|
در آن شرط قدم آنست که مجنون باشی
|

هيچ وقت گريه نکن ! چون هيچکس لياقت اشکهای تو را ندارد.
اگه هم داشته باشه طاقت اشکهای زيبای تو را نداره۰۰۰۰۰
وقتی دلم برات تنگ ميشه ميرم پشت ابرها زار زار گريه ميکنم پس وقتی بارون اومد بدون دلم برات تنگ شده به ياد من باش
دوستم نداشت دروغ ميگفت هر بار که بسراغم می آمد با گريه ميگفتم راستش را بگو اگر مهر به ديگری داری ترا می بخشم . و باز خنده ای ميکرد و ميگفت جز تو مهر به کسی ندارم. تا اينکه يکروز با گريه بسراغم آمد . گفت مرا ببخش به تو دروغ گفتم . دل بديگری دارم. خنده تلخی کردم و گفتم من هم بتو دروغ گفتم ترا نمی بخشم
روزی که به دنيا آمدم صدايی در گوشم طنين افکند که تا اخر عمر با من خواهد ماند!
گفتم کيستی؟ گفت : غم .
خيال ميکردم غم نام عروسکی است که ميتوان با آن بازی کرد. ولی حالا فهميدم که : خود عروسکی هستم بازيچه ی دست غم

بگذار آن باشم که در کوهساران با تو گام برمیدارم
بگذار آن باشم که در کنار تو گل میچیند
بگذار آن باشم که ژرفای احساسات خود به او میگویی
بگذار آنباشم که رازهایت را به اومیگویی
بگذار آن باشم که در غم به سوی او می روی
بگذار آن باشم که در شادی همراه او میخندی
بگذار آن باشم که تو عاشقشش هستی