|
در آن شرط قدم آنست که مجنون باشی
|

سايه بونه دستاي تو
سقف مهربانيم كو
تو چشماي بسته ي تو
آسمون آبيم كو
آسمون زنگ صدامو موندني كرد
قصه هاي غصه هامو خوندني كرد
در حضور سايه ي سرد نگاهت
غم اومد احساسم رو خاكستري كرد
قصه هام شيرين ترين قصه ها بود
آسمون هم آبي بي انتها بود
گرچه امروز رنگ گيسويم سپيده
شام تاريك و پريشون و سياه بود
تو خزون درد و تنهايي نشستم
نگرفتي توي تاريكي تو دستم
توي تاريكي به هر ره كوره رفتم
اي دريغ از دست همدردي به دستم
اي دريغا تو كه بودي
از برايم قطره اشكي
از دو چشم تو نيفتاد
.
.
.

امشب ميخواهم تا سر حد جنون گريه كنم و از دست این نا مردمان به رویاهای خود پناه ببرم
ميخواهم چند كلام از دور،براي واپسين بار،از عشق گمشده ي خود رازو نياز كنم
رازو نياز نه ...
مي خواهم هر چه ناله ي سر گردان در پهناي نامنتهي روح بر آشفته ام موج ميزند،به سر روي يك مشت ورق پاره ي كرولال بكوبم
مي خواهم آنهارا با پيك مرگ كه همراه با قافله ي سرمازده ي از پاي افتاده ي زندگيها فراموش شده،به سوي وادي تيره بختان خانه به دوش رهسپار است،برای او بفرستم
مثل گذشته ها با هزارن آه و افسوس شروع میکنم ولی ... ولی دیگر از دنیا نمینالم
هر چه بر من گذشت از خودم بود و بس،پس از نالیدن بیهوده دگر چیزی نمیگویم
ناشناس،مرا بشناس
با همه ی دردی که دارم
با همه ی اندوهی که دارم
مرا که روزهاست با سیاه نوشتن و بدی گفتن زیسته ام
و اکنون مینویسم برای عزیز از دست رفته ام: ...
سلام ای کسی که دیگر نیستی
و من در نیست تو به نیستی ابدی رسیده ام
میخوام قسم دهم تو را که بعد از خواندن این نامه برای سیه روزی من حتی اگر شده یک قطره اشک بریزی
ای عزیز از دست رفته ام
نمیدانم کجایی؟؟؟
نمیدانم در چه حالی؟؟؟
آیا هنوز هم چند ثانیه ای از روزهایت را با رویا هایم سپری میکنی یا نه؟؟؟
شاید تو هم مرا مثل هزاران نفر دیگر به کتاب کهنه ی گذشته هایت سپردی تا با گذشت زمان از یاد بروم
این چیزی که تو میخوانی نامه نیست،یک پارچه ناله است
خوب میدانم که تو با ناله هایم هم آشنا هستی
چند روز است برایت ننوشتم
اما میخواهم امشب برایت به مانند آن کسی بنویسم که هزاران سال است از ورق و کاغذ محرومش کرده اند
تو خوب میدانی من اگر ننویسم،میمیرم
پس من خود را به خاطر از دست دادن تو محکوم کرده ام به ننوشتم
تو با ناله هایم آشنایی،پس از آنها آنطور که سزاوار آشنای هستند پذیرایی کن
نامه ام را تا آخر بخوان و بعد آنها را محکوم به نیستی کن
نمیخواهم نامه هایم مثل من زود محکوم به نبودن بشون
مثل کودکان،دوست داشتم یک بار ... فقط برای یک باری گویی دوستت دارم
اما هرگز نگفتی...