تبليغاتX
در ره منزل لیلی که خطرهاست
در آن شرط قدم آنست که مجنون باشی

من می دانم، چشمانت به هوای دیدن هوسبازی شاعرانه ی چشم و ابروهای شبارنگ کسی

هر شب بارها و بارها پرسه می دوانند.

من می دانم شبها به دنبال برق آن چشمهایی تا تو را بگیرد.

من می دانم تو می خواهی دست پر هوس کسی بر گونه هایت فریب خالکوبی کند.

تو بی وفایی را دوست داری که سر تا پایش ,ذره ذره اش بی ارزشی است.

تو فریبایی را دوست داری که قطره قطره ی بودنش عمومی است.

من می دانم کسی را حتی با هوسهایش فقط برای خود می خواهی

من می دانم تو رسیدن به کسی را نا ممکن می دانی.

من می دانم .

من تقلاهایت برای نابود کردن کسی را از خودت می بینم.

من شوق آلودگی اخمهایت را می بینم.

من می دانم تو و او در پناهگاه هستی تان یکدیگر را می پرستید.

من می فهمم شما بخاطر هم زنده اید.

من شبها می بینم هر دو به دنبال رد پایی از هم می گردید.

من می دانم "او" منم.

و کاش هرزگی چشمانم ,شهوت موهایم و گرمای وجودم می مرد

تا تمام وجودم را به تو بسپارم

 

 

 

اگر سهم من از این همه ستاره

سو سویی غریب است

غمی نیست

همین انتظار رسیدن شب

برايم كافيست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 9:47  توسط فاطمه  | 

شايد يه كسي شبها براي اين كه تو رو تو خواب ببينه به خدا التماس مي كنه

شايد يه كسي به محض اين كه تو رو ميبينه دستاش يخ ميكنه و تپش قلبش مرتبا بيشتر ميشه

مطمئن باش يه كسي شبها به خاطر تو ، توي درياي اشك مي خوابه ولي تو اونو نمي بيني

  

 

 

من تاریکی را در سیاهی شب گیسوان تو،ابدی یافتم
و بلندی را،در قامت رعنای تو جاودان دیدم
باشد که در خلوت این شام بلند
وجود من زندانی همیشگی دیدگان تو باشد
آری!عکس من در مردمان چشم تو باشد
من از قایق واژگون ابروانت به دریای متلاطم چشمان تو افتادم
مژگان سیاهت را بر هم مگذار
تا من بتوانم سیاهی پیکر خویش را غریق دریای بیکران نگاهت بینم
جسم مرا زندانی روح خویش ساز تا من زنده مانم و جاوید

ای جاودانه بی انتها... 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 9:29  توسط فاطمه  | 

Listen to my Heart!

Listen to my heart when it speaks.
Don't criticize my physique.

Talk to me about your day.
Surprise me sometimes with a bouquet.

Speak softly in my ear.
Tell me what I want to hear.

Surprise me with a special date.
Tell me I'm your soulmate.

Confide in me what you believe.
Promise me you'll

 

 

در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد

رفته اي اينك ، اما آيا

باز بر مي گردي؟

چه تمناي محالي دارم خنده ام مي گيرد!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 9:25  توسط فاطمه  | 

پرواز می کردم.

می چرخیدم به دور چشمانت.

می چشیدم چه آسان طعم حرفهایت را از لبانت

می خواندم چه بی مهابانه جمله های نگاهت را.

چه خوش جامی از عشق به من نوشاندی که روز به روز مست ترو مست تر می شوم.

و تو آرام بودی!

آنقدر گرم عشق و شیطنت بودم که سکوتت را نپرسیدم.

حالا دلم می گیرد وقتی به یادم می آورم که چگونه آرام آرام کنارم راه می آمدی

تا انتهای کوچه ایکه آن شب نور باران ترین کوچه ی دنیا بود.

انگار ستاره ها چراغانی شب کوچه بودند.

چلچراغهای بی انتهای خلوتی و سیاهی بودند.

دلم می گیرد.

تو آرام بودی!

خاموش ،مثل زمین

مثل روز بی خورشید

کجا سیر می کردی؟

در کدام کوچه باغ قدم می زدی؟

ساکت بودی.

دلم می گیرد وقتی سکوتت در گوشم می پیچد

 

 

 

 

هرگاه دلتنگی ترانه هایم خواب را از چشمانت دزدید ، به آسمان بنگر که

میعادگاه قلب های ماست من نیز سراغ چشمانت را از آسمان می گیرم...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 9:22  توسط فاطمه  |