|
در آن شرط قدم آنست که مجنون باشی
|

كيه كه آخر ديوونگيه
واسه چشات
كيه جز من كه مي ميره
واسه لحن خنده هات
كي برات قصه ميگه شبا كه خوابت نميره
كيه پا به پات ميآد وقتي كه بارون ميگيره
كيه وقتي تشنته
تو ابرا بلوا مي كنه
اگه يه جرعه بخواي كويرو دريا مي كنه
يه شب موي تورو به صد تا مهتاب نمي ده
خودش ميسوزه
ولي تن به سايه و آب نمي ده
اون منم كه عاشقونه شعر چشماتو مي گفتم
هنوزم خيس ميشه چشمام
وقتي ياد تو مي افتم
هنوزم مي آي تو خوابم ؛ تو شباي پر ستاره
هنوزم ميگم خدايا
كاشكي برگرده دوباره

دارم از زلف سياهت گله چندان كه مپرس
كه چنان زو شده ام بي سرو سامان كه مپرس
كس به اميد وفا ترك دل و دين مكناد
كه چنان من از اين كرده پشيمانم كه مپرس
به يكي جرعه كه آزار كسش در پي نيست
زحمتي مي كشم از مردم نادان كه مپرس
زاهد از ما به سلامت بگذر كاين مي لعل
دل و دين مي برد از دست بدان سان كه مپرس
گوشه گيري و سلامت هوسم بود ولي
شيوه اي مي كند آن نرگس فتان كه مپرس
گفتگوهاست در اين راه كه جان بگدازد
هر كس عربده اي اين كه مبين آن كه مپرس
گفتم از گوي فلك صورت حالي پرسم
گفت آن مي كشم اندر خم چوگان كه مپرس
يار كز هجر رخش ناله كنان ديد مرا
مژده اي داد مرا زان لب خندان كه مپرس
گقتمش زلف به خون كه شكستي گفتا
اين قصه دراز است به قرآن كه مپرس

امشب چراغ شبهایم خاموش است.
مهتاب شبانه ام به خواب رفته،آسمان بی ستاره ام ابریست
وچشمه چشمانم پراز اشک دلتنگی است.درکوچه باغ بی کسی ام باز دلتنگ توام.
دلتنگ یک پرنده مهاجر...


خوشا سوز عشق و خوشا درد عشق

شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
مي گفت :
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد
و نام من شقايق شد
و نام من شقايق شد
و نام من شقايق شد
تو را سپید هر چه جز تو را سیاه می کشم
به چشم تو که می رسم سه بار آه می کشم
گلی؟ستاره ای؟پرنده ای؟فرشته ای؟ چه ای؟
تو کاملی تو را شبیه قرص ماه می کشم
به روی زندگی دو خط زرد می کشم
و چشم عاشق تو را که گریه کرد می کشم
تو رفتی و بدون تو کسی نگفت با خودش
که من بدون چشم تو چه قدر درد می کشم

از خداوند خواستم تا غرور را از من بگيرد. گفت:« نه! بازگرفتن غرور کار من نيست..بلکه اين تويی که بايد آن را ترک کنی.»
گفتم پس کودکان و انسانهای معلول را شفا ببخش. گفت:« نه! روح کامل است و جسم زودگذر..مهم روح آنهاست برايم.»
خدايا به من شکيبايی عطا فرما. گفت:« نه! شکيبايی دستاورد رنج است..به کسی عطا نميشود.آن را بايد بدست آورد.»
پس به من سعادت ببخش ای بخشنده بزرگ. گفت:« نه! بازهم نه!خود بايد متعالی شوی..اما تورا ياری ميدهم تا به ثمر بنشينی.»
ممنونم

يکی بود و يکی نبود ، اونی که بود تو بودی و اونی که نبود من بودم ! . يکی
داشت و يکی نداشت ، اونی که داشت تو بودی و اونی که تو رو نداشت
من بودم ! يکی خواست و يکی نخواست ، اونی که خواست تو بودی اونی
که بی تو بودن رو نخواست ، من بودم ! . يکی آورد و يکی نياورد ، اونی که
آورد تو بودی اونی که جز تو به هيچ کس ايمان نياورد من بودم ! . يکی بردو
يکی باخت ، اونی که برد تو بودی اونی که دل به تو باخت من بودم ! . يکی
گفت و يکی نگفت ، اونی که گفت تو بودی اونی که دوست دارم رو به هيچ
کس جز تو نگفت من بودم ! . يکی موند و يکی نموند ، اونی که موند تو
بودی اونی که بدون تو نموند من بودم
!!
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نيست
بين من و عشق تو فاصله ای نيست
گفتم کمی صبر کن گوش به من ده
گفتی که نه بايد برم حوصله ای نيست
گفتم کمی فکر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نيست
رفتی تو خدا پشتو پناهت ، به سلامت
بگذار بسوزد دل من مسئله ای نيست

اين دفعه مي خوام پر بكشم...برم بالا، اونجايي كه دست توام بهم نرسه...برم و بشينم جاي آفتاب...جاي مهتاب و ستاره ها...مي خوام برم، نپرس چرا؟...مي خوام به همه بگم ميشه بالا رفت...ميشه آسمون رو ديد...با اون حرف زد...مي خوام بگم من هم هستم پر از حرفهاي ساده...پر از غصه و دردم ولي شايد شاد و دلگرمم...پس رفتم كه بگم آسمون رو ديدم...جاي مهتابم نشستم با اون هم حرف زدم اما هيچي برام تو نشدي.
دوست دارم

من شايد مثل فرهاد تيشه ميزنم تيشه به ريشه ي خودم...من شايد مثل ليلي با فكر مجنون زندگي مي كنم ...من و چه كار با خود مجنون...من اونقدر با فكر تو زندگي كردم...همه چيز و همه جا رو به تو ربط دادم كه ديگه باورم شده...وقتي فكر اين رو مي كنم كه يه روز بايد همه ي اون رؤياها و خاطره ها رو فراموش كنم اشك ميريزم...من هيچ وقت نذاشتم به جز روي بالشم و گونه هام اشكام جاري بشن... من به همه چيز . همه كس دل ميبندم...ديوارهاي اتاقم و صفحه هاي كاغذ رو دوست دارم...من عاشق همدرديها هستم...شايد همهي اينها شاخدي از روزهاي باروني من باشن...انگار امشب چشماي من با آسمون رقيب شده...انگار مي خوام ثابت كنم چشماي من كمتر از ابرهاي بهاري نيست...اگه بارون رو از پشت شيشه ميشه ديد اگه بارون بعد از مرز پنجره ميباره چشماي من اين طرف اي مرز شفاف شيشه اي مي بارن...اگه بارون رو همه مي بينن اشكاي من راز اتاقمه...محرم همه ي رازهاي من و غمخوار همهي شبهاي تنهايي و غربتم اتاقمه...اتاقم و ورقام...همهي اون برگه هايي كه با هزار فكر و اميد سياهشون كردم...من اتاقم رو قسم دادم كه شاهد بمونه شاهد تمام لحظه هاي عشق ما...عشق من به تو...من هميشه بالشم رو به سنگيني احساس كردم چرا كه توش يه دريا اشك جمع شده...

می دونی؟
يه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن.. تو باشی منم باشم.. کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد.. تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم.. اينجوری که تو تکيه دادی به ديوار..پاهاتم دراز کردی.. منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم.. با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی.. بهت می گم چشماتو می بندی؟ ميگی اره بعد چشماتو می بندی ... بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟ می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن.. يه عالمه قصه طولانی و بلند که هيچ وقت تموم نمی شن.. می دونی؟ می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع.. يه ضربه عميق..بلدی که؟ ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نميدونی من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمی بينی که سريع می برم..نمی بينی خون فواره می زنه..رو سنگای سفيد..نمی بينی که دستم می سوزه و لبم رو گاز می گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبينی.. تو داری قصه می گی.. من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حرکتش.. حيف که چشمات بسته است و نمی تونی ببينی.. تو بغلم کردی..می بينی که سرد شدم..محکم تر بغلم ميکنی که گرم بشم.. می بينی نا منظم نفس می کشم..تو دلت ميگی آخی دوباره نفسش گرفت. می بينی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر ميشم.. می بينی ديگه نفس نمی کشم.. چشماتو باز ميکنی می بينی من مردم.. می دونی ؟ من می ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايی مردن.. از خون ديدن..وقتی بغلم کردی ديگه نترسيدم.. مردن خوب بود ارومه اروم... گريه نکن ديگه..من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا بعدش تو همون جوری وسط گريه هات بخندی.. گريه نکن ديگه خب؟ دلم می شکنه.. دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟
دوستان اگر شعر یا مطلب زیبا دارید در نظرات برای من بفرستید تا در وبلاگ از آنها استفاده بشه

با آنكه دلم در غم عشق تو خون است
حسن تو ز ادراك خرد بيرون است
در زلف تو بي چاره غريب است دلم
يارب كه در آن شام غريبان چون است

سکوت و نگاه را با هم
يکي ميکنم
فريادي ميشود بي صدا
مي شنوي
فرياد بي صدا را
فريادي که با تمام سکوتش
فقط يک چيز مي گويد
دوستت دارم
دوستم داشته باش

من شايد مثل فرهاد تيشه ميزنم تيشه به ريشه ي خودم...من شايد مثل ليلي با فكر مجنون زندگي مي كنم ...من و چه كار با خود مجنون...من اونقدر با فكر تو زندگي كردم...همه چيز و همه جا رو به تو ربط دادم كه ديگه باورم شده...وقتي فكر اين رو مي كنم كه يه روز بايد همه ي اون رؤياها و خاطره ها رو فراموش كنم اشك ميريزم...من هيچ وقت نذاشتم به جز روي بالشم و گونه هام اشكام جاري بشن... من به همه چيز . همه كس دل ميبندم...ديوارهاي اتاقم و صفحه هاي كاغذ رو دوست دارم...من عاشق همدرديها هستم...شايد همهي اينها شاخدي از روزهاي باروني من باشن...انگار امشب چشماي من با آسمون رقيب شده...انگار مي خوام ثابت كنم چشماي من كمتر از ابرهاي بهاري نيست...اگه بارون رو از پشت شيشه ميشه ديد اگه بارون بعد از مرز پنجره ميباره چشماي من اين طرف اي مرز شفاف شيشه اي مي بارن...اگه بارون رو همه مي بينن اشكاي من راز اتاقمه...محرم همه ي رازهاي من و غمخوار همهي شبهاي تنهايي و غربتم اتاقمه...اتاقم و ورقام...همهي اون برگه هايي كه با هزار فكر و اميد سياهشون كردم...من اتاقم رو قسم دادم كه شاهد بمونه شاهد تمام لحظه هاي عشق ما...عشق من به تو...من هميشه بالشم رو به سنگيني احساس كردم چرا كه توش يه دريا اشك جمع شده...