تبليغاتX
در ره منزل لیلی که خطرهاست
در آن شرط قدم آنست که مجنون باشی

دوستانی که نظر میدید لطفا اسم آی دی خودتون رو بزارین که بتونم جواب بدم.

 

 

عاشقانه دستهایش را گرفتم. گرمای عجیبی در سینه جانم را می سوزاند.

عطر عجیبی پراکنده بود.

حالتی داشتم وصف ناپذیر. گویی تو آسمون بودم. به من لبخند می زد و در انتظار جوابش بود.

گویی هوش از سرم پریده بود. نبضشو تو دستام حس می کردم.

حتم داشتم اون هم همینطوریه.

حس می کردم، آسمان،زمین، و همه چیز مال منه . آتیشی تو دلم به پا بود.

آتشی بالاتر از زمان و جسم.

شرم داشتم در چشماش نگاه کنم. لیاقتش را نداشتم گریه ام گرفت. من کجا و آسمان کجا؟

احساس کردم اون هم گریه می کنه. سرمو بلند کردم ،

بی اختیار دستمو روی صورتش گرفت و همون طور اشک می ریخت.

درکش برایم مشکل بود. این من بودم که باید گریه می کردم

کاش بودند ستاره ها، تابه من حسودی می کردند.

 

 

 

 
 
 
بر روی صفحه های بی رنگ دفتر خاطراتم برای تو می نویسم که بخوانی:
به یاد داری جاده ی تنهایی را که با هم قسمت کردیم؟
تو فانوست را به من بخشیدی تا از تاریکی نترسم و من اشک هایم را به تو دادم تا وسعت دلتنگی هایم
را بدانی.
به یاد داری؟!
به یاد داری که آدم ها، چگونه از فاصله ها رویای شیرین زندگی را ساختند؟
به خیال خودشان زنده بودند...
چه سنگدل بودند آنها که سرخی شقایق را درک نکردند و شقایق همیشه تبدار ماند از غصه ی
دیوارهای سنگی...
من و تو در این هوای نفرت آور مردیم و به امید خاطراتمان تنها نفس می کشیدیم .
می خواستیم زنده بمانیم ، من و تو دراین فاصله ها می خواستیم به جاده ای برسیم که تاریکی را با هم
قسمت کنیم، و فاصله های گنگ زندگیمان را به دست فراموشی بسپاریم.
و هوای با هم بودن ، دلهای ما را زنده کرد.
 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 18:36  توسط فاطمه  |