|
در آن شرط قدم آنست که مجنون باشی
|

وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوستت داره وقتي نااميد شدي به ياد
بيار کسي رو که تنها اميدش تويي وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به
صدات محتاجه وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه
کلبه ساخته

میترسم از نگاه تو چشات شعله نگات پریشونم میکنه می ترسم از رسوایی قلبم
کشیدن فریاد از سکوت وتنهایی نالیدن دل و رسوایی
نرفتن و موندن سر جاده دوراهی
دلم می خواد طلسم سکوت و بشکنم بگم که من دیوانتم
شاید دلم از بار غم اروم بگیره دلم شده با غم و غصه دم ساز
نمی دونم چی بهت بگم مرغ دلم اینگونه خسته و بیتاب نشو دیگه تو با من هم اغاز
نمی دونم که چی می خوام چرا افسردست نگاه خستم؟؟؟
مگه چی می خواد این قلب پر سوز؟
ز نگاها می گریزم ارومم و خاموش به کنج تیرگیها شدم هم اغوش
نمی دونم چرا به حرف دل میدم گوش؟!
گریزانم ز خود که چرا یک رنگ نیستم؟
چرا با خود بیگانه ایی بیش نیستم؟

کسي ديگر نمي کوبد در اين خانه ي متروک ويران را
کسي ديگر نمي پرسد چرا تنهاي تنهايم
و من چون شمع ميسوزم و ديگر هيچ چيز از من نمي ماند
و من گريان و نالانم و من تنهاي تنهايم
درون کلبه ي خاموش خويش اما
کسي حال من غمگين نمي پرسد
ومن درياي پر اشکم که توفاني به دل دارم
درون سينه ي پر جوش خويش اما
کسي حال من تنها نمي پرسد
و من چون تک درخت زرد پاييزم
که هر دم با نسيمي ميشود برگي جدا از او
و ديگر هيچ چيز از من نمي ماند

اگر کلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست اگر کلمه دوستت دارم راضي کننده و تسکين دهنده قلب هاست اگر کلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست اگر کلمه دوستت دارم نشانگر عشق راستين من به توست اگر کلمه دوستت دارم کليد زندان من و توست پس با تمام وجود فرياد ميزنم دوستت دارم

با نگاه خود اشاره گر نشسته ايد
اي ستاره ها كه از وراي ابرها
بر جهان نظاره گر نشسته ايد
آري اين منم كه در دل سكوت شب
نامه هاي عاشقانه پاره ميكنم
اي ستاره ها اگر بمن مدد كنيد
دامن از غمش پر از ستاره ميكنم
با دلي كه بويي از وفا نبرده است
جور بيكرانه و بهانه خوشتر است
در كنار اين مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه هاي زيركانه خوشتر است
اي ستاره ها چه شد كه در نگاه من
ديگر آن نشاط ونغمه و ترانه مرد ؟
اي ستاره ها چه شد كه بر لبان او
آخر آن نواي گرم عاشقانه مرد ؟
جام باده سر نگون و بسترم تهي
سر نهاده ام به روي نامه هاي او
سر نهاده ام كه در ميان اين سطور
جستجو كنم نشاني از وفاي او
اي ستاره ها مگر شما هم آگهيد
از دو رويي و جفاي ساكنان خاك
كاينچنين به قلب آسمان نهان شديد
اي ستاره ها ستاره هاي خوب و پاك
من كه پشت پا زدم به هر چه كه هست و نيست
تا كه كام او ز عشق خود روا كنم
لعنت خدا بمن اگر بجز جفا
زين سپس به عاشقان با وفا كنم
اي ستاره ها كه همچو قطره هاي اشك سربدار
سر بدامن سياه شب نهاده ايد
اي ستاره ها كز آن جهان جاودان
روزني بسوي اين جهان گشاده ايد
رفته است و مهرش از دلم نميرود
اي ستاره ها چه شد كه او مرا نخواست ؟
اي ستاره ها ستاره ها ستاره ها
پس ديار عاشقان جاودان كجاست ؟

توی غربت چشات چیزیه که نمی خوام بدونم
چون برق چشاتو دوست دارم
ان نگاهاتو دوست دارم
لحظه لحظه هاتو دوست دارم
درد دلاتو دوست دارم
تموم قصه هاتو دوست دارم
عطر نفساتو دوست دارم
اواز صدا تو دوست دارم
این منم با تموم وجود
میگم به خدا دوست دارم

به خاطر دلم به خاطر تو گلهای رز وزنبق کاوشگر گنج
میبینم نه با چشم سرم بلکه با چشم دلم فصل رویش را.ماهیان بر شوری اب میمیرن
اشکها بر کاسه چشمانم خشکیده.در سرم پر از هیاهوست
راز نگفته.عشق ندیده.بازی سرنوشت.رنگهای نقره ایی.طلعطع خورشید.ابی اسمان وسبزی دشت.خشکی کویر ودل پر از عطشم
راز نگفته.عشق گم شده.دست تقدیر.رنگهای طلایی.تابش ماه.سیاهی اسمان وسرخی کوه عطش من وراز نگفته
راز نگفته.سوز سرما وتب درونم.رسیدن نور.روشنایی چراغ وخنکای اب.جاده های بی انتها ودره های پر پیچ وخم.تمنای من وعشقی نا تمام
راز نگفته.راه نرفته.خوشی ندیده.باور نداشته.بی اعتمادی وبریدن.تجربه امتحان.تلاطم امواج.خورد شدن غرور.دلدادگی وسودای عشق.خیال بی خیالی
راز نگفته.کلبه های ویران وکبوتران سر گردان.قاصدکهای بی قاصد ومزارع بی زنبق.شاپرکهای بی بال و رویای من
راز نگفته.تمنای من وعشقی نا تمام.نیلوفران ابی ومرداب سرد.خزان باغ ودرختان بی برگ
راز نگفته.زنده بودن سایه ومردن من.کلام بی کلامی ودرد دل من.گوش سپردن به زمزمه های باد و وحشت طوفان
راز نگفته.تمنای من وعشقی ناتمام.نا خوشی وضعف.جنون وعصیان.برکه های بی اب ودرختان بی ثمر.گردون نامهربان وسهم نداشته.خمیدگی کوه و نشان زندگی به مهر
راز نگفته.رنگینی خون وبستن راه.سروش مرگ وزجه های من.تاب نرفتن وخیال بی خیالی راز نگفته وعشق ناتمام

اگه این دلم گرفته اگه قلبه من شکسته
اگه این زمونه درو به روی آرزوم بسته
اگه که هنوز در دوری تو دل من خونه کرده
اگه اون چشم سیاهت دلمو دیوونه کرده
اگه که قلب کوچیکم تو دلت جایی نداره
اگه که اون قلب پاکت اسمه دیگرو میاره
اگه که دوسم نداری حتی قد یه قناری
اگه حتی اسمی از من توی عمرت نمیاری
اگه که هنوز هنوزه دل من چشم به راته
اگه که هنوز دل من عاشق اون خندهاته
اگه تقدیره من این بود که تو حسرتت بمونم
شب و روز هر جا که باشم از جدای ها بخونم
باشه حرفی نیست عزیزم دلی که دیگه نموده
به خدا هر جا که بود اسمی جز اسمت نخونده
اما این قلبه شکسته سهمش شد تنهایی درد
نمیدونی که نگاهت با دل من چه ها کرد

پرسيد میدونی بلبل و پروانه چه فرقی دارند؟
گفتم هر دو عاشقند!
گفت بلبل عشقش رو فرياد میکنه، داد میزنه که عاشقه
و وقتی گل پر پر شد میره سراغ يه گل ديگه
اما پروانه...
دور معشوق میچرخه و میگرده و میسوزه و
هيچی نمیگه...
و تو...! بلبلی يا پروانه؟

تا آمدنت بگذار قصه ی یافتن تو را بارای کسانی که
هنوز در پی کمشده ی خود میگردند بگویم که من تو
را میان ستارگان آسمان یافتم. آنجا که هر شب ستارگان
مرا به دیدنشان دعوت می کنند.من تو را میان گلهای باغچه
یافتم تا آنجا که هر روز شبنمی خندان به گلهامی دهند
در انتظارت ای ترانه نا مفهوم... کفشهای غیرتم را
در می آورم و در کویر غرور برهنه راه می روم تا شاید
که تاول های قلبم را باور کنی...
آن روز که از کوچه ی نگاهت گذر کردم
اشک را در چشمان خسته ات نظاره کردم
بی آنکه مفهوم عشق را بدانم
نگاهم را از نگاهت پنهان نمودم
تا نبینی که می گریم.
تو از شب می گفتی و من از روز ،
هیچ کدوم نقطه تفسیر ما نبود ،
تو از رفتن و من از موندن،
تو از محبت و من از سکوت و
تو از دیار غربت مرز شقایقهای وحشی ،
من از سرزمین دور افسانه ها.
تو از قلب هم آغوش دریا ،
من از کوه سنگی سیه در دل صحرا.
سکوت را جایگزین لبخندت مکن که
من مرگم را در میان قلبت دیدم...
تقدیم به عاشقان حسین (ع)
گلی افسرده و پژمرده دیدم
به رویش بوسه ای از مرگ دیدم
بگفتم شاد باش ای نازنینم
ترا من جاودان و پاک دیدم
تو در قلب منی تا عمر باقی ست
تو روحت تا ابد در عشق جاریست





جایی خواندم
جهان قران مصور است و آیه های در آن
به جای آنکه بنشینند ایستاده اند
درخت یک مفهوم است .. دریا مفهومی دیگر
جنگل و ابر و باد و خاک مکمل آن
و من میگویم : بیایید با چشمانی عاشق جهان را تلاوت کنیم
با صوتی دلنشین از سمفونی عشق همراه با واژه گانی از جنس بلور
و عطشی سیری ناپذیر و لذتی به وسعت همین گیتی
می نویسم تا بدانی که من نمی نشینم ..
می ایستم وعشق را بر بوم دلم نقش میزنم که چه زیباست این پیکره آذین یافته از خون
سینه ام را می شکافم وبا تمام وجودم فریاد میزنم ..آی مردم عشق یعنی این
تمام وجودم ارزانی عشق و جانم فدای یار
میماند تنها یک کلام آن اینکه......
اگر بدانم روزی روزگاری این نقاشی رنگ باخته
به همان خدایی که میپرستی و میپرستم
چشمانم را برای همیشه خواهم بست تا نبینم آنچه را که نباید دیدو.....
میپرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران....
پر مرغان نگاهم را شست
که بگویم هستم عاشق و دیوانه .همین

تو را دوست دارم نه به خاطر چشمای زیبایت
تو را دوست دارم نه به خاطرنگاه معصومانت
تو را دوست دارم نه به خاطرصدای دل نوازت
تو را دوست دارم نه به خاطرزیبایی زیادی در وجودت بلکه
تو را دوست دارم بخاطر خاطراتی که با تو بودن دارم و شخصیتی که با تو بودن پیدا کردم
تو را دوست دارم به خاطرتکانی که در دلم داری
تو را دوست دارم به خاطراینکه در گوشه دلم جا داری
تو را دوست دارم به خاطروفایی که به من داری
تو را دوست دارم به خاطرعشق پاکی که به من داری

درياي نگاه
به چشمان پررويان اين شهر
به صد اميد مي بستم نگاهي
مگر يك تن ازين ناآشناين
مرا بخشيد به شهر عشق راهي
به هر چشمي - به اميدي كه اين اوست
نگاه بيقرارم خيره مي ماند
يكي هم , زين همه نازآفرينان
اميدم را به چشمانم نمي خواند !
غريبي بودم و گم كرده راهي
مرا با خود به هر سويي كشاندند.
شنيدم بارها از رهگذاران
كه زير لب مرا ديوانه خواندند!
ولي من چشم اميدم نمي خفت .
كه مرغي آشيان گم كرده بودم
زهر بام و دري سر مي كشيدم
به هر بوم و بري پر مي گشودم.
اميد خسته ام از پاي ننشست
نگاه تشنه ام در جستجو بود.
در آن هنگامهي ديدار و پرهيز;
رسيدم عاقبت آنجا كه بود!
دو تنها و دو سرگردان , دو بي كس
ز خود بيگانه ,از هستي رميده
ازين بيدرد مردم ,رو نهفته
شرنگ نااميدي ها چشيده
دل از بي همزباني ها شكسته
تن از نامهرباني ها فسرده
ز حسرت پاي در دامن كشيده
به خلوت , سر به زير بال برده
دو تنها و دو سرگردان , دو بي كس
به خلوتگاه جان , با هم نشستند
زبان بي زباني را گشودند
سكوت جاوداني را شكستند .
مپرسيد اي سبكباران, مپرسيد
كه اين ديوانهي از خود بدر كيست؟
چه گويم ؟ از كه گويم ؟ با كه گويم ؟
كه اين ديوانه را از خود خبر نيست .
به آن لب تشنه مي مانم كه - ناگاه-
به دريايي درافتد بيكرانه
لبي, از قطره آبي , تر نكرده
خورد از موج وحشي تازيانه!
مپرسيد, اي سبكباران , مپرسيد
مرا با عشق او تنها گذاريد .
غريق لطف آن دريا نگاهم
مرا تنها به اين دريا سپاريد!

.....مهربانم
به ستاره ها نگاه کن که شب را شکسته اند؛
بی تو شب من بی ستاره است.
آفتاب را ببين که تاريکی از مقابلش می گريزد؛
بی تو روز من آفتاب ندارد.
چمنزارها را بنگر با لاله و جويبارهای کوچکی که زمزمه کنان روان است؛
بی تو دنيا من از چمن و لاله زار خالی است
بپذير پاکترين دردهايم را که من بی تو هيچم.

ای کاش می توانستم باران باشم تا تمام غمهای دلت را بشويم.
ای کاش می توانستم ابر باشم تا سايه بانی از محبت بر رويت می گستراندم.
ای کاش می توانستم اشک باشم تا هرگاه که آسمان چشمهايت ابری می شد باريدن می گرفتم.
ای کاش می توانستم خنده باشم تا روی لبانت نشينم و غنچه بسته لبانت را بگشايم.
ای کاش می توانستم يک پرنده باشم و پر می گشودم و تا دور دستها در کنار تو پرواز می کردم.
ای کاش می توانستم سايه باشم تا نزديک ترين کس به تو بودم.
آری؛ ای کاش سايه بودم تا هميشه و همه جا همراه و همقدم با تو بودم.

تک سوار اشنا
بی قرارم بی قرارم بی قرار
مانده ام در انتظار یک سوار
تک سواری آشنا اما غریب
می برد با خود به هر جا عطر سیب
مانده ام در کنج تنهایی رها
قطره ام اما ز آن دریا جدا
آن پرنده در حصار این قفس
آن صدای خسته ی بی همنفس
این منم سر گشته ی دیدار او
در پیش ره می سپارم کو به کو
در شبی تاریک وظلمانی چنین
عابری گم کرده راهش را ببین
در میان های و هوی لحظه ها
من برای آن غریب قرنها
میبرم دست دعا سوی خدا
تا بیاید تک سوار آشنا

نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه هر روز تو عاشق باشی
عاشق آنکه تو را می خواهد و به
لبخند تو از خویش رها می گردد
و تو را دوست بدارد به همان اندازه
که دلت می خواهد.

همیشه با تو ...
معنای زنده بودن من با تو بودن است.
نزدیک دور
سیر گرسنه
رها اسیر
دلتنگ شاد
آن لحظه ای که بی تو سر آید مرا مباد!
مفهوم مرگ من
در راه سرفرازی تو در کنار تو
معنای عشق نیز
در سرنوشت من
با تو همیشه با تو برای تو زیستن
(مشیری)

بگذار آن باشم كه با تو تا آخرين لحظه زندگی خواهد ماند
بگذار آن باشم كه با صداقت با تو درد دل ميكند و با يكرنگی و يكدلی زندگی ميكند
بگذار آن باشم كه ديوانه وار در شهر نام تو را فرياد ميزند
و آن باشم كه برای عشقت: جان خواهد داد
بگذار همانی باشم كه در شادی هايت ميخندد و در غم هايت با تو شريك است بگذار كسی باشم كه به داشتن چينين عشقی مانند تو افتخار كند
بگذار كسی باشم كه وقتی كلمه دوستت دارم را بر زبان می آورد اشك از چشمانش سرازير شود
بگذار همانی باشم كه تو ميخواهی ، همانی باشم كه تو آرزوی آن را داری
بگذار كسی باشم كه با احساس سخن نگويد ، از ته دل دردش را بگويد و از تمام وجود عاشق و دل شيفته تو باشد
بگذار كسی باشم كه زمان تنهايی اش تو همان تنهايی او باشی و زمان خوشبختی اش تو همان خوشبختی او باشی
بگذار همانی باشم كه با باوری عميق به تو و زندگی نگاه بيندازد و با احساسی پاك عاشق قلب مهربان تو باشد
بگذار همانی باشم كه بتوانم ستون های استوار زندگی را با محبت و عشق بنا كنم تا تو با آرامش با من زندگی كنی
بگذار همانی باشم كه تو در روياها منتظر او ماندی و به استقبال او رفتی
بگذار كسی باشم كه ديگر به جز تو به كسی ديگر نگاه نكند و تنها تو باشی و قلب مهربانت و يك دنيا عشق در وجودش اينك من با تمام وجودم كاری كرده ام و خواهم كرد كه هم تو را به آرزويت رسانده باشم و هم خودم آينده ای خوشبخت را در كنار تو داشته باشم
بگذار همانی باشم كه دوستش ميداری و بگذار همانی باشم كه برای عشقش جان خواهی داد
که من هم برای عشق تو جان میدهم
با همه وجودم دوستت دارم
تقدیم به عشقم
مهربانم
هر كجا باشم, به تو مي انديشم
من خموشم ,غمگين ،بي صدا
باز در كلبه تاريكي و تنهايي خويش
به تو مي انديشم
منم امشب غرقم ،غرق در خاطره ها,
سختي ها
باز به تو مي انديشم
من سراپا زندگيم از آن تو
اما باز به تو مي انديشم
كلبه عشق من از عشق تو خاليست
ولي, به تو مي انديشم
امروز كسي حلقه به در كوفت ولي
در فكرم به تو مي انديشم
در ذهن من اينهمه تصوير و خيال
اما تك و تنها با دل به تو مي انديشم ...
يك لحظه خيال, يه لحظه رويا ,
در كنار او
اما نه...نه
نازنين
تنها
بي تو
به تو مي انديشد.......

غربت خودم را احساس مي كنم
غربتي در اين دنياي غريب
شكوه شكفتن در من پژمرده
هيجان صدا در من شكسته
بغض در گلوگاه دقايقم خفه شده
و اشك ها يكي پس از ديگري بر گونه آرزوهايم مي چكد
آري آغاز دوباره زيستن و هزاران بار مردن يعني اين
يعني پا نهادن در جاده بي انتهاي هيچ
يعني گم شدن در پستويي از تنهايي
يعني در گور گناهانت خشكيدن
يعني انگشتانت را در چرخ شعرهايت له كردن
من فرق سپيده و شامگاه را نمي دانم
براي من هميشه همه چيز سياه است
و شايد در اوج شاديهايم خاكستري رنگ شود
چهره هيچ كس را به ياد نمي آورم
كسي برايم به ياد ماندني نيست
پرواز برايم ممكن نيست چرا كه نه فرشته ام نه پرنده
من انسانم انساني از جنس خاك

88888888111111118888881111111188888888888888888888888888888888888888888888888888888
888888881111111111888811111111118888888888888888888888888888888888888888888888888888
888888811111111111188111111111111888888888888888888888888888888888888888888888888888
888888811111111111111111۱۱1111111888888888888888888888888888888888888888888888888888
888888811111111111111111۱۱1111111888888888888888888888888888888888888888888888888888
888888881111111111111111۱۱1111118888888888888888888888888888888888888888888818888888
888888888111111111111111111111188888888888888888888888888888888888888818881118888888
888888888811111111111111111111888888888888888888888888888888888888881118881118888888
888888888881111111111111111118888888888888888888888888888888111188881118881118888888
888888888888811111111111111888888888888888888811118881111881111118881118881118888888
888888888888888111111111188888888888888888118881118881118811188111881118881118888888
888888888888888881111118888888888888811111118881118111888111188111181118881118888888
888888888888888888888888811188888111811188888888111118888111188111181118881118888888
888888888888888881111888811188888111811188118888811118888111188111181118881118888888
888888888818888811111188881118881118811111118888811188888811188111888111111188888888
881888881118888111881118881118881118811111118888811188888881111118888811111888888888
111888881118881111881111888111811188811188888888811188888888111188888888888888888888
111888881118881111881111888111811188811188118888811188888888888888888888888888888888
111888881118881111881111888111811188811111118888888888888888888888888888888888888888
111888881118888111881118888811111888888888888888888888888888888888888888888888888888
111888881118818811111188888881118888888888888888888888888888888888888888888888888888
111888881111118881111888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888
111888881111118888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888
111888881188888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888
111888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888

وقتی چشات دیگه اشکی برای ریختن نداشته باشه
وقتی که دیگه قدرت فریاد زدن هم نداشته باشی
وقتی دیگه هر چی دل تنگت خواسته باشه گفته باشی
وقتی که دیگه دفتر و قلم هم تنهات گذاشته باشن
وقتی از درون تمام وجودت یخ بزنه
وقتی چشم از دنیا ببندی و آرزوی مرگ کنی
وقتی که احساس می کنی که دیگه هیچ کس تو رو درک نمی کنه
وقتی که احساس می کنی تنها ترین تنهای دنیا هستی
و وقتی باد شمع نیمه سوخته اتاقتتو خاموش کرد







چشمات رو ببند و با تمام وجود از خدا بخواه که صدات کنه

گفت : مي خوام برات يه يادگاري بنويسم.
گفتم:کجا ؟
گفت : رو قلبت .
گفتم مگه مي توني ؟
گفت : آره سخت نيست ، آسونه.
گفتم باشه .بنويس تا هميشه يادگاري بمونه .
يه خنجر برداشت .
گفتم اين چيه ؟
گفت : سيسسسسس.
ساکت شدم.
گفتم : بنويس ديگه ، چرا معطلي .
خنجرو برداشت و با تيزي خنجر نوشت . دوستت دارم ديوونه.
اون رفته ، خيلي وقته ، کجا ؟ نمي دونم . اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده. دوستت دارم دیوونه...

يک بار براي ديدن دريا قدم به ساحل گذاشتي... اما امواج دريا
هزاران بار براي بوسيدن قدمگاهت تا روي ساحل پیش آمدند.
دلم برات تنگ میشه اما هزاران بار بر قدمگاهت بوسه میزنم

کاش وسعت قلبم را می دانستی
کاش عمق دوست داشتنم را می دانستی
کاش میدانستی که چقدر در دریای عشق تو فرو رفته ام
کاش دستان بی جانم را می گرفتی و مرا بر روی امواج آرام و زیبای دریای عشقت آرام
میدادی
کاش می توانستی این را از چشمانم بخوانی که آنگونه عاشقم که دیده گانم تاب نگاه کردن
آن دو چشم
مخمل گونه ات را بیش از چند دم ندارند
کاش می توانستی صدای طپش های قلبم را به هنگام دیدنت بشنوی
کاش می توانستی سرخی گونه های گر گرفته از بوسه هایت را ببینی
کاش می توانستی لرزش لبان بی جانم را هنگامی که می خواهند از تو برای تو سخن بگویند
را ببینی
کاش می توانستی التهاب و بی قراری گوشهایم را به هنگام سخن گفتنت ببینی
کاش می توانستی سردی دستانم را که دستان گرمت را فریاد میزنند حس کنی
کاش می توانستی صدای ناله ها و گریه های قلبم را به هنگام رفتنت بشنوی
کاش می توانستی پرواز آرام و سبک جانم به هنگام به آغوش کشیدنت را ببینی
کاش می دانستی که بودن با تو و حس کردن حظور سبزت را در کنار خود به تمام خوبی های
دنیا ترجیح می دهم

سکوت و نگاه را با هم
يکي ميکنم
فريادي ميشود بي صدا
مي شنوي
فرياد بي صدا را
فريادي که با تمام سکوتش
فقط يک چيز مي گويد
دوستت دارم
دوستم داشته باش

ای تو بهترین واژه ای که در ذهنم رنگ حقیقت به خود گرفت و بر زبانم جاری شد.
ای شکوفه ی احساس و ای آبی بی کران آسمان... تو پاکی و زلال... ای بهترین چیزی که خواستم و می خواهم...
چطور راهزن قلبم شدی ؟ از کجا راه پر پیچ و خم و تاریک قلبم را یافتی و پیمودی؟ چگونه توانستی احساس عظیم خواستن را در اندک زمانی در من زنده کنی؟
تو کجا بودی که با آمدنت دانه ی این درخت تناور را در دلم کاشتی...تو ای ناخدای کشتی عشقم...و تو ای سکاندار قلبم... آیا می شود که روزی کنارم باشی و به ترنم عشقم گوش بسپاری؟
آه... دریغ از روزهایی که بی تو گذشت و دریغ از ثانیه هایی که از تو بی خبر بودم .
با خود جنگیدم بلکه نقش چهره ی تو را از ذهنم پاک کنم. نمی خواستم باور کنم که این بار مغلوب عشق شده ام اما هر جا که پا گذاشتم حقیقت وجود تو همچون سایه دنبالم بود. چشمان آشوب گرت مأمن قلب خسته ام...پس چگونه می توانم به تو نیاندیشم نه...به خود نمی توانم دروغ بگویم من عاشق تو شده ام...
تو را از خود راندم به امید این که فراموش کنم اما شکست خوردم و تو بر قلبم پیروز شدی .اما اکنون با این دل دیوانه چه کنم؟ آیا مرا خواهد بخشید؟
نگاه تو نه تنها آتشین است
حضور آسمانی در زمین است
برای این دل شیدای من
ز سر تا پای تو دلنشین است
آری این اعتراف من است...سرنوشت مرا در بازی اش شکست داد...

ميتوني نگاهم نكني-
اما نميتوني جلوي چشماي منو بگيري-
ميتوني بگي دوست ندارم-
اما نميتوني بگي دوسم نداشته باش-
ميتوني از پيشم بري-
اما نميتوني بگي دنبالم نيا-
پس من نگاهت ميكنم-
دوست دارم-
وتا ابد دنبالت ميام...
با غروب افتاب به یاد تو می افتم
روزها منتظرم تا بیایی و وقتی خورشید غروب میکنه
دلم می گیره واشکم بی اختیار جاری می شه
قلبم می گیره و چشمام از اینکه تو رو ندیدن خجالت می کشن
ولی باز به امید امدنت دعا می خوانم !!

از امشب
خوابهایم برای تو
از این پس
باچشم های باز می خوابم
از اینجا به بعد
چشم هایم از تا غروب نگاههای آشنا می اید
و می رود که بیاید از طلوع چشم هایی که ندیدم
از اینجا به بعد
که تو چترت را نو می کنی
من از راههای پراز چتر رفته برمی گردم
ولی تو آمدنم را خواب نخواهی دید
از اینجا به هر کجا
من بدون ساعت راه می روم
بدوه هر روز که صبح را
از پنجره به عصر می برد
و پای سکوت ماه
به خاطره خیره می شود
از اینجا به بعد
دنیا زیر قدم هایم تمام می شود
و تو از دو چشم باز
که رو به آخر دنیامی خوابد
رو به چترهای رفته
تمام خوابهایم را خواهی دید



خيمه ماه محرم زده شد در دل ما
باز نام تو شده زينت هر محفل ما
جز غم عشق تو ما را نبود سودایی
عشق سوزان تو آغشته به آب و گل ما