تبليغاتX
در ره منزل لیلی که خطرهاست
در آن شرط قدم آنست که مجنون باشی

ای عاشقای بی گناه ، مــا همه زرد و بی کسیم

تنــهاییم عـین آسمــون ، آواره ایــم عـین نــسیم

همــه بــایـد یــــاد بـگیریم که مثل مجنون بــــزرگ

عاشق هر کسی بشیم ، آخر بهش نمی رسیم

 

 

 

پسرکی دو خط موازی روی تخته سیاه کشید .خط اول به خط دوم گفت : ما می توانیم با هم زندگی خوبی داشته باشیم .دومی قلبش تپید و لرزان گفت : بهترین زندگی ؟ در همان زمان معلم فریاد زد دو خط موازی هیچ گاه بهم نمی رسند . و بچه ها تکرار کردن " دو خط موازی هیچ گاه بهم نمی رسند مگر اینکه یکی از آنها برای رسیدن به دیگری خم شود ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 10:46  توسط فاطمه  | 

چه زيباست

بخاطر تو زيستن

و برای تو ماندن و به پای تو سوختن

و چه تلخ و غم انگيز است

دور از تو بودن

برای تو گريستن و به عشق و دنيای تو نرسيدن

ای کاش

می دانستی بدون تو برایم زندگی چه ناشکيباست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 10:36  توسط فاطمه  | 

آن کسی که می گفت دوستم  دارد، عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد. رهگذری بود که روی برگهای خشک راه می رفت و صدای خش خش برگها  همان آوازی بود که من گمان می کردم می گوید: دوستت دارم

 

توی ِ چشمات يه نگاهه ؛ تو نگاهت يه پناهه

که واسه اين دل عاشق ؛ ديدنيهای ِ گناهه

تو سراشيبی جاده ؛ توی پيچ يه نگاهت

جايی که سر به هوايی ؛ آخر ِ قصه راهه

منه بی هواس ساده ؛ پرغرور بی مهابا

خيره خيره می دويدم؛ توی ِ چشمی که سياهه

ديگه ويرون شدم اما ؛ تو سرابی که تو بودی

توی ِ راهی که تو پيچش ؛ عکس نازه يه نگاهه

حال مينويسم اينجا ؛ اسمتو تو پيچ کاغذ

می کشم تو هر ترانه ؛ عکس چشمی که تو راهه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 9:33  توسط فاطمه  | 

تمام زندگی مال تو مرگ مال من

تموم شادی مال تو غم مال من

تموم راحتی دنیا مال تو سختی هاش مال من

لذت زندگی مال تو غصه هاش مال من

ولی بیا

گل رز رو تقسیم کنیم

گلش مال تو خاراش مال من

زیبایی گل مال من عمر کمش مال من

خلاصه بگم همه چیز دنیا که خوب هست مال تو

وهمه اون چیزایی که بد هستن مال من

ولی

تو مال من

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 9:29  توسط فاطمه  | 

اگر باز باران بحالم ببارد وباد گذرش به اين سو بيفتد

بي گمان به روي قاصدك خواهم نوشت دوستت دارم

اگربا ديدنم قطره اي اشك شوق گونه هايت را بوسيد

بي گمان برويه اشك هايم خواهم نوشت دوستت دارم

تو ميروي از من نخواهي بود اين را از دهان قاصدكهاشنيدم

انگاه كه در اسارت شب تنها بحال من ميگريستند

اما اگر لحظه اي قلب تو به ياده من تپيد

اين را تو بدان كه روي قلب من حك شده است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 9:16  توسط فاطمه  | 

انگار تموم شده دیگه ، دوره عشق و عاشقی

فاتحتو بخون اگه ، تو هم مثه من عاشقی

تموم کن اون گریه هاتو ، بذار کنار عکس اونو

وقتی که دوست نداره ، فراموشش کن تو اونو

تا کی می خوای ناز بکشی ، اونم جوابتو نده؟

می خواد بره بذار بره ، دیگه بهش بها نده

گوش بده به حرفای من ، نذار روزات حروم بشه

بذار با خوبی و خوشی ، این عاشقی تموم بشه

وقتی بره تازه می فهمه کیو داشت

اون وقت پشیمون میشه که چرا تو رو تنها گذاشت

اینایی که گفتم بهت ، فقط برای خودته

دوست ندارم یه عشق پاک ٬ تبدیل به یه نفرت بشه

بذار بره خوش باشه اون ، با هر کی که دلش می خواد

شاید که اون تو خواب دیده ، سوارش با یه اسب میاد

بهش بگو عزیز دل ، تو خوش باشی منم خوشم

فکر نکنی تو نباشی مثل قدیما ناخوشم

خب دیگه حالا تو بخند ، بخند به روی زندگی

یه زندگیه نو بساز ، مثل روزای بچگی

دیگه نبینم اشکتو ، حتی روزای بارونی

آخه دلم می خواد که تو ، همیشه شاداب بمونی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 9:2  توسط فاطمه  | 

چگونه فراوشت کنم

چگونه فراموشت کنم . تو را

به قصر سپید عشق هدایتم کردی

و عاشقی بی قرار و یاری با وفا برای خویش ساختی

اهو بره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی

و برای اشکهای او شانه هایت را ارزانی داشتی

وبا صداقت عاشقانه ات دلش را به درد اوردی

چگونه فراموشت کنم. تو را

که سالها در خیالم سایه ات را می دیدم

و طپش قلبت را حس می کردم

و به جستو جوی یافتنت به درگاه پروردگارم دعا می کردم

که خدایا پس کی او را خواهم یافت

چگونه فراموشت کنم . تو را

که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کرده ام

برایم . برایم تمامی اسمها بیگانه شده اند و همه ی خاطرات مرده اند

دستم را به تو می دهم . قلبم را به تو می دهم

فکرم را به تو می دهم . بازوانم را به تو می بخشم

و نگاهم . از ان توست و شانه هایم که نپرس

دیگر با من غریبه اند و تمامی لحظه ها تو را می خواهند

و برای عطر نفسهایت دلتنگی می کنند

چگونه فراموشت کنم . تو را

که قلبم سبزم را به تو هدیه کرده ام

که حتی نوشته هایت همرنگ نوشته هایم باشد

پیشترها. پیشترها سبز را نمی شناختم

بهتر بگویم با سبز رفاقتی نداشتم

سبز را با تو شناختم و دلم می خواهد

که با یاد تو همیشه سبز بنویسم

دستت را به من بده. فکرت را به من بده

سرت را به روی شانه هایم بگذار

و بگذار عطر نفسهایت را میان هم قسمت کنیم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 19:46  توسط فاطمه  | 

من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم؛

اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم؛

بر لب کلبه ی محصور وجود،

من در این خلوت خاموش سکوت،

اگر از یاد تو یادی نکنم، می شکنم

اگر از هجر تو آهی نکشم،

تک و تنها ...

به خدا می شکنم... می شکنم !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 19:40  توسط فاطمه  | 

اگر باز باران بحالم ببارد وباد گذرش به اين سو بيفتد

بي گمان به روي قاصدك خواهم نوشت دوستت دارم

اگربا ديدنم قطره اي اشك شوق گونه هايت را بوسيد

بي گمان برويه اشك هايم خواهم نوشت دوستت دارم

تو ميروي از من نخواهي بود اين را از دهان قاصدكهاشنيدم

انگاه كه در اسارت شب تنها بحال من ميگريستند

اما اگر لحظه اي قلب تو به ياده من تپيد

اين را تو بدان كه روي قلب من حك شده است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 19:52  توسط فاطمه  | 

سهراب : گفتي چشمها را بايد شست ! شستم ولي.....
گفتي جور ديگر بايد ديد! ديدم ولي
.....
گفتي زیر باران بايد رفت رفتم ولي

او نه چشم هاي خيس و شسته ام را نه نگاه ديگرم را هيچکدام را نديد فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت :
ديوانه ي باران نديده

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 19:33  توسط فاطمه  | 

روزی که به دنیا آمدم صدایی در گوشم طنین افکند که تا اخر عمر با من خواهد ماند!

گفتم کیستی؟

گفت : غم .

خیال میکردم غم نام عروسکی است که میتوان با آن بازی کرد.

ولی حالا فهمیدم که :

خود عروسکی هستم بازیچه ی دست غم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 19:29  توسط فاطمه  | 

مردان بزرگ تاريخ در مورد زنان چه مي گويند؟

اگر مي خواهيد اندازه تمدن و پيشرفت ملتي را بدانيد ، به زنان آن ملت نگاه كنيد (ناپلئون)
حساسيت،عشق،تحمل و فداكاري زندگي زنان را تشكيل مي دهند (بالزاك)
زيبايي زن ثروتي است زوال ناپذير اما اخلاق خوب نعمتي است لايزال (جرجي زيدان)
زن كودكي است كه با اندكي تبسم ، خندان مي شود و با كمترين بي مهري گريان مي شود (هرود)
به هيچ زني بر نخورده ام كه حداقل يك نشانه مثبت در او نباشد (موريس مترلينگ)
يك زن كامل كسي است كه بداند چگونه فرمانروايي كند (ويكتور هوگو)
زناني كه مي خواهند مرد باشند زناني هستند كه نمي دانند زن هستند (الكساندر دوما)
زن شريك زندگي و يار ساعات درماندگي است (گوته)
يك زن چيزي جز شوهر نمي خواهد اما وقتي به او رسيد همه چيز مي خواهد (شكسپير)
بزرگترين دشمن زن بي حوصلگي اوست (پل ژانه)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 11:3  توسط فاطمه  | 

ناباورانه قدم هاشو نظاره مي کردم که آروم آروم ازم دور و دورتر مي شد .. دلم مي ‏خواست فرياد بزنم:‌
نرو ..... دلش مي خواست فرياد بزنم :‌ بمون ‏‏... ..ولي بغض راه گلومو بسته بود و مجال نمي داد
، با چشمام فرياد کشيدم :‌بمون ... اما ‏افسوس که هيچ وقت به پشت سرش نگاه نکرد تا فرياد چشمامو بشنوه

 

معناي زنده بودن من، با تو بودن است.

 

نزديك، دور

 

سيـر، گرسنه

 

رها، اسيـر

 

دلتنگ، شاد

 

آن لحظه‌اي كه بي تو سرآيد مرا، مبـاد!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 11:0  توسط فاطمه  | 

تو اي رهگذر در كوچه ي زندگي من چرا اين چنين با من سرآغاز شدي چرا مرا در بازي عشق مهره كردي پس حال كه مرا مهره اي ساختي در شهر عشق چرا ياري نمي كني اين قلب من را.

چرا با صداي گريه ي شبهاي من تو نمي آيي؟ چرا غروب من را طلوعي نيست؟ چرا دنيا را دروغ دانستي و اين چنين با من سرآغاز شدي؟ چرا مرا در بازي سرنوشت خود راه دادي؟ چرا تو آخرين درمان اين درد من بودي؟

در روزگارت تو را مي جويم و هرگز نمي يابم. تو را در دشت سبز بهار مي جويم و نمي يابم.

تو را ديگر در سايه ات هم نمي توان يافت. من شهر عشق را با تو قدم زدم و با تو خود را يافتم. روزي عشقم را در مقابلت خواهم گذاشت و روزهاي رفته ام را از تو خواهم خواست سپس نگذار ناگهان از خواب به حقيقت بنگرم بگذار در عالم هوشياري با حقيقت كنار آيم.

 

صداي خش خش برگهاي زير پاي تو توي گوشم مي پيچه...صداي ناله ي قلب تو توي سينه ام غوغا مي كنه...صداي همهمه ي حرفهاي تو توي سرم مي پيچه...صداي خنده هات دلم و بيچاره مي كنه...ديدن اشكهاي پنهوني تو سينم رو مي سوزونه...حرفاتم دلم رو پريشون مي كنه...صداي پاهات توي گوشم سنگيني مي كنه...رنگ لبات تو چشمم موج مي زنه...چشمات منو حالي به حالي مي كنه...بوي تو من و تو جاده ها آواره مي كنه...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 10:33  توسط فاطمه  | 

رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را نزن

ابتدای یک پریشانی است حرفش را نزن

گفته بودی چشم بردارم از چشمان تو

چشمانم بی تو بارانی است حرفش را نزن

آرزو داری که دیگر برنگردم پیش تو

راهمان با اینکه طولانی است حرفش را نزن

دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا

دل شکستن کار آسانی است حرفش را نزن

خورده ای سوگند روزی عهد ما را بشکنی

این شکستن نامسلمانیست حرفش را نزن

حرف رفتن میزنی وقتی که محتاج توام

رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را نزن

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 7:52  توسط فاطمه  | 

 

باز هم شب است،من مانده ام و تنهایی خویش،من هستم و درماندگی در پیش.باز هم مهتاب است و صدایی خفیف که از دوردست مرا می خواند و مرا می خواهد.

باز زندگی به من نیشخند می زند و می گوید:"تو اسیر منی و محکوم به من."آری من اسیر زندگی ام و محکوم به آن؛و تو، آری تو ای فرشته ی زیبای من،اگر در کنارم باشی و اگر در فکرم،قلب و روحم باشی زندگی را خواهم پذیرفت و گرنه مرده ی متحرکی بیش برای اطرافیانم نیستم. در قمار عشق ،هر چه دارم از توست،هر چه باختم از توست.مرگ به از زنده بودن باشد،که همه درد من که همه جان من از توست.می نویسم پر غم ، مینویسم با عشق،می نویسم پر درد،می نویسم از دل که اگر عمر مرا،جان مرا بگیرند بهتر است از آن که لحظه ای رویت را از نگاهم گیرند.دوست داشتن فقط آن چیزی نیست که بر زبان می آوریم بلکه تمام آن حرکات و رفتاری است که به خاطر دوست داشتن انجام می دهیم و تمام آن ناگفته هایی است که زبانمان یارای بیان آن ها را ندارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 7:47  توسط فاطمه  |