تبليغاتX
در ره منزل لیلی که خطرهاست
در آن شرط قدم آنست که مجنون باشی

امشب دلم آرزوی تو دارد.
نجوا کنان و بی آرام ،خوش با خدایش،
می نالد وگفت گوی تو دارد.

-
تو آنچه در خواب بینند.
پوشیده در پرده های خیال آفرینند.
تو آنچه در قصه خوانند.
تو آنچه بی اختیارند پیشش.
وآنچه خواهند ونامش ندانند-

امشب دلم آرزوی تو دارد.

دل آرزوی تو دارد؛
وین بستر تهمت آغشته چشم در راه
بوی تو، بوی تو،بوی تودارد.
-
بوی تو در لحظه های نه پروا ،نه آزرمی از هیچ.
تن زنده،دل زنده ،جان جمله خواهش.
هولی نه ،شرمی نه از هیچ.

آن بو که گوید تو هستی
در اوج شور هوس،اوج مستی.
جبران خشمی که از خلوت دوش دارم؛
خواهی دلم جویی،اما همه تن پرستی.
وآن بو که چون عشوه های تو گوید:عزیزا،
دریاب! کاین دم نپاید.
شاید که دگر به چنگ نیاید.
امشب شبی دان وعمری ،میندیش.
آن شکوه وخشم دوشین رها کن.
مسپار دل رابه اندوه وتشویش-

ای غرفه نور،در این شب تلخ دیجور.
این بستر شگفتا امشب چه حالتی ست؟
بوی شبستان موی تو دارد.
بوی شبانی که خوشبخت بودیم .
در بستری تا سحر می غنودیم.

بوی نترسیدن ما؛
از -او- ی من _ همچو - او-ی تو_ دارد!
بوی گلاویزی وبی قراری.
ولذت کامیابی.
وشور با عشق شب زنده داری.
امشب عجب بسترم باز، بوی تو دارد.!


تو راه روحی ،کلید گشایش.
وین زندگی را - چه بیهوده- ! تنها بهانه.
تو صحبت عشق ،و آنگاه ،
خواب خوش آشیانه .
در سازه های غم آلود این عمر بی نور،
پر شور تر پرده عاشقانه.


در مرگبوم بیابان،
ودر هراس شب دم به دم ظلمت افزا،
هر گوشه صد هیکل هیبت آور هویدا؛
آنگه که دیریست دیگر
از راه وبیراه، چون امن وتشویش ،
یک رشته گمگشته ،صد رشته پیدا.
و مرد آشفته رفته هر سوی ،
صد بار گشته ست نومید وغمگین،
از عشوه وغمزه صد کور سوی دروغین؛

ای ناگهان در پس تپه وحشت ویاس،
آن شعله راستگوی نشانی.
ای واحه زندگی،خیمه مهربانی؛
بعد از چه بسیار دشواری تلخ محنت،
شیرین بی منت آسایش رایگانی.


تو نوش آسایشی، ناز لذت،
تو راز آن، آن جان بی جمالی.
ای خوب ،ای خوبی ،ای خواب.
تو ژرفی صفوت برکه های زلالی.
یک لحظه ساده بی ملالی،
ای آبی روشن، ای آب. . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:17  توسط فاطمه  | 

 

غمی در سینه دریا نهفته ست
که می خواهد برافشاند به ساحل
چو می بیند که ساحل ژرف خفته ست
نگه می دارد آنرا باز در دل

به جان ساحل آشفته اما
غمی دیگر در دوزخ گشاده ست
شفا می خواهد از آغوش دریا
ولی چون مرده بر جای اوفتاده ست

کنار هم دو سرگردان دو غمناک
خبر از درد همدیگر ندارند
یکی را آرزو آب ویکی خاک
دریغا!
دریغا!عشق را باور ندارند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:16  توسط فاطمه  |