|
در آن شرط قدم آنست که مجنون باشی
|
يك زوج در اوايل 6۱ سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن. 
ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.
خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم.
پري چوب جادووييش رو تكون داد و
اجي مجي لا ترجي
.gif)
دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك QM2در دستش ظاهر شد.
.jpg)
حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت:
خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم.
.gif)
خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!!
پري چوب جادوييش و چرخوند و.........
اجي مجي لا ترجي .gif)
و آقا 92 ساله شد!
پيام اخلاقي اين داستان
مردها شايد موجودات ناسپاسي باشن ،
ولي پريها................
.gif)
مونث هستند !!!!!!!!

اگر تمام ستارگان آسمان را به پای من بریزند
و بگویند
که دل از تو بربکنم
تمام ستارگان را با اشک به آسمان می چسبانم و می گویم:
متاسفم

اون روز که به دنیا اومدی بارونی بود ... اما بارونی در کار نبود
این فرشته ها بودند که داشتن گریه می کردند .... چون یکی ازشون کم شده بود.

من سه تا دوست دارم .... خورشید و ماه و تو
خورشید برای روزام
ماه برای شبام
و تو برای همیشه
به کوه گفتم عشق چیست؟ لرزید ... به ابر گفتم عشق چیست؟ بارید ...
به باد گفتم عشق چیست؟ وزید ... به پروانه گفتم عشق چیست؟ نالید ...
به گل گفتم عشق چیست؟ پر پر شد ...
و به انسان گفتم عشق چیست؟ اشک در دیدگانش جاری شد و گفت: دیوانگیست!