تبليغاتX
در ره منزل لیلی که خطرهاست
در آن شرط قدم آنست که مجنون باشی
دوستان عزیز متاسفانه دیگه نمی تونم زود به زود وبلاگ را آپ کنم ولی بهتون قول می دم هفته ای یک بار آپ دیت کنم.

این عکس زیبا هم تقدیم به تمام دوستانی که از این وبلاگ دیدن می کنند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 10:20  توسط فاطمه  | 

لیلی نام تمام دختران زمین است


لیلی خودش را به اتش کشید


خدا گفت : زمین سردش است چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟


لیلی گفت :من


خدا شعله ای به او داد لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.


سینه اش اتش گرفت خدا لبخند زد.لیلی هم لبخند زد


خدا گفت:شعله را خرج کن.زمینم را به اتش بکش.


لیلی خودش را به اتش کشید خدا سوختنش را تماشا می کرد.


لیلی گر می گرفت..خدا حظ می کرد


لیلی می ترسید می ترسید اتش اش تمام شود.


لیلی چیزی از خدا خواست.خدا اجابت کرد.


مجنون سر رسید . مجنون هیزم اتش لیلی شد.


اتش زبانه کشید . اتش ماند . زمین خدا گرم شد
خدا گفت :اگر لیلی نبود زمین من همیشه سردش بود

 

 

لیلی  تشنه تر شد


لیلی گفت: امانتی ات زیادی داغ است.زیادی تند است.


خا کستر لیلی هم دارد میسوزد امانتی ات را پس می گیری؟


خدا گفت: خا کسترت را دوست دارم. خاکسترت را پس میگیرم.


لیلی گفت: کاش مادر میشدم مجنون بچه اش را بغل می کرد.


خدا گفت: مادری بهانه عشق است. بهانه ی سوختن  تو بی بهانه عاشقی تو بی بهانه می سوزی.


لیلی گفت: دلم زندگی میخواهد ساده بی تاب بی تب.


خدا گفت:اما من تب و تابم بی من میمیری.....


لیلی گفت: پایان غصه ام زیادی غم انگیز است مرگ من  مرگ مجنون پایان قصه ام را عوض می کنی؟


خدا گفت: پایان غصه ات اشک است . اشک دریاست


دریا تشنگی است و من تشنگی ام تشنگی و اب . پایانی از این قشنگ تر بلدی؟


لیلی گریه کرد. لیلی تشنه تر شد . خدا خندید
.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 9:28  توسط فاطمه  | 

 

گفتی دوستت دارم و رفتی . من حيرت کردم . از دور سايه هايی غريب می آمد از جنس دلتنگی و اندوه و غربت و تنهايی و شايد عشق. با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت . گفتم عشق را نمی خواهم . ترسيدم و گريختم .رفتم تا پايان هرچه که بود و گم شدم . و اين ها پيش از قصه لبخند تو بود .

جای خلوتی بود وسط نيستی . گفتی : «هستم.» نگريستم٬ اما چيزی نبود.گفتم «نيستی.»باز گفتی :«هستم.»بر خود لرزيدم و در دل گفتم نه ٬ نيستی . اينجا جز من کسی نيست.بعد انگار گرمای تو در دلم ريخت.من داغ شدم ٬ گر گرفتم تا گيج شدم . بعد لبخند زدی و من تسليم شدم . گفتم :«هستی ! تو هستی ! اين من هستم که نيستم .» گفتی:«غلطی.» و اين هنوز پيش از قصه دستهای تو بود.

وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه.از پاره ابرهای هجر باران شوق می باريد و اين تکه گوشت افتاده در قفس ِ قفسه سينه ام را آتش می زد .ومن ذوب شدم و پروانه ها نه ٬ فرشته ها حيرت می کردند و اين وقتی بود که هنوز دست هات انگشتانم را نبوييده بودند.

يک شب که ماه بدر بود و چشم هاش را گشوده بود تا با اشتياق به هرچه که دلش می خواست خيره شود٬ تو شرم نکردی و ناگهان با انگشتان دست هات هجوم آوردی تا دست هام را فتح کردی.انگشتانت بر شانه انگشتانم تکيه زدند و در آغوش آنها غنودند.تو ترنه های عاشقانه می سرودی٬من اما همه ترس شده بودم٬چيزی درونم فرياد می کشيد.چيزی شعله ور می شد.شراره های عشق می سوزاند و خاکستر می کرد و همه از انگشتان تو بود.من نيست شده بودم.گفتی:«حال چگونه است ؟»گفتم:«تو همه آب٬ من همه عطش.تو همه ناز٬ من همه نياز.تو همه چشمه ٬ من همه تشنگی.»گفتی:«تو همچنان غلطی.»و اين هنوز پيش از قصه نگاه تو بود.

فرشته ای پر کشيد تا نزديک تر آيد. در شهود با ماه انباز شود.من به خاک افتادم.ناخن هام را با انگشتانت فشردی و لبخند پاشيدی.گفتی:«برخيز!» گفتم :«نتوانم.»بعد ناگهان چشم هات تابيدند و من تاب از کف دادم. مرا طاقت نگريستن نبوداما توان گريستن بود.بعد تو اشک هام را از گونه هام ستردی.فرشته پيش تر آمده بود.من گويی در چيزی فرو می رفتم.گفتم:«اين چيست؟»گفتی:«اندوه!اندوه!»بعد فروتر رفتم.بعد تو دست بر سرم نهادی و مرا در اندوه غرقه کردی.فرشته از حسادت لرزيد و بال هاش از التهاب عشق من سوخت.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 9:15  توسط فاطمه  |