تبليغاتX
در ره منزل لیلی که خطرهاست
در آن شرط قدم آنست که مجنون باشی

در آغوشم بودي

قطره اشکي بر گونه ات لغزيد

خواستم با انگشتانم آن قطره اشک را پاک کنم

اما...! اما، آن قطره اشک براي انگشتانم آشنا بود
آشنا بود...؟ يادم آمد

آن هنگام که خداوند تو را مي آفريد

خاک تو را با اشکهاي من سرشت، راستي به گونه هاي

خيس من نگاه کن، اشکهاي من براي انگشتان تو آشنا نيست!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 16:24  توسط فاطمه  | 

در كار عشق ما هميشه اما بود

بي جاني ريشه از ساقه پيدا بود

آن شب كه گفتي باورم كن با تو مي ميمانم

دلواپسي ها من از صبح فردا بود

آن شب كه گفتي با تو ميمانم تا كه دنيا هست

باور نكردم گر چه اين جمله زيبا بود

در عمق دريا هرگز يك قطره پيدا نيست

پايان عشق ما پايان دنيا نيست

مثل زلال آب من باورت كردم

ميناي يك رنگي من ساغرت كردم

سلطان قلب خود من بر سرت كردم

در چشم نا پاكان من پيغمبرت كردم

 

 

نميگم خطا نكردم من كه ادعا نكردم

همه گفتن بي وفايي من كه اعتنا نكردم

عازم سفر شدي تو من دلم مي خواست بموني

واسه موندن تو اما به خدا دعا نكردم

ميدونم دوستم نداري حتي قد يه قناري

اما عاشقم هنوزم... بدون اشتباه نكردم

ما جايي قرار نذاشتيم ...جز تو كوچه هاي رويا

ايندفعه تو اومدي ... من به قرار وفا نكردم

زير دِينِ ناز چشمات عمريه دارم مي سوزم

زير دِينِ ناز چشمات عمريه دارم مي سوزم

تا خاكستري نباشه دل... دِينمو ادا نكردم

اومدن واسه نصيحت ... به بهونه ي يه صحبت

عمرشون كلي تلف شد چون تو رو رها نكردم

راه آسمون كه بسته ست گرچه قلبامون شكسته ست

تا به حال اينقدر خدا رو اينجوري صدا نكردم

تو منو گذاشتي رفتي خواستي من ديوونه تر شم

باورت نميشه شايد... آخه جون فدا نكردم

نامه هاي عاشقونه با نشونه بي نشونه

اما از كساي ديگه ست پس اونارو وا نكردم

يادته عكستو دادي بزارم توي قلبم

بعد از اون روز هرگز به كسي نگاه نكردم

يادته عكستو دادي بزارم توي قلبم

بعد از اون روز هرگز به كسي نگاه نكردم

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 16:10  توسط فاطمه  | 

اکنون تجربه می کنم بیست و دومین سالگرد زندگی ام

و تو بیا نگاه کن

که چه زشت زمان به لحظه های بی تو بودن می خندد

شب قبل از مرگ است

هوا ابری و آسمان بارانی

امشب واژه را چه سخت به ذهن آبی ام تلمبار می شوند!

شاید گلاسه خواهند کرد از نبود و نیامدنت ...

تو بگو کدام شب را بی فکر من روز می کنی

کدام جادو لحظه هایت را پر کرده

که حتی نگاهی به تنهایی ام نمی کنی؟

روز مرگ من باز فرا می رسد ...

من اینجام ... اینجا!

گور من اینجاست. مرا پیدا کن ...

هر که خواهی باش اما باش

و برای روح مرده ام مرهم باش

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 14:6  توسط فاطمه  |