تبليغاتX
در ره منزل لیلی که خطرهاست
در آن شرط قدم آنست که مجنون باشی

 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش

و او یک ریز و پی در پی دم گرم خمودش را در گلویم سخت بفشارد

بدینسان بشکند هر دم سکوت مرگبارم را

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 10:5  توسط فاطمه  | 

 برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است.

تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند

در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم .

ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم تا مثل باران هر صبح برایت شعری سرودم .

آن هنگام زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم

و به شوق تو اشک می ریختم ،اشک می شدم و بر صورت مه آلودت می لغزیدم

تا شاید جاده ای دور ، هنوز بوی خوب بهار را وقتی از آن می گذشتی

در خود داشته باشد که مرهمی باشد برای دلم .

بیا و از کنار پنجره دلم عبور کن تویی که در ذهن خسته همیشه بهاری

 

 

 

اگر کسی را دوست داری.

عمیق دوستش بدار و آنقدر برایش گریه کن

و آنقدر برایش سادگی کن تا

عشق پاک و آسمانی ات را از یاد نبرد

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 9:50  توسط فاطمه  | 

گفتی برايم ستاره بچين...چيدم ..

همه ستاره های آسمان شب را..

چراغهای آسمان دل  را...

تنها يک ستاره ماند ..

از من نخواه تو تک ستاره قلبم را بچينم ..
تو که نمي خواهی خاموش شوم و در سياهی فرو روم ؟

 

 

 

 

ای فرشته مهربان

از خداوند بزرگ بخواه فرصتی دیگر به من بدهد!

فرصتی برای دوست داشتن

یک روز اصلا کافی نیست باور کن به خیلی ها نگفته ام دوستشان دارم

حتی به او که هر روز ساعتم را با صدای قلبش و جزر و مد نفسهایش تنظیم می کنم

اینها را برای تو می گویم که در هیچ واژه ای نمی گنجی

و در هیچ کتابی جا نمی شوی و با هیچ چشمی دیده نمی شوی

اما دیوانه وار منتظر تو هستم یک سال دیگر با رویاي تو گذشت.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 9:41  توسط فاطمه  |