|
در آن شرط قدم آنست که مجنون باشی
|
دلم بــــــرات تنگـــه عــــزیــز یـــادی نمی کنی زمـــن
دارم دیــــوونــــــــه میشـم و نمـی بینی نیـــاز مـــن
می خوام ببینمت ولی فـاصله از من تــــا خــــداست
خودم هـزار و یک طـرف همــه حواسم بــه شماست
وقتی نمی بینم تــــرو چشمــام و واسه چی بـخوام
نفس بــرام سمی میشه هــوا رو واسه کـی بـخوام
انگـــار نـــه انگـــار کـه دلـی بـــــرای بــودن تــو مـوند
رفــتی و بـیـــن آدمـــا شدم یکـی بـــــود و نـــبـــــود
یـــــه جــور واقعی تــــو رو حس میکنم تــــوی تـــنــم
بــــه جـــون تـــو بــدون تــــو دیگــه دارم دق میکنم
صـورت مـــــاه تـــــــو عـــــزیـز دیــوارای خونـــه شده
هـــــر کی می بینتم میگه طفلکـی دیـــوونــه شده
تــــرو خــدا راضی نشو بـیشتر از ایـــن هــــدر بشم
دیگـــه بسه راضی نشو ایــن جـوری در بـه در بشم
دل تنگ تو
...
عشق اسارت وبردگی نیست.شاید هیچ مفهومی را چون آزادی و رهایی نتوان در عشق پررنگ یافت.میدانم که این جملات را بارها شنیده ای "تو همه چیز من هستی" "بدون تو نمیتوانم زندگی کنم" " بی تو میمیرم" هریک از ما شاید چنین جملاتی را گفته یا شنیده باشیم یا حتی آرزوی گفتن یا شنیدن نــغمــه های بی تو هــرگــز را داشته باشیم.ولی صحبت امروز ما نفی هرگونه وابستگی درعشق است زیرا آنکه میپنداردبدون معشوق خود قادر به زندگی نیست از عشق واقعی و اصیل بهره ندارد چرا که عـــشـــق حقیقی درکی عمیق از این حقیقت است که ما باید بتوانیم بدون کسی زندگی کنیم وپس از آن زندگی کردن با او را انتخاب کنیم. بدون شک لازمه ی توانایی دوست داشتن توانایی تنها ماندن است.رابطه ایکه در آن وجود ما وابسته به دیگری باشد عشق نیست وافرادی را که عشقشان از این نوع است "وابستگی انفعالی" مینامند آنها وابستگانی هستند که میخواهند دیگران تمام لذائذ اخساس آنان را تامین کنند و در این جریان تن به هر کاری میدهندوجود آنان چونان راهی است که هر چه در آن بریزی پر نمیشوند.آنهابخشنده نیستند بلکه گیرندگانی محض هستند که در خیال خود را بخشنده میپندارند آنها همواره در جست وجوی این هستند که دوست داشته شوند ودیگران به آنها عشق بورزند . آنها غافل از این واقعیت مهم ان که دیگران تنها میتوانند آن چیزی را به آنها ببخشندکه خود آنرا داشته باشند.یک لیوان وقتی سر ریز میشود که پر باشد . به راستی چند نفر را میشناسید که انقدر از عشق پر هستند که میتوانند از آن لبریز شوند و بخشی از این عشق لبریز شده را نیز به ما ببخشند؟خوب به پاسخ این سوال فکر کنید آیا به دنبال آب در کوزه های تهی دیگران نمیگردیم؟وابستگان به عشق نمیدانند که لازمه ی توانایی دوست داشتن توانایی تنها ماندن است."جبران خلیل جبران میگوید:عشق هدیه ای نمیدهد مگر از گوهر ذات خویش و هدیه ای نمیپذیرد مگر از گوهر ذات خویش."عشق نه ملک است نه مملوک زیرا عشق برای عشق فی است. یا در جایی دیگر میگوید:"شما با هم زاده شدید و باید پیوسته باهم باشید تا آن هنگام که مرگ بال های عمرتان را بر کند. حتی در خاطرات خوش هم باهم باشید.امــا بگذارید باهم بودنتان را فضایی در میان باشد و بگذارید که بادهای آسمان در بین شما در رقص و پایکوبی باشد.یکدیگر را دوست بدارید اما از عشق زنجیر مسازید بگذارید عشق هم چون دریایی مواج در میان ساحل های جان هایتان در تموج و اهتزاز باشد . جام های یکدیگر را پر کنید ولی از یک جام منوشید . از نان خود به یکدیگر هدیه دهید اما هردو از یک قرص نان تناول نکنید به شادمانی با هم آواز بخوانید و برقصید اما بگذارید هریک برای خود تنها باشد . هم چون سیم های عود که هریک در مقام خود تنهاست اما همه باهم بایستید اما نه بسیار نزدیک.از آنکه ستون های معبد از هم جدایند ولی بار یک سقف را بر دوش دارندو هیچ گاه بلوط و سرو در سایه هم به کمال رویش نرسند .وابستگان چاه هایی هستند که هرگز پر نمیشوند برای آنها فرقی نمیکند که چه کسی آنها را دوست داشته باشد فقط این مهم است که کسی به آنها بگوید"دوستت داریم".آنها به شدت نیازمند تحسین و تصدیق دیگرانندآنها میتوانند بارها معشوق خودرا در زندگی عوض کنند و هیچ گاه نیز عشق را نیابند زیرا آنها نمیدانند تنها باید در درون خود بیابند.

يک بار براي ديدن دريا قدم به ساحل گذاشتي... اما امواج دريا
هزاران بار براي بوسيدن قدمگاهت تا روي ساحل پیش آمدند.
دلم برات تنگ میشه اما هزاران بار بر قدمگاهت بوسه میزنم

با توهستم ای مسافر
ای به جاده تن سپرده
ای که دلتنگی غربت ، من و از یاد تو برده
من و از یا د تو برده
هنوزم هوای خونه عطر دیدار تو داره
گل به گل ، گوشه به گوشه ، تو رو یاد من میاره
با تو من چه کرده بودم ، که چنین مرا شکستی
بی وداع و بی تفاوت ، درد و بی صدا ، شکستی
به گذشته بر میگرد م ، به سراغ خاطراتم
تازه میشود دوبا ره ، از تو داغ خاطراتم
به تو میرسم همیشه ، در نهایت رسیدن
هر کجا باشی و باشم به تو بر میگردم از من
این تویی همیشه ی من ، توی آیینه ی تقدیر
با همه شکستم از تو ، نیستم از دست تو دلگیر
با تو من چه کرده بودم ...که چنین مرا شکستی
بی وداع و بی تفاوت .... درد و بی صدا ، شکستی
