|
در آن شرط قدم آنست که مجنون باشی
|

وقتي عزيزم را براي آخرين بار ديدم گل زردي به عزيزم دادم عزيزم گفت
من که دوستت دارم پس چرا به من گل زرد ميدي؟من هم گفتم آخه نمي خوام
بعد ازاينکه همه دنيا راازمن گرفتي براي پيدا کردن گل زرد خودت رو به زحمت بيندازي

زندگي به من آموخت که چگونه گريه کنم امّا گريه به من نياموخت که چگونه زندگي کنم تو نيز به من آموختي که چگونه دوستت بدارم امّا به من نياموختي که چگونه فراموشت کنم
اگه می دونستی برگ زرد وقت جدایی چه حالی داشت...
اگه می دونستی قطره ی بارون وقت دور شدن از ابر چه حسی داشت...
اگه می دونستی یه بندر وقت رفتن کشتی ها چه تنها می شه...
اگه می دونستی اون درخت کاج وقت پر کشیدن پرنده ها چه غمگین می شه...
اگه می دونستی که رفتنت چه آتشی بر جانم کشید..
اون وقت این قدر راحت نمی گفتی...
خداحافظ

اگه می دونستم که با رفتنم و با اشک ریختن من تو خوشحال میشدی زودتر از اینها میرفتم تا خنده رو روی لبات می دیدم
هر جا که رفتی و با هرکه هستی امیدورام که خوب خوب باشی
هیچ وقت فراموشت نمی کنم مگر انکه باز بدانم با فراموش کردنت باز خوشحال میشی


چـه آسان بر نگاهــت دل سپــــــردم
بـــه یکـــــباره دلــــــــم را گــــــــم نمودم
مـــیــــــان حـــــــرفـــــهای پـــــوچ مــــــردم
تـــــــو را هــــــر لــــحظــــه در قــــلبم سپردم
چـــــه آســـــــان تــــو مـــرا از یـــــاد بـــــــــردی
نــــگــــاهــــــم را پـــــــــر از انــــــدوه کــــــــردی
بـــه زیـــر ســــایه عشــــقــــت نــشـــســـتم
امـا تــــو عــــاقــــبــــت را انـــــکار کـــــردی
چـــه بیخـــود مـــن تـــلاشی پــوچ کردم
زمیــن قلــب خــود را کــهنه کــردم
چه بیخود دلسپردم به نگاهت
نــدانستم که بیخود پل شکستم

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
من می شناختم او را ،
نام تو راهميشه به لب داشت ،
حتی در حال احتضار!
آن دل شكسته عاشق بی نام و بی نشان ،
آن زن بی قرار،
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
هر روز پای پنجره غمگين نشسته بود
و گفتگو نمی كرد جز با درخت سرو
در باغ کوچك همسايه !
شبها به كارگاه خيال خويش
تصويری از بلندی اندام می كشيد
و در تصورش
تصوير تو بلندترين سرو باغ را
تحقير کرده بود...
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
او پاك زيست
پاک تر از چشمه ی نور ،همچون زلال اشک،
يا چو زلال قطره باران به نوبهار،
آن كوه استقامت ،
آن كوه استوار
وقتی به ياد روی تو می بود
می گريست !
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
او آرزوی ديدن رويت را
حتی برای لحظه ای از عمر خويش داشت !!!
اما براي ديدن توچشم خويش را
آن مرواريد سرشک غوطه ور آن چشم پاك را،
پنداشت،
آلوده است و لايق ديدار يارنيست !
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
آن لحظه ای كه ديده برای هميشه بست
آن نام خوب بر لب لرزان او نشست
شايد روزی اگر
چه ؟ او ؟ نه آه ... نمی آيد !
اما اگر آمد به او بگو،
من به دعای آمدنش نشسته بودم...