|
در آن شرط قدم آنست که مجنون باشی
|
می خوام آتیش نگاهت بسوزونه سر تا پای من...
من عشق را در تو
تو را در دل
دل را در موقع تپیدن
وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم
من غم را در سکوت
سکوت را در شب
شب را در بستر
وبستر را برای اندیشیدن به تو دوست دارم
من بهار را به خاطر شکوفه هایش
زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم
من دنیا را به خاطر خدایش
خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم
زندگی من در زلالی چشمان تو خلاصه شده
زندگی من در نفس های بازدم تو جاری شده
زندگی من در همين از تو نوشتن ها وسعت يافته
نفس كشيدن من تنها با يادآوری زنده بودن تو امكان پذير است
همين كه گاه نگاه چشمان پر از عشق يا سردی تو را مي بينم برايم كافی است
و قانع كننده است كه زندگی زيباست
اگر روزی از ديار من سفر كنی با چشمانی نابينا شده از گريستن،
در نبودت جای قدمهايت را بر روی سنگفرش خيابان گل باران ميكنم

هنوز معنای باران را نفهمیده بودم که بر آسمان دلم باریدی
هنوز معنای محبت را نمی دانستم که تو در کنج دلم جای گرفتی
نمی دانم تو را به چه چیز صفت دهم
با کدام گل سرخ جواب محبت های تو را بدهم
هنوز معنای عشق را نمی دانستم که تو با عشق ورزیدن به من عشق را نشان دادی
وقتی قلم در دست داشتم تا به جای گل سرخ نامه ای برایت بنویسم
هیچی به ذهن نمی رسید جز آن که بگویم دوستت دارم
پس فرصتی برای عاشقی من بده
هرچيز را هم که تقصير من بيندازی عاشق شدن من تقصير توست.
آه كه چه زيباست ميعادگاه من و تو ...
آنجا كه تو بزرگ و عميق و پاك ، سراپا آغوش شده اي و باز ،
بر سر راهم آرام و چشم به راه و نيازمند ومهربان، در زير نقاب وقار دريايي خويش
با التهاب و دشواري بسويم مي آيي
و من...
خاموش مي شوم ، آرام مي شوم ، طغيان هايم را يكباره فرو مي خورم
و با چهره اي كه لبخند توفيق و آرامش رسيدن به تو ، آنرا باز و روشن كرده است،
ساكت و خشنود پيش مي آيم
و تو آرام و ساكت و سرشار از مهرباني لطيف و لبريز از اطمينان
بسوي من مي آيي
و چون مرا چنين نرم و خاموش شده از تسليم مي بيني
بپاس اين همه مهر و از شوق اين همه آرامش،
لبهاي خود را به سويم پيش مي آوري
و بدينگونه مرا پيشواز مي كني ؛
و من نيز به آرامي، چشم را از نشئه ي تسليم فرو بسته و سر پيش آورده
و لبهايم را
به لبهاي منتظر تو مي سپارم
و در اينجا
تو گمشده ي خود را در كنار مي كشي و او را ،
با دلي كه از شادي بازيافتن تو مي لرزد،
بسوي خود ،
به قلب عميق و تنهاي خود باز مي گرداني
و سپس همه چيز آرام مي گيرد
و وحدت وجود در چشم ما ، كه همواره در آرزوي آن بوده ايم حقيقت مي يابد
و يقيني كه پس از هر حلول، هر نيل، و هر يافتن و هر وصالي پديد مي آيد،
بر عرصه ي وجودمان پديدار مي گردد .
این شعر رو تقدیم می کنم به ... :
سراغت را از شقایق های وحشی گرفتم
گفتند: ما خواب بودیم کسی را ندیده ایم
به باران گفتم من نگاهی را گم کرده ام تو آن را ندیده ای؟
کلامش بارش سکوت بود
حال من مانده ام با کوله باری از یادها و تنهایی ها
وغروبی دیگر که انعکاسی از نگاه توست
برگرد ای غریبه، من بیمار نگاه خاموشت هستم
جاودانه دوستت دارم

ای دل اسیـــر سلسلـــه مـــــوی کیستــی
آئینـــــــه دار آئینــــــــه روی کیستــــــی
در پــرده خیال بخلــــوتگـــاه امیــــــــــد
نقش آفــــرین طلعت نیکـــــــوی کیستی
بس فتنــه نشسته کــه از ناله تو خاست
تا درد چین نرگس جـــــادوی کیستــــــی
گل شـــد نگـــار پـــرده نشین بهــار و تو
سر گشته چـــون صبـــا بسر کوی کیستی
چشم سپهــر خیره در افسانه تو مانــــــد
تو خیــره مانـــده بر خم ابــــرو کیستــــی
بوی فـــراق میوزد از طــرف این چمــن
بی خویشتن فتاده تــو بـــر بـــوی کیستی
بازم نمانـــد تاب پریشانــــی از غمــــت
پیــــونـــد عمـــر بسته بگیسوی کیستـی
عمـــری گــذشت کــز بر مشفق رمیده ای
هـــــان ای غـــزال وحشی آهـوی کیستی
اگرقرار باشه ظرف 24 ساعت دنيا به پايان برسه تموم خط هاي تلفن و تالارهاي گفتگو و ايميل ها اشغال ميشه . پر ميشه از کلمه هاي (( از اينکه رنجوندمت پشيمونم من رو ببخش يا تو را عاشقانه مي پرستم يا مراقب خودت باش )) اما بين اين همه پيام يکي از همه تکونده تره (( هميشه عاشقت بودم ولي هيچوقت بهت نگفتم )) پس عشق و محبت را تقديم آنکه دوستش داريم کنيم شايد فردايي دگر هرگز نباشد

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : نمي خوامت...

تو پاییز پریشم کردی ای گل
پریشان تر ز پیشم کردی ای گل
به شهر عاشقان تنها شدم من
غریب شهر خویشم کردی ای گل

دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد
اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود
دختره همیشه می گفت اگه من چشمامو داشتمو بینا بودم همیشه با اون می موندم
یه روز یکی پیدا شد که به اون دختره چشماشو بده
وقتی که دختره بینا شد دید که دوست پسرش کوره. بهش گفت من دیگه تو رو نمی خوام
پسره با ناراحتی رفت و یه لبخند تلخ بهش زد و گفت: برو مراقب چشمای من باش

روي تخته سنگي نوشته شده بود:اگر جواني عاشق شد چه کند؟
من هم زير آن نوشتم:بايد صبر کند
براي باردوم که از آنجا گذر کردم
زير نوشته ي من کسي نوشته بود:اگر صبر نداشته باشد چه کند؟
من هم با بي حوصلگي نوشتم:بميرد بهتراست
براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم
انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد
اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم

بوی غربت می دهم اما غریبه نیستم
گر چه می دانم که عمری در غریبی زیستم
مثل رودی بستر این خاک را طی کرده ام
!!! تا بفهمم عاقبت در جستجوی چیستم ... ؟؟؟
اگه يه وقت بغض مي کنم ....
گاهي تبسم ميکنم....
ميخوام بگم عاشقتم ....
دست و پام وگم ميکنم..
ميخوام بگم جون مني....
آتيش به جونم ميگيره...
ميخوام بگم دوست دارم...ا
ما سرزبونم میگیره....
وقتی حرفام رو میخوردم....
داشتم از عشقت میمردم....
وقتی لبهام رو میدوختم....
تو آتیشت میسوختم.....
وقتی بودم سرد وساکت....
داشت دلم میشد هلاکت....
فکر میکردم تا تویی جفتم ...
سوختم و به تو نگفتم...
خواستم از چشمات نیفتم

عشق يعني زهر شيرين بخت تلخ
عشق يعني خواستن له له زدن
عشق يعني سوختن پر پر زدن
عشق يعني جام لبريز از شراب
عشق يعني تشنگي يعني سراب
عشق يعني لايق مريم شدن
عشق يعني با خدا همدم شدن
عشق يعني لحظه هاي بي قرار
عشق يعني صبر يعني انتظار
عشق يعني از سپيده تا سحر
عشق يعني پا نهادن در خطر
عشق يعني لحظه ي ديدار يار
عشق يعني دست در دست نگار
عشق يعني ارزو يعني اميد
عشق يعني روشني يعني سپيد
عشق يعني غوطه خوردن بين


من تو را در دادگاه عشق به جرم زيبايي نگاهت و ماندن در زيباترين
نقطه ي قلبم
به حبس ابد محکوم ميکنم...
مگر آنکه در حضور عاشقان اعتراف کني که
دوستم داري
و من هميشه ساحل نشين قلب پر مهرت خواهم ماند .....

روزی که نگاهمان در هم اميخت ،
می خواستم بگويم که
اما سکوت کردم
حس کردم ، ازنگاهم ، رازم را خوانده باشی
دوست ندارم بگويم ، دوستت دارم
دوست دارم ، درک کنی ، که دوستت دارم
پيام من ، کلام من ، خداحافظ
تو ای محبوب من
بدان که سکوت من پر از راز ناگفته بود

امشب به دنبال ردپاها خواهم رفت
تا شاید ردی از تو برسم
ولی افسوس خوب می دانم
که برای من رسیدن به تو یک رویاست