

به جا چشمام قلبم اما پیش توست تا همیشه

فاصله بین من و تو تا کجا دنباله دراه

قسمت این بود که جدا بمونیم از هم تا همیشه

روز موعود مطمئن باش

که زیاد هم دور نیست

من کنار تو و تو مال منی تا همیشه

روز موعود مطمئن باش

که زیاد هم دور نیست

من کنار تو و تو مال منی تا همیشه

نمیدونم کجا و با که هستی

نمیخوام هم که بدونم

با تو من خونه ای ساختم

توی قلبم تا همیشه

مگه تو نخواستی بال منو و تو بمونه پا بر جا

من که موندم ولی از تو خبری پیدا نیمشه

یه روزی یه وقت یه جایی چشم من می افته تو چشمای تو

اما این همون خیاله که با من است تا همیشه

نمیخوام که نا امیدی بشینه تو قلب خسته ام

چی دید خدا رو شاید بشی مال من همیشه

روز موعود مطمئن باش

که زیاد هم دور نیست

من کنار تو و تو مال منی تا همیشه

روز موعود مطمئن باش

که زیاد هم دور نیست

من کنار تو و تو مال منی تا همیشه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 15:54  توسط فاطمه  | 

 

                بـــــه روی گونــــــه تابيـــــدی و رفتـــــــی          مرا با عشق سنجيدی و رفتـــــــی

تمــــام هســــــــتی ام نيلوفـــــــری بـــــود          تو هستـی مرا چيــدی و رفتـــــــی

 

کنـــار انـــتــــظـــارت تـــــا ســــحـــرگـــــاه          شبی همپای پيچکها نشســـــتيم

تــــــو از راه آمــــدی با نـــــاز و آن وقــــــت          تــمنـــــای مــرا ديـــدی و رفتــــــی

 

شبـــــی از عشـــــق تو با پــــونه گفتـــــم           دل او هــم برای قصـــه ام سوخـت

غــم انگــــــيز است تــــو شـــــيداييــــم را           به چشــم خويش فهميدی و رفتی

 

صــــــدايت کــردم از ژرفـــــای يک يــــــاس           به لحـــــن آبی و نمنــــاک بـــــاران

نمــــی دانـــم شـــــنيدی بـــر نگشـــــتی           و يا ايـن بـــار نشــــنيدی و رفتــــی

 

نـــســــــيم از جـــــاده هـــــای دور آمـــــد           نگاهش کردم و چيزی به مــن گفت

تــو هـــم در انتـــظــــار يــــــک بـــــهــــــانه           از اين رفتـــــار رنجيـــدی و رفتــــی

 

عجب دريــــای غمناکی است اين عشـــق           ببــــين با ســــرنوشت من چها کرد

تــو هـــم اين رنــــجـــش خاکـــستـــری را           ميــــان يـــاد پيـــچــــيدی و رفتــــی

 

تمــــام غصــــه هـــايــــم مــثـــــل بـــــاران          فضــای خاطـــرم را شســـــتشو داد

و تــــــو بـــه احتــــــرام ايـــــن تـــلاطـــــــم          فقـــــط يک لحظـــه باريـدی و رفتـی

 

دلــــم پرســـــيد از پــــروانـــــه يک شـــــب        چرا عاشق شدن درد عجيبی است؟

و يـــــادم هــســـت تـــــو يکبـــــار ايـــــن را         ز يک ديـــــوانه پرســـيدی و رفتــــی

 

تــو را بـــه جـــان گــــــل ســـوگنـــــد دادم          فقط يــک شـــب نيــــازم را ببينــــی

ولـی در پــاســــــخ ايـــن خواهــــش مـــن          تو مثــــل غنــــچه خنديدی و رفتــی

 

تــمام بغــــض هــايــم مثــل يـــــک رنـــــج          شکست و قصه ام در کوچـــه پيچيد

ولـــی تــو از صــــدای ايـــــن شکـســــتن          به جای غصــــــه ترســيدی و رفتـی

 

غـــــــروب کــــوچـــه هـای بـــی قــــراری         حضور روشنی را از تــو مـی خواست

تـــو يــــک آن آمـــدی ايـــــن روشنـــی را          به روی کوچه پاشــــــيدی و رفتــــی

 

کنــــــار مــن نشســـتی تــــا ســـــپـيده          ولی چشمــــان تــــو جای دگــــر بود

و مــــن می دانم آن شــب تا ســـحـرگاه           نـــگارت را پرســـــتيدی و رفتـــــــی

 

نمــــی دانـــم چـــه می گوينــد گـــل ها           خـــدا می داند و نيلـــوفر و عشــــق

بــه مــن گفتنـــد گــــل ها تـــا هميشــه           تو از اين شهـــر کوچيدی و رفتـــــی

 

جنــــون در امـــتـــداد کوچــــه عـشــــق            مرا تــا آسمانهــــــا با خـــودش بـــرد

و تـــــو در آخــريـن بنبـســـــت ايـــن راه             مـرا ديـــــــوانه ناميـــدی و رفتــــــی

 

شبی گفتی نداری دوســـــت مــــن را              نمی دانی که من آن شب چه کردم

خوشــــا بر حال چشــــمی کــــه آن را              به زيبايـــی پســـــنديدی و رفتــــی

 

هـــوای آســـــمان ديـــــده ابريســـــت              پــــر از تنهايــــی نمنــــاک هجـــرت

تو تــا بيـــــراهــــه هــــای بی قــــراری              دل مــــن را کشـــــانيدی و رفتــــی

 

کنـــار ديدگانــــت چشـــــمه ای بـــــود              و من در پای چشــمه تشـــنه ماندم

تو بی آنکه بپرسی اين عطش چيست              ز آب چشـــمه نوشــــيدی و رفتـــی

 

پريشـــــان کـــردی و شـــيدا نمـــودی               تمــــام جـــــاده های شــــعر من را

رهــــا کردی شکســــتی خرد گشـتم               تو پايان مرا ديدی و رفتـــــــــــــــــی

 

 

این روزا دلم پر از بغض و بهونست --- خالی از حرف و کلام عاشقونست 

دل نا امید من ساکت و سرده --- گل سرخ عاشقی به رنگ زرده

دو تا چشمام شده هم صدای بارون --- شدم از درد سکوت خراب و ویرون

خواب چشمام پر کابوس عذابه --- دیگه خوشبختی برام مثل سرابه

غصه ی جدایی تو زده آتیش توی جونم --- خنجر این بی وفایی رسیده با استخونم

 

 

يادته يه روزي بهم گفتي:هر وقت خواستي گريه کني

 

 برو زيرِ بارون که نکنه نامردي اشک هاتو ببينه و بهت بخنده

 

 گفتم: اگه بارون نيومد چي؟؟؟

 

گفتي: اگه چشم هاي قشنگ تو بباره آسمون گريه ش ميگيره 

 

 گفتم: يه خواهش دارم ؛ وقتي آسمونِ چشام خواست بباره

 

 تنهام نزار

 

گفتي: باشه... حالا امروز من دارم گريه ميکنم

 

 اما آسمون نمي باره

 

و تو هم اون دور دورا ايستادي

 

 و داري بهم مي خندي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 13:45  توسط فاطمه  | 

 

بنام ان خدایی که ان قدر اه کشیدم تا تو را برایم فرستاد

اگر ناچاری که هیچ اما اگر دچاری به حکم شقایق های دشت جنون باید حالت را پرسید  

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی

بازم منم همون دیوونه همیشگی

فدای مهربونیات چه میکنی با سرنوشت

دلم برات تنگ شده بود این نامه رو برات نوشت

حال منو اگه بخوای رنگ گلای قالیه

جای نگاهت بدجوری رو صحن چشمام خالیه

ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه

از غصه هام هر چی بگم جون خودت بازم کمه

رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی

قسمت تو سفر شد و قسمت من اوارگی

به خاطرت مونده هنوز یکی همیشه چشم به راهته؟

یه قلب تنها و کبود هلاک یه نگاهته؟

فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خستت نکنه

غم غریبی عزیزم زرد و شکستت نکنه

راستی دیروز بارون اومد من و خیالت تر شدیم

رفتیم تو قلب اسمون با ابرا همسفر شدیم

یادت میاد گریه هامو ریختم کنار پنجره؟

داد کشیدم تو رو خدا نامه بده یادت نره

یادت میاد خندیدی و گفتی حالا بذار برم

تو رفتی و من تا حالا کنار در منتظرم

امروز دیدم دیگه داری منو فراموش میکنی

فانوس آرزوهامونو داری خاموش میکنی

گفتم برات نامه بدم نگی عجب چه بیوفاست

با اینکه من خوب میدونم جواب نامه با خداست

اگه بخوام برات بگم شاید بشه صد تا کتاب

که هر صفحش قصه چند تا درده و چند تا عذاب

میگم شبا ستاره ها تا میتونن دعات کنن

نورشونو بدرقه پاکی خنده هات کنن

حتی اگه دلت نخواد اسم تو تو قلب منه

چهره تو یادم میاد وقتی که بارون میزنه

نامه داره تموم میشه مثل تموم نامه ها

اما تو مثل آسمون

                                        عاشقی و بی انتها.....

 

سوگند به شبنمهایی که پیش از بیدار شدن خورشید به دنیا مایند و به گلهایی که خوشبوتر از همه ی خاطره های زمین هستند،از عشق گفتن و نوشتن آسان نیست.عشق کوچه ایست که آهنگ اشتیاق قلبها را در آن میتوان شنید.عشق افقی است آبی که نگاه بارانی عاشقان به آن دوخته شده است.عشق نفسهای کودکی شادمان است که از غصه های ریز و درشت عالم چیزی نمیداند.تو از عشق چه میدانی؟اولین بار عشق را در کجا دیدی؟چه وقت با او حرف زدی؟چه کسی به تو گفت عشق چه رنگی است؟عشق گاهی به رنگ آسمان است و گاهی به رنگ پرهای پرستویی که به دنبال آشیان میگردد و گاهی دیگر به رنگ آرزوهایی که در قلبهامان پنهان کرده ایم.من از عشق وضو میسازم.من با عشق نماز میخوانم.من در عشق غرق میشوم.من بی عشق در کنج قفسی که میله هایش از حسرت است میپوسم.من بی عشق میمیرم.با عشق میتوان حرف زد.با عشق میتوان راه رفت.با عشق میتوان گریه کرد.با عشق میتوان همه ی دیوارها را برداشت و به جای آن پنجره کاشت.سوگند به چشمهای تو که همیشه بیدارند،بزرگترین درس  هستی جز این دو حرف نیست:بی عشق نمیتوان زیست.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 12:40  توسط فاطمه  | 

 

 

صدای چیک چیک قطره های بارون به همراه تیک تیک ساعتم که ثانیه هاش پشت سر هم میرن و حتی یه لحظه هم به خودشون استراحت نمیدن داره گوشم رو نوازش میده ساعت 20/1 شبه اما من هنوز نتونستم خودم رو راضی به خوابیدن کنم صدای بارون برام مثل یه لالاییه اما نمیدونم چرا امشب با این لالایی خوابم نمی بره نمیدونم چرا امشب خواب به چشمام نمیاد حتی فکرم هم دیگه کار نمیکنه انگار همه اعضای بدنم یهو از کار افتادن . توی اوج این شب سرد و تاریک و نمناک همنفس شبهای تنهایی خیلی تنهاس .دنبال همنفس خودش می گرده دنبال تنها ستاره اسمون دلش اما هوا ابریه داره بارون میاد ستاره من پشت اون ابرای سیاه قایم شده 1-2-3-4-.......می دونی اینا چیه اینها اون قطره های اشکیه که الان داره از چشمام میاد قطره هایی که همش غم غریب تنهایی رو با خودش داره امشب قطره های اشک من داره قطره های بارون رو همراهی میکنه صدای هق هق گریه ام اهنگ دلنواز بارون رو هم اوایی میکنه تا این شب سرد و تاریک قشنگ تر بشه

تا حال شده وقتی داری گریه میکنی توی اینه نگاه کنی من این کارو کردن توی اینه نگاه کردم اما هیچ چیز ندیدم جز اشکای خودم که حالا تو نگاه اینه دو برابر شده بود اینه هم تنهایی رو به من نشون نداد تا بدونم چه شکلیه که اگه یکی بهم گفت تنهام بفهمم راست می گه یا دروغ .

می گن چشمای ادمها هیچ وقت دروغ نمیگه اما من نمی تونم توی چشمات نگاه کنم که بفهمم داری دروغ میگی یا نه کاش حداقل یه بار بهم اجازه می دادی و واسه یه بار هم که شده می تونستم تو چشمات نگاه کنم

فقط یه بار ....

 

من تنها

باران بی انتهای چشمانم را

برای تو می نویسم

تا شیرینی نگاهت

زهر دوری را

که جرعه جرعه ناخواسته

به کامم ریختی جبران کند

و برایت

از لحظه خاطر انگیز

از لحظه با شکوه وصال خواهم گفت

لحظه ای که من در دریای اشکم

اشک شوقم را همچو مرواریدی صید میکنم

تا مبادا

از جلوی دیدگانم دور شوی

من تنها

برای تو خواهم گفت

و برای تو خواهم خواند

و تنها

نرگس چشمان توست

که افکارم را

از تلاطم می رهاند

از من دریغ مدار

 

 

 

 

 

توی کوره راه سبز چشم تو

 

وسط یه گله گرگ اسیر شدم

 

چشم می دوزم به شب چشای تو

 

بد جوری به غربتش زنجیر شدم

 

از تو و نگاهت الهام می گیرم

 

وقت میلاد ترانه می رسه

 

شور بی وصفی دارم توی سرم

 

با تو خواب من به باور می رسه

 

همیشه تو هر ورق از دفترم

 

می نوشتم از نگاری گمشده

 

تو و چشمات آشناییت واسه من

 

حضور تو مامن قلب منه

 

ای بهونه ی همه نوشته هام

 

ای تو تکرار قشنگ و بی ریا

 

عمر من داره به آخر می رسه

 

کاش بخونی عشقمو از تو نگام

 

 

 

 

آخر اسمم را آرام می کشیدی و
لرزش صدایت دیوانه ام می کرد.
اولین بار بود که صدایت را می شنیدم..

- چند سطر از اولین خاطره
برگهایی از دفتر خاطراتم که به هم چسب شده بودند، همین بود.
دفتری کهنه و تمیز.
سرم داغ می شود و قلبم ناموزون می زند.
انتهای گلویم چیزی می لغزد.
چشمانم را محکم می بندم.
حالا تو دیگر نیستی با من
اما من هنوز هم هستم با خاطراتت..

 

 

نمی گویم فراموشش مکن

 

گاهی به یاد آور...

 

اسیری را که می دانی نخواهی رفت از یادش 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 17:36  توسط فاطمه  | 

لحظهء به تـو رسـیـدن یه تــولد دوبـــاره س  

     شهرچشم تورو داشتن یه غروب پرستاره س

   خواستن دستــای گرمت مث ماجرا می مونه

            برق المــاسای چشــمت مث کیمیا می مونه

      اگه تو قسمت من شی  می زنم یه رنگه تازه

             اسم من کنار اسمت قصرخوشبختی می سازه

            زیر چتر لمس دستات میشه تا خدا رها شد

                  می شه رفت تا آسمونا شاید اون بالا خدا شد 

                بــا تـو غم رنگی نـداره زندگی شهر فرنگه

                       از تو قلعهء نگــاهت رنگ غصه ام قشنگـه

                  سهم هرکسی که باشی خوش بحال روزگارش

                            پایـیـزو زمستوناشم میشه هم رنگ بهارش

                      شعلهء آتیش چشمات یه چراغونی زیباست

                               لحظهء به تو رسیدن بهترین لحظهء دنیاست

                          بــا یـه لبخند طلائیت همهء دنیــا می لرزه

                                    آرزوی تو رو داشتن به همه دنیا می ارزه

                               روی انگشتـر شــعرم قیمتی تـرین نگینی

                                      دوست دارم واسه همیشه روی چشم من بشینی

 

 

 

 

رنجم نه دیگر تنهایی که جدایی است و اظطرابم نه زاده بی کسی

که بی تو بودن است.در نامه های تهی الهه ها تو راپرستیدم. در سیمای

قهرمانان تو را عاشقانه می ستایم.در لبخند مهتاب در نوشخند سحر در نجوای

بادبر سر شاخه های سپیدارهای بلند درزمزمه جویبار در دل شبهای باغ در

خلوت تنهایان برای تو گریستم در همه ی دلهای عاشق به خاطر تو تپیدم.

در همه بی تابی ها غم های ناشناس حسرت های مجهول عطشهای تشنه

و جست و جوهای بی انتها همه من بوده ام.همه تو بوده ای.

کحایی؟که ای؟ای آشنای ناشناس ای خویشاوند بیگانه ای همیشه با من

 

 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

يادم امد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و كل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم ايد تو به من كفتي :

ـ‍‍‍‍((از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب آيينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني جندي از اين شهر سفر كن))

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم

نتوانم

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم

باز گفتم كه تو صيادي و من اهوي دشتم

 تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم نتوانم

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله تلخي زدو بگريخت

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

 نگسستم نرميدم

رفت در ظلمت غم ان شب و شبهاي دگرهم

نه گرفتي دگر از عاشق ازرده خبر هم

نه كني دگر از ان كوچه گذر هم

بي تو اما به چه حالي من از ان كوچه گذشتم

 

 

 

اگر دبیر فیزیک بودم بهت ثابت می کردم سوی نگاهت از مرکز قلبم میگذره

اگردبیرشیمی بودم نام تو روتوی قلبم پخش می کردم تامحلولی از محبت شود

اگــر دبـیــر دینــی بــودم می دونستــم کـــه بعـد از خــدا تــو رو میپرستم

اگر دبیر جغرافیا بودم میدونستم خوش آب و هواترین منطقه آغوش توست

و اگر دبیر زبان بودم با زبان بی زبانی می گفتم

I LOVE YOU

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 13:33  توسط فاطمه  | 

 

 

به نام  خالق انسان  به نام انسان خالق غم ها به نام غم هاي به وجود اورنده اشك 

به نام اشك تسكين دهنده قلب ها  به نام قلب ها ايجاد گر عشق  و به نام عشق زيباترين  خطاي انسان

 

 

اگر روح پريشان دارم
من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازي دوران دارم
دل گريان،لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
در غمستان نفسگير، اگر
نفسم ميگيرد
آرزو در دل من
متولد نشده، مي ميرد
يا اگر دست زمان درازاي هر نفس
جان مرا ميگيرد
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
من اگر پشت خودم پنهانم
من اگر خسته ترين انسانم
به وفاي همه بي ايمانم
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم

 

 

آسمون آرزومون پره از ابراي تيره
لالايي واست بخونم تا شايد خوابت بگيره
اگه از خواب نپريدي توي خواب خدا رو ديدي
يه جوري بپرس ازش كه دلامون چرا اسيره
باز كه چشماتو نبستي ببينم باز كه نشستي
مي دونم يه جوري هستي كه دلت از همه سيره
اما بهتره بدوني طبق اصل مهربوني
دل واسه عاشق نبودن راه نداره ناگزيره
چشماي تو شده خسته بغض آرزوت شكسته
اما باز تو فكر ايني اگه من رو نپذيره
بهتره بيدار نشيني اون و توي خواب ببيني
واسه ديوونه بودن عزيزم هميشه ديره
خوش به حال بعضي مردم كه شدن تو زندگي گم
التماس سرخ سيبا پيششون چقد حقيره
نه به فكر عطر ياسن نه به فكر التماسن
خنده داره واسشون كه دل ما يه جايي گيره
چي بگم شبم تموم شد نديدم اون رو حروم شد
كاش مي دونست يكي اينجا بد جوري واسش مي ميره
كاش كه بود يه قطره بارون واسه نامه هامون
به دل هميشه دريات از كسي كه تو كويره

 

 

معني دوست دارم :

( د ) داشتن تو حتي براي لحظه اي .به تمام عمر بي كسي ام مي ارزد . همچون ديوانه اي كه لحظه اي داشتن را در تمام روياهايش باور مي كند.

( و)وابسته اي تپش قلب هاي عاشقت هستم كه بروح ساكن من حيات مي بخشد .

( س) سر سپرده ي برق نگاه توام  لحضه اي كه مرا در اغوش گرم نگاهت ميهمان كني .

( ت)تك ستاره اي شب هاي بي فانوسم شدي روز ي كه از خدا تكه اي نور طلب كردم

(ت) تپش هاي قلبم در گرو عشق توست كه در رگهايم زندگي جاريست .

( د)دوري تو را باور ندارم حتي در رويا كه من ذره اي از وجود عاشقت گشته ام.

( ا ) ارام دل بي قرار وعاشقم در چشمان تو موج مي زند وقتي به درياي نا ارام اشكهايم مي نگري

( ر ) راز مرگ دلتنگي هايم  روزيست كه دستان گرم تو پناه دستان سرد بي نصيبم باشد

( م ) مهتاب مي سوزد تا ابد  در اتش عشقت كه درد را به جان خريده است در بازار عاشق

 

 

 

خیلی وقته که ندیدمت گلم

بی قرارم تا ببینمت گلم

تو سکوت پشت این پنجره ها

موندگارم تاببینمت گلم

پیشکش نگاه تو قلب منه

یاد حرفات منو آتیش می زنه

همه هستیم به فدای تو گلم

با تو بودن تنها خواهش منه

کاشکی پرنده ای بودم

پر میزدم رو بومتون

شاید یه روز پنجره ها رو وا کنی

آبم بدی دونم بدی

عشقو خودت یادم بدی

شاید یه روز اسم منو صدا کنی

گریه هام مرهم دردای منه

بی صداست به عشق فریا شدنه

این پرنده ی اسیر بی صدا

داره اسم تورو فریاد می زنه

نفسای آخره آه ای خدا

دل من جون داره می ده بی صدا

من می خوام یه بار دیگه ببینمش

تا بپرسم که چرا رفته چرا؟

کاشکی پرنده ای بودم

پر می زدم رو بومتون

شاید یه روز پنجره ها رو وا کنی

 

 

 

 

یه چشم باید اشک آلود باشه وگرنه فروغی نداره .

 

یه دل باید توش غم باشه وگرنه دل نیست .

 

یه کبوتر باید عاشق باشه وگرنه پرواز یادش میره .

 

یه قناری باید خوش آواز باشه وگرنه کسی دوستش نداره .

 

يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه .

 

يه صورت هميشه بايد شاد باشه وگرنه به دل هيچ کس نمي چسبه .

 

يه دفتر نقاشي بايد خط خطي باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقي نداره .

 

يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سردرگمه .

 

يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه .

 

يه ديوار بايد به يه تير تکيه کنه وگرنه ميريزه .

 

يه چشم اشک آلود ،

 

يه دل غم آلود ،

 

يه کبوتر عاشق ،

 

يه قناري خوش آواز ،

 

يه لب خندون ،

 

يه صورت شاد ،

 

يه جاده با انتها ،

 

يه دفتر نقاشي ،

 

يه قلب پاک يه ديوار استوار ،

 

فقط يه جا معني داره ،

 

جايي که :

 

چشماي اشک آلودت رو من پاک کنم ،

 

دل غم آلودت رو من شاد کنم

عزيزم دوستت دارم هميشه

 

 

 

غروب شد گل آفتابگردون به دنبال خورشید می گشت ناگهان ستاره ای چشمک زد گل

آفتابگردون سرش و پایین انداخت آری گلها هیچ وقت خیانت نمی کنند

آفتابگردون من دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 12:4  توسط فاطمه  | 

 

می گذشتم شبی از کوچۀ تنهایی خویش

نا امید از همه کس

غرق در فکرَت ِشیدایی و رسوایی خویش

کوچه نوری بجز از تابش مهتاب نداشت

و در آن نیمۀ شب

لحظه هم در گذر ثانیه ها تاب نداشت

عشق از دفتر پُر حادثه اش

کلماتی به من ِ غم زده انشأ می کرد

و دل بی تابم

در حضور من و آن خلوت شب

بیم از آن عشق پُر از افسون را

خوب حاشا می کرد

***

ناگهان باز شد از کوچۀ دل پنجره ای

و گلی سرخ غریبانه به پایین افتاد

گر چه بر چهرۀ حیرت زده ام می خندید

لیک رخساره اش از درد گواهی میداد

درد ِسختی ناگاه، سینه ام را بفشُرد

دلم از آن گل سرخ

زودتر می پژمرد

تاقت بر ذهن پُر از دغدغه و آشوبم

یک سؤال کوتاه

که پی ِ پاسخ آن هر دری میکوبم

که چرا انسانها؟

غافل از راز درون گل سرخ

بهر ِ یک لحظه هوسرانی خویش

همچو جلاد گل از شاخه جدا می سازند

و پس از لذت کوتاه خود از پنجره ای

گل پرپر شده در کوچه رها می سازند

***

چهرۀ گل از درد

سخت در هم شده بود

زیر احساس گناهی سنگین

کمرم خَم شده بود

نا خداگاه به کف بگرفتم

آن گل سرخ تماشایی را

گرچه با دیدۀ خود می دیدم

خطر ِ تـُهمَت و رسوایی را

در ته ِ تُنگ ِ دلم جا دادم

ساقۀ آن گل پرپر شده را

آب دادم با اشک

ریشه های تهی از قطرۀ باور شده را

غنچه های گل سرخ

در درون دل من وا شده بود

و سراپای وجودم از شوق

زندگی بخش و مسیحا شده بود

بوی ِعطر ِ گل سرخ

در مشام ِ همۀ رهگذران می پیچید

چشمهای گل سرخ

غافل از وسوسۀ نا اهلان

با همه می خندید

شاخ و برگش چو نسیم

هر طرف پَر میزد

و ز ِدیوار دلم

به همه سر میزد

دلم از غیرت و غم خون شده بود

زین همه بی مهری

باز مجنون شده بود

خواستم بار دگر تا به کف آرم او را

باز گردانمش آن حُجب ِ خوش و نیکو را

ناگهان رفت در اعماق وجودم خارش

خشمگین گشتم و یاد آمد باز

آن شب و کوچه و آن پنجره و دیوارش

بعد یک لحظه تفکر کفتم

شاید این گل آن شب

دل ِ پُر مهر ِ کسی همچو مرا آزردَست

کو در آن نیمه شب از پنجره ای

آن گل سرخ به من بـِسپردَست

 

 

 

 

 

همیشه از تـــــــو نوشتن برای من سخت است

که حس و حـــــال صمیمانه داشتن سخت است

چگونه از تو بگویم برای این همه کور!؟

چقدر ایــن همه دیدن برای مــــــن سخت است

خرابه ی دل من را کسی نمی سازد

که بر خرابه ی دل، خـــانه ساختن سخت است

برای من که پر از زخم آشنایی هایم

رفـــــیق دیـــــگر نـــــــا آشنا شدن سخت است

به هیچ قانعم از مهر دوستان هرچند

به هیـــــچ این هــمه سرمایه باختن سخت است

نقابدار خودی را چگونه بشناسیم

در این زمانه که خــــود را شناختن سخت است

قبول کن دل بیچاره ام که می گوید:

که پشت پـــا به زمین و زمان زدن سخت است

برای پیچک احساس بی خزان سهیل

همیشه گشـــــتن و هرگز نیــــافتن سخت است

عزیز دل همه جا آسمان همین رنگ است

بیـــا، اگرچه برای تـــــــــــو آمدن سخت است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 18:56  توسط فاطمه  | 

به نام ان يک نفریکه امد صدايم کردو رفت با صدايش اشنايم کردورفت پشت پرچين شقايق که رسيد ناگهان تنها رهايم کرد و رفت ....!

 

به که گويم که تو منزلگه چشمان مني ... به که گويم تو نوازشگر دستان مني ...

به چه سازي بسرايم دل تنهاي تو را ... به که گويم که تو آهنگ دل و جان مني ...

گر چه پاييز نشد همدم و همسايه من ... به که گويم که تو باران زمستان مني ...

همه رفتند از اين شهر و دلم تنها ماند ... به که گويم که تو عمريست که مهمان مني ...

گر چه خورشيد سفر کرده ز کاشانه ما ... به که گويم که تو عمري مه تابان مني

 

 

تیر زنگاهت توی قلبم باخط خون نوشته    اشکها یت جای خود نگاهت منو کشته

تمام ارزوم این هست! که بدلم امیری     یک روزی میون نگاهت جونم بگیری

 

 

آدمها به هم گل مي دهند چون معناي حقيقي عشق در گل ها نهفته است

 

کسي که بکوشد صاحب گلي شود پژمردن زيباييش را هم خواهد ديد

 

اما اگر به همين بسنده کند که گلي را در دشت بنگرد همواره بی او خواهد ماند

 

 

براي تو  مينويسم از عشق مينويسم تا مثل يك خا طره در ذهنت بماند... همه احساساتي كه مي خواني از اين دل شكسته من است پس بخوان چون همه اينها حرف دل عاشق من است بخوان كه نويسنده آن اين قلب پراز اميد من هست... همه دل خوشي من این نوشته هاست همه دلخوشي من آن چشم های زیبای  تو هست همه دلخوشي من آن قلب مهربان تو هست وهمه دلخوشي من آن صداي زيباي توهست. اگر مرا از ياد ببري اگر آن دستهايت را از من دريغ كني اگر آن قلب مهربانت را از من بگيري و اگر روزي فرا رسدكه ديگر صدايي از تو نشنوم آن زمان بدان كه ديگر من دراين دنيا وجود نخواهم داشت بدان كه آرزوهايم همه بر باد رفته اند بدان كه زندگي برايم بي مفهوم شده است و بدان كه از خستگي و از نا اميدي به آن دنيا سفر كرده ام اين دفتر عشق با تمام متنهايش و تمام احساسات پاك وعاشقانه آن براي تو هست وآن را مدتي است كه به تو تقديم كرده ام و تا زماني كه عشق من باشي و زندگي من باشي آن را با احساسي پر از عشق باز نگه خواهم داشت

تقد یم به بهترین دوستم ....استاد عزیزم ...  

 

داشتم توي خيابان هاي شهر عشق قدم مي زدم گذارم افتاد به قبرستان عشق خيلی تعجب کردم تا چشم کار مي کرد قبر بود . پيش خودم گفتم يعني اين قدر قلب شکسته وجود داره ؟؟ همين طور که مي رفتم متوجه يک دل شدم انگار تازه خاک شده بود . جلو رفتم و ديدم روي سنگ قبر چند تا برگ افتاده کنار قبر نشستم و براش دعا کردم وقتي برگ ها را کنار زدم ديدم .... اون دل همون کسي بود که باعث شده بود دل من خيلي پيش ها بميره

 

 

 کسي را دوست داشته باش که تورا دوست داشته باشد ودر تمام مصائب ومشکلات همراه تو باشد چه در شادي و چه در اندوه در داري و نداري در خوبي ودر بدي و.......... عاشق نشو و وقتي هم که شدي خيلي فکر کن با کسي که ميخواي زندگي کني به تيپش نرو به علمش برو به قيافش نرو به دلش برو خلاصه بهترين استفاده رو بکن که آخر سر بدبخت نشي ميدونم اين همه گفتم از اين گوش داخل ميکني از اون گوش بيرون ميکني خداحافظ

 

 

در ميان تپش هاي قلبي خسته! تحمل پرسيد دشوارتر لز مرگ چيست؟ عشق گفت:فراق يار از همه دشوار تر است

 

اي جانانه بدان زندگي هميشه بهاري نيست گاهي هم ابر خزان بر ان سايه مي افکند پس روزگاري که وجودم را در اين جهان حس نکردي براي شاديم قطره اشکي بريز

 

بگذار عظمت عشق را درک نکني: زيرا آنقدر عظيم است که تو را نابود خواهد کرد. بگذار خانه ي عشقت خالي از وجود باشد: زيرا اگر عشقي در آن منزل کند به ويرانه هاي آن هم رحم نخواهد کرد. اما اگر عاشق شدي، سعي کن تنها يک نفر را دوست داشته باشي. سعي کن گريه کنی و تنها براي عشق خود قدم برداری

 

 

راز عشق در آن است که به يکديگر سخت نگيريم . عشقي که آزادانه هديه نمی شود اسارت است. راز عشق در آن است که در سکوت دست يکديگر را بگيريم.کم کم ياد ميگيريم که بدون کلام رابطه برقرار کنيم.راز عشق در مراعات حال ديگريست.هر قدر ملاحظه ي حال ديگران را ميکني ، کسي را که دوست داري بيشتر ملاحظه کن. راز عشق در آن است که به محبوبتان قدرت و آرامش بدهيد و از او قدرت و ارامش دريافت کنيد، اما نه با اصرار عشقي که داري عشق پاک باشد، به خنده ي او بخند و به گريه ي او....

 

روزي به قرعه‌ي روزگار، عشق در سفر شد. از آسمان آبي و پرستاره‌ي کوير گذر کرد و گوشه‌اي به خلوت گزيد. به ناگاه برقي اوفتاد و شهابي درخشيدن گرفت. فرداي آنروز، که ديگر کسي اتراق نکرده بود، واحه‌اي بهشتي بر پيکره‌ي بيکران کوير بي‌پايان پادشاهي و فرمانفرمايي مي‌کرد

 

زندگي معجوني است. شيرين و تلخ. زندگي تکرار است. تکرار حماقت‌هاي شيرين عاشقانه‌ي يک قلب تپنده. خوب يا بد. زندگي جاري است. جريان تند آب رودخانه‌هاي تازه شکفته در بهار. با ماهي‌هاي رنگين‌کماني‌اش. زندگي عشق است. عشق‌هايي که با ديدن و پسنديدن و دلباختن شيرين است. شيرين چون شهد نگاه‌هاي لرزان. زندگي تکرار است. تکرار لحظه ‌هايي که خوشايند و ناخوشايند است. خوب يا بد. زندگي زندگي است. با همه‌ي خوبي‌ها و بدي‌هاي زندگي

.

 

عشق خلاصه جهان است

 

عشق ترجمه زخم است

عشق پاسخ مبهم انسان به ابديت است

عشق به وجود آمدن تدريجي محبت است

عشق حاشيه انسان بر کتاب آفرينش است

عشق منو توييم به اضافه يک پاييز خزان عمر

عشق لک لکي است که روي درخت خاطرات ما لانه دارد

عشق تنها از سينه سوختگان محبت و دود چراغ خوردهاي معرفت بر مي آيد

عشق پيغامي است که پرستوها همراه با کوچه خود به سرزمين ديگر مي برند

عشق پنجره اي است که مي توان آن را به روي آينه گشود

عشق رابطه بين ما و پروانه هاست

 

 

 

کاش هيچ کس تنها نبود

کاش ديدنت رويا نبود

 

گفته بودي مي مانم  اما رفتی گفتی اینجا جای ماندن نبود

 

من دعا کردم براي بازگشت دستهاي تو ولي گويا بالي نبود!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 17:15  توسط فاطمه  |