|
در آن شرط قدم آنست که مجنون باشی
|
دوستانی که نظر میدید لطفا اسم آی دی خودتون رو بزارین که بتونم جواب بدم.
عاشقانه دستهایش را گرفتم. گرمای عجیبی در سینه جانم را می سوزاند.
عطر عجیبی پراکنده بود.
حالتی داشتم وصف ناپذیر. گویی تو آسمون بودم. به من لبخند می زد و در انتظار جوابش بود.
گویی هوش از سرم پریده بود. نبضشو تو دستام حس می کردم.
حتم داشتم اون هم همینطوریه.
حس می کردم، آسمان،زمین، و همه چیز مال منه . آتیشی تو دلم به پا بود.
آتشی بالاتر از زمان و جسم.
شرم داشتم در چشماش نگاه کنم. لیاقتش را نداشتم گریه ام گرفت. من کجا و آسمان کجا؟
احساس کردم اون هم گریه می کنه. سرمو بلند کردم ،
بی اختیار دستمو روی صورتش گرفت و همون طور اشک می ریخت.
درکش برایم مشکل بود. این من بودم که باید گریه می کردم
کاش بودند ستاره ها، تابه من حسودی می کردند.
