تبليغاتX
در ره منزل لیلی که خطرهاست
در آن شرط قدم آنست که مجنون باشی

تمام شب منتظر طلوع یک ستاره

دلم از این قحطی عشق گلدون بی بهاره

تو رفتی به احساسم خندیدی

شکستنو تو تنها ندیدی

چی بیهوده به دنبالت دویدم

صدات کردم ... صدامو نشنیدی

نه یک پیغوم نه یک نامه

توی چشمام چشم بدوز

با آتیش من بسوز

قسم به هر چی عشقه

دوستت دارم من هنوز

اگه یه روز نبینمت چه کار کنم چه کار کنم

چه جوری خزونمو بهار کنم بهار کنم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 10:44  توسط فاطمه  | 

مادرم روزت مبارک

 

مادر

کودک نـزد خـدا رفت و پرسید : می گویند شما فردا من را به زمین می فرستید اما من به این

کـوچکی و بدون هـیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم ؟

خـدا پاسخ داد : از فـرشـتگان مـن یکی را بـرای تـودر نـظر گرفته ام اوازتـونگهداری

خواهد کرد. امـا کـودک هـنوز مـطمئن نبود که می خواهد بـرود یا نــه ! گـفـت :امـا ایـنجا

دربـهـشت من هـیچ کاری جزخـندیـدن وآوازخواندن ندارم واینها برای شـادی من کافی هستند.

خـداوند لبخند زد : فـر شـته تو برایت آواز خواهد خـواند و هر روز به تو لـبخند خواهد زد

و تو عـشق او را احساس خواهی کرد شـاد خواهی بود. کـودک ادامه داد: من چه طـورمی

توانم بـفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم. خداوند او را نوازش کرد و

گـفت: فـرشته تو زیـباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بـشنوی در گـوش

تـو زمـزمه خواهد کرد وبا دقــت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی .

کـودک با نارحتی گفت : وقـتی می خواهم با شـما صـحبت کنم چـه کنم ؟

خـداوند فـرمود : فـرشته ات د ســتهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد

چگونه دعا کنی . کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین آدمهای بدی هم

زندگی می کنند ! چه کسی از من محافظت خواهد کرد ؟ فرشته ا ت از تو محافظت خواهد کرد

حتی اگر به قیمت جـا نـش تمام شود.در آن هـنگام صـدایی از زمین شـنیده می شد. کـودک

می دانـست که باید به زودی سفرش را آغاز کند . او آرام یک سوال دیگر از خدا پرسید : خدایا

اگر من باید همین حالا بروم لـطفا نام فرشته ام را به من بگویـید

خـــداوند شـانه های اورا نـوازش کرد و پاسخ داد: نام فـرشـته ات اهـمیتی ندارد ، به راحتی

می توانی اورا مــادر صدا کنی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 11:52  توسط فاطمه  | 

 

فكرشم نمي كردم قلبم بشه مال تو

رنگي كنه دنيامو رؤيا و خيال تو

فكرشم نمي كردم قفل قلب من واشه

اون كسي كه مي خواستم يه زماني پيدا شه

فكرشم نمي كردم جادوي نگاهت شم

دلبسته ي لبخندت مات روي ماهت شم

فكرشم نمي كردم پر باشه از تو اغوشم

جر صداي ناز تو چيزي نشنوه گوشم

فكرشم نمي كردم قهرمان رؤيام شي

محتاج نگاهت شم رنگ آرزوهام شي

فكرشم نمي كردم تو از آسمون باشي

تو فرشته اي اهل اوج كهكشون باشي

فكرشم نمي كردم به كسي ندمك جاتو

آرزوم باشه با من تو بسازي فرداتو

فكرشم نمي كردم گم بشم تو لبخندت

انقدر بشم عاشق كه، قلبم بشه پايبندت

فكرشم نمي كردم اين راه به اين سختي

با عشق قشنگ تو مي رسته به خوشبختي

عاشق تو مي مونم عاشقونه با من باش

مثل چشماي خورشيد تا هميشه روشن باش

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 11:48  توسط فاطمه  | 

شب مهتابه و چشام بازم از ياد تو خيسه

ديگه عادت شده با بغض واسته تو مي نويسه

كاش مي فهميدي كه قلبم خونه آرزوهات بود

يه نفس تنها نبودي هميشه دلم باهات بود

رفتي بي اونكه بدوني دل من مال خودت بود

حال بغضاي پبونم به خدا حال خودت بود

سهم چشماي تو بودن توي دنيا هر چي داشتم

واسه خاطر نازت جونمو گرو گذاشتم

يه دروغ ساده اما قصه ي ما رو بهم زد

سرنوشتو آخر با جدا شدن بهم زد

تو پشيمون شدي و من حالا صندوقچه ي دردم

سخته اما باورش كن من ديگه بر نمي گردم

تو ترانه هاي شرجيم مي درخشي تو هميشه

اما من هر كاري كردم كه ببخشمت نمي شه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 11:42  توسط فاطمه  | 

مي گن دستاي ناز تو مهمون دستاي ديگس

يه شب تو دستاي منه فردا ولي جاي ديگس

با من غريبي مي كني، هر چي مي گم نمي دوني

حس مي كنم خسته شدي، مي خواي منو برنجوني

دلم گواهي مي ده تو، دنبال يه بهونه اي

همش دلت مي خواد بري، مي گم بمون نمي موني

دلم داره بهم مي گه نگاش مثل گذشته نيست

نه اون كسي كه خودشو براي تو مي كشته نيست

قصه عشقم اولا قصه يه فرشته بود

همون دل منو شكست حالا ديگه فرشته نيست

فرشته دل نمي شكنه اهل بهشته، باوفاس

خيانت و شكستنم، فقط مال ما آدماس

آخه مگه فرشته هم رسم شكستن بلده؟

آدم مي تونه بد باشه مگه فرشته هم بده؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 11:33  توسط فاطمه  |