|
در آن شرط قدم آنست که مجنون باشی
|

رشته عشق من و تو کاش مثه یه بادبادک بود
اون موقع عاشقیمونم تو تموم دنیا تک بود
چی می شد که گلدونامون پر بود از گلای پونه
به هوای چیدن اون نمی رفت کسی ز خونه
چی میشه خواب من و تو به حقیقت بشه تعبیر
چی میشه جدایی ها رو نذاریم به پای تقدیر
نکنه خدا نکرده کسی از ما بی وفا شه
بشینه دعا کنه کاش از اون یکی جدا شه
نکنه دلا و حرف هامون فاصله باشه
نکنه دلا همیشه سرد و بی حوصله باشه
رسمه که چی بنویسن واسه آخرای نامه؟
راستی تو موافقی که من بازم بدم ادامه ؟
عزیزم یه چیز دیگه مهربونی ها چه ریزن
اونا که دوست ندارن چهقدر واست عزیزن
خوب دیگه سپردمت من بهدست خدای گلدون
خوب مواظب خودت باش بخدا سرده زمستون
کاشکی دنیا واسه یک شب واسه یک شب مال من بود
نگاه کردنت به هر کسی به جز من قدغن بود

ازياد نمي برم تو را
و
عشق زيباي تو را
لحظه قشنگ دوست داشتن
و
به اوج رسيدن
خواستني و تمام نشدني
حالا اينجا کنار اين همه خاطرات باراني
تنها به تو مي گويم دوستت دارم
که مي خواهم بماني ؛بمان
م
نه در لحظه ها و ثانيه ها
نه
که در تمام نفسها
بي دريغ تر از هميشه
حضور معطر تو بودن درست ان زمان که نيستي
و
لحظه ها با بوي خاطراتمان جان مي گيرد
مي مانند
براي من يک نگاه تو همين قدر که بدانم هستي کافيست
حالا همين جا وهر جا که نباشم وباشي
يک حس اشنا
مرا با خود مي برد فرياد مي زند
که هستم با تو
کنار تو

بازم هوای تو به سرم زده و دل غرغروم داره بهونه بودنتو می گیره….
امروز وقت غروب رفتم پشت بوم ...
غروب خیلی زیبا اما دردناک بود...
راستشو بخوای خیلی برام آشنا بود ...
نمی دونی که خورشید چه مظلومانه با آسمون خداحافظی میکرد مثل من و تو ...
خورشید وقت رفتن بغضشو توی دلش کشت تا آسمون دلش نگیره مثل من...
اشکاشو پشت یه لبخند پنهون کرد مثل من ...
آسمون خواست با گفتن برو...........!
به خورشید محبت کنه مثل تو ...
من همه اینا رو دیدم ...
دلم میخواست خورشید روبغل کنم بهش بگم گریه نکن آخه منم مثل توام اما خورشید از ترس اینکه آسمون از اشکای اون دلش بگیره تند تند رفت پشت کوه و غروب شد ...
غروب ...
از غروب بدم میاد ...
بعدشم بارون اومد آخه آسمون دلش واسه خورشید تنگ شده بود و گریه میکرد مثل من ...
بعد از اون یه دریا اشک ریختم واسه تنهایی خودم ...
واسه بی کسی خودم ...
واسه عشق بی پناه خودم ...
واسه تو...
نمیدونم این تقدیر منه یا سرنوشت تو....
اگه اینجوری دیواری از جنس فاصله بین دستای ما جدایی انداخته...
خیلی وقته صدای تپش قلبت وگرمی دستات شوق زندگی دوباره رو توی من زنده نکرده... حالا منتظرم ..
منتظر بودنت...
با من بخون ...
وبا من بمون....
برای همیشه ....



ای دل همه رفتند و تو ماندی در راه
کارت همه ناله بود و بارت همه آه
کوتاه کنم قصه که این راه دراز
از چاه به چاله بود و از چاله به چاه