|
در آن شرط قدم آنست که مجنون باشی
|

جاودانه من
I'm so tired of being here
فرسوده ام از ماندن
Suppressed by all my childish fears
محصور در تمام ترسهای کودکی ايم
And if you have to leave
و اگر اراده ای بر این قرار گرفته که مرا ترک کنی
I wish that you would just leave
آرزو دارم به تمامی می رفتی
'Cause your presence still lingers here
زیرا سایه سنگین حضورت هنوز اینجاست
And it won't leave me alone
و مرا تنها نمی گذارد
These wounds won't seem to heal
می نماید این زخمها نمی خواهند درمان شوند
This pain is just too real
این درد بیش از اندازه حقیقی است
There's just too much that time cannot erase
و چیزهای بسیاری است که زمان التیام نمی بخشد
When you cried I'd wipe away all of your tears
آن زمان که می گریستی اشکهایت را از گونه می زدودم
When you'd scream I'd fight away all of your fears
آن زمان که فریاد میزدی با تمام ترسهایت نبرد می کردم
And I held your hand through all of these years
و در تمامی اين سالها دیگر دستانت در دستم نیست
But you still have
اما تو هنوز مالک
All of me
تمام وجود منی
You used to captivate me
عادت داشتی فریبم دهی
By your resonating life
با نور درخشانت
Now I'm bound by the life you've left behind
اما اکنون من اسیر زندگی به جای مانده از تو هستم
Your face it haunts
این چهره توست كه شكار ميكند
My once pleasant dreams
هر شب رویاهای شیرینم را
Your voice it chased away
این صدای توست که از من می گریزاند
All the sanity in me
تمامی عقلانيتم را
These wounds won't seem to heal
می نماید این زخمها نمی خواهند درمان شوند
This pain is just too real
این درد بیش از اندازه حقیقی است
There's just too much that time cannot erase
و چیزهای بسیاری است که زمان التیام نمی بخشد
When you cried I'd wipe away all of your tears
آن زمان که می گریستی اشکهایت را از گونه می زدودم
When you'd scream I'd fight away all of your fears
آن زمان که فریاد میزدی با تمام ترسهایت نبرد می کردم
And I held your hand through all of these years
و در تمامی اين سالها دیگر دستانت در دستم نیست
But you still have
اما تو هنوز مالک
All of me
تمام وجود منی
I've tried so hard to tell myself that you're gone
بسیار سخت تلاش کردهام تا به خود بفهمانم که تو دیگر نیستي
But though you're still with me
اما تو هنوز ترکم نمی کني
I've been alone all along
و من که برای بازمانده زندگی تنهایم
When you cried I'd wipe away all of your tears
آن زمان که می گریستی اشکهایت را از گونه می زدودم
When you'd scream I'd fight away all of your fears
آن زمان که فریاد میزدی با تمام ترسهایت نبرد می کردم
And I held your hand through all of these years
و در تمامی اين سالها دیگر دستانت در دستم نیست
But you still have
اما تو هنوز مالک
All of me
تمام وجود منی

ماه و ماهك
شب بود و هوا تاریک . شب اول ماه . ماه بعد از چند وقت میخواست بخوابه ولی صدای گریه کسی مانع میشد ماه خوب حواسشو جمع کرد تا ببینه صدا از کجا میاد . تا خواست از رخت خوابش بلند بشه صدا قطع شد . اون شب ماه خوابش نبرد . هرچند که تنها شب استراحتش بود . شب بعد ماه باز هم صدای گریه رو شنید . توی شهر رو نگاه میکرد تا ببینه صدا از کجاست . نگاه کردو نگاه کردو نگاه کرد تا دید یه دختر زیبا پشت پنجره ی اتاقش نشسته و داره گریه میکنه . تا نگاه ماه به صورت دختر افتاد دختر هم ماه رو دید . دختر به ماه سلام کرد ولی ماه اجازه نداشت با کسی حرف بزنه . دختر گفت : اسم من ماهک هست . بعد رو به ماه گفت : من خیلی شبیه به تو هستم زیبا ولی تنها . بعد ماهک رو به ماه گفت : میخوای از این به بعد شب ها بیای پیش من که با هم باشیم ؟ ماه باز هم چیزی نگفت ولی دیگه از تنهایی خسته شده بود .
شب بعد ماه با نوری بیشتر به دیدن ماهک رفت . ماهک پشت پنجره منتظرش بود . با هم شروع کردن به حرف زدن البته ماهک حرف میزد و ماه فقط گوش میکرد . انقدر حرف زدند تا یک دفعه ماه یادش افتاد که دیگه نوبت خورشید شده تا بیاد توی آسمون . ماه دیگه باید میرفت خونشون تا خورشید بیاد . ماهک خیلی ناراحت بود ماه هم همینطور ولی چاره ای نبود . ماه حتی اجازه نداشت حرف بزنه و یا اشک بریزه ولی ماهک با یک قطره اشک ماه رو بدرقه کرد و با ماه خداحافظی کرد .
شب بعد ماه به خاطر عشقش به دختر باز هم پرنورتر و بزرگتر شده بود . باز هم ماهک پشت پنجره منتظرش بود باز با هم حرف زدند و بازهم ماه یادش رفت که نوبت به خورشیده که بیاد توی آسمون و ماه باید بره خونشون . باز نوبت به جدایی رسید . بازماه اجازه نداشت حرف بزنه و یا اشک بریزه ولی باز ماهک با یک قطره اشک ماه رو بدرقه کرد و با ماه خداحافظی کرد .
شب چهارم ماه باز به خاطر عشقش به دختر پرنورتر و بزرگتر شده بود . باز هم مثل شب های قبل با هم حرف زدند . بازهم ماه یادش رفت که نوبت به خورشید شده تا بیاد توی آسمون و ماه باید بره خونشون . باز باید ماه و ماهک از هم جدا میشدند. بازماه اجازه نداشت حرف بزنه و یا اشک بریزه و باز ماهک یک قطره اشک ریخت ولی به ماه گفت چند لحظه صبر کن میخوام چیزی بهت بگم !!! ماه صبر کرد . ماهک بهش گفت : من عاشقت شدم . ماه از خوشحالی خشکش زد اصلا حواسش نبود که دیرش شده . ماه به خودش اومد و دید که جلوی خورشید ایستاده و داره به ماهک نگاه میکنه . ماهک هم غرق در نگاه کردن به ماه بود . ولی ماه دید که همه ی مردم دارن به اون نگاه میکنن . تا اینو متوجه شد سریع برگشت به خونه .
ماه و ماهک هر شب عاشق تر از شب قبل میشدند . ماهک تمام عشق و احساسش رو بیان میکرد ولی ماه چون اجازه نداشت حرف بزنه هرشب پر نور تر و بزرگتر از شب قبل میشد . و ماهک میفهمید که هر شب عشق ماه نسبت به اون بیشتر میشه .
بعد از چهارده شب ماه به یک دایره ی کامل و پر نور تبدیل شده بود و تصمیم گرفته بود با ماهک حرف بزنه و از عشقش به اون بگه وقتی رسید به بالای خونه ی ماهک و از پنجره اتاق ماهک رو نگاه کرد داشت از تعجب میمرد . ماهک با یه پسر دیگه پشت پنجره ایستاده بود و همدیگرو بغل کرده بودند . ماه قلبش شکست
که یک دفعه ماهک ماه رو دید . با خنده به ماه نگاه کرد و گفت سلام ! ماه طبق معمول جوابش رو نداد هرچند که قبلش تصمیم دیگه ای داشت . ماهک گفت ماه اینم عشقم !!!!! پسر خیلی خوبیه . ماه قلبش شکست و بدون خداحافظی رفت و البته خیلی زود ولی خونشون نرفت اقدر دور شد که با نورش خلوت عاشقانه ی عشقش رو با کسی دیگه روشن بکنه .
ماه از اون شب به بعد از غصه کوچکتر و کمرنگ تر میشد و کمتر توی آسمون میموند ولی هر شب یک نگاه سریع به خونه ی ماهک میکرد و میدید که اون با عشقش توی اتاق ماهک نشستن و با هم حرف میزنند و گاهی همدیگرو بغل کردند ....... ماه با شادی ماهک شاد بود تا اینکه یک شب از اتاق ماهک صدای موزیک میامد . ماه گوش کرد و شنید :
ماه در میاد که چی بشه
میخواد عزیز کی بشه
ماه در میاد چکار کنه
باز آسمون رو تار کنه
نمی دونه تو هستی
بجای اون نشستی
نمی دونه تو ماهی
تو که رفیق راهی
عجب حکایتی شده
فکر تو عادتی شده
که از سرم نمیره
که از سرم نمیره
عجب روایتی شده
عشقت عبادتی شده
خدا ازم نگیره
خدا ازم نگیره
یه ماه می خواستم که دارم
ای ماه شام تارم
تویی رفیق راه من
ای غنچه ی بهارم
این دفعه قلبش شکست . چشماشو بست و رفت خونشون . فردا شبم نیومد توی آسمون . شب بعد که اومد همه دیدند که لکه های سیاهی روی صورت ماه افتاده . از اون به بعد ماه قسم خورد که دیگه نه عاشق کسی بشه و نه تصمیم بگیره که با کسی حرف بزنه .
اگر به ماه نگاه کنید قلب شکستشو میبینید . دیگه کسی نباید انتظار شنیدن صدای ماه رو داشته باشه…

آرزوی ماهی کوچلو
یكی بود یكی نبود ، زیر گنبد كبود ، روی تاق ، تنگ بلور ، توی تنگ یك ماهی بود ، ماهی پولك طلا ، رو تنش بازی نور ، بالهاش رنگین كمون ، چشم بد الهی كور ، اما انگار تو دلش ، یك غم قدیمی بود ، تو دلش یك عالمه ، حرفای صمیمی بود ، با صدای بی صدا ، لا بلای صدفا ، زیر لب می گفت كه هی روزگار بی وفا ، تك و تنها توی تنگ ، دارم از دست می رم ، آخرشم می دونم باید اینجا بمیرم ، تنگ تنهایی من مثل دریای غمه ، باسه این گوی بلور یك ماهی خیلی كمه ، چی می شد یك روزی صبح وقتی پا می شم زخواب ، ببینم یك همزبون كنارم تو تنگ آب ، اگه زشتم كه باشه مثل خرچنگای پیر ، با چشای تاب تاب ، پولكای عین قیل ، اگه صفحه نونمو هرروزی چپو كنه ، اگه از رو تنبلی خودشو ولو كنه ، من بازم اونو می خوام ، اگه هم زبون باشه ، حرفمو بفهمه تا تنهاییم تموم بشه ، اگه اینجوری بشه ، صدفا غزل می شن ، قطره قطره های آب یك دفعه عسل می شن ، اگه اینجوری بشه ، توی تنگ كوچیكم پر مروارید میشه بجای حباب غم ، خدا جون این دل تنگ ، داره خون
ماهی قصه ما ماهی پولك طلا ، سركش رو به خدا دلكش غرق دعا ، خورشید از كوه های دور خودشو بالا كشید ، دست نورش روی آب ، یك ورق طلا كشید ، ماهی قصه ما ، ماهی پولك طلا ، توی خواب بیداری لابلای صدفا رو لبش خنده شاد ، داشت می دید می یون خواب ، یك ماهی عین خودش ، كنارش تو تنگ آب ولی خورشید بلا با تلانگورهای نور می گرفت با شیتنت خواب و از چشاش به زور ماهی پولك طلا غلطی زد رو به طلوع پر غصه پر درد گریه هاش شروع شروع .
آخه لعنتی چته ، حق خوابم ندارم ، توی این دریای غم ، یك حبابم ندارم ، نمی تونی ببینی خندمو حتی تو خواب دیدی اشكای منو حالا هی بتاب بتاب .
تو افق خورشید خانم ، دل نازكش شكست غم ماهی كه دید ، دوباره به خود نشست ، ماهی پولك طلا ، تو دلش دریای درد ، تو چشاش اشكهای شور ، رو لبش یك آه سرد ، چشم از افق گرفت غلطی زود رو صدفا خواست ببنده چشاشو یك دفعه دید كه خدا یم ماهی عین خودش ، نه جونم یك شاه پری ، روبروش رو صدفا ، پر نازای پری ، لم داده تو تنگ آب داره می خنده چشاش یك غزل یك شعر ناب حس كرد تو عمق نگاش ماهی فلك زده ماهی پولك طلا دیگه معطلش نكرد یهویی پری هوا با تموم سرعتش رفت به ماهی برسه می دونست به آرزوش فاصلش یك نفسه شاپری هم انگاری درد بی همدمی داشت چون اونم همینجوری سر به سوی اون گذاشت ، این یكی از این طرف اون یكی از اون طرف ، یك دفعه یك جسم سخت یك دفعه یك دفعه یك جسم سخت یك دفعه خورد به صدف ، ماهی پولك طلا كیج و ویجو نیمه جون رو صدف افتاده بود رو لباش یك قطره خون ، با خودش حرف می زد ، چی این هان یك جسم سخت ، مثل شیشه مثل سنگ ای خدا لعنت به بخت اون توی تنگ دیگست توی یك تنگ دیگه آخ داره حرف می زنه چی می خواد بهم بگه انگاری با این سوال به تنش جونی اومد ، به دلش نور امید به رگاش خونی اومد به خودش تكونی داد چرخی زد میان آب پای دیواره اومد پرشور و اصطراب شاهپریم مثل اون روبروش ایستاده بود عكس چشم ماهیمون تو چشاش افتاده بود ماهی پولك طلا پر شادی پرغم به خودش گفت كه باید كار یك سره كنم تا پرید ته تنگ وخودشو عقب كشید یك دفعه مثل یك تیر سوی شاهپری پرید پركشید پولك طلا تو دلش یك آرزو از رو تنگ بخت خود پرید تو تنگ روبرو خورشید تنگ غروب بال و بندیلشو بست یك نگاه به تاقچه كرد دوباره به خود نشست روی رف یك دست خیس آینه رو پاك می كرد آنطرف دست دیگه یك ماهی رو خاك می كرد اما خورشید می دونست تا هزار سال دیگه لكه اون آینه قصه یك ماهیه قصه بوسه اون ماهی پولك طلا ، كه یك روزی پی هیچ رفت به شهرآینه ها .....

می نویسم برای وجودم ٬ وجودی که هنوز تکرار آسمان در چشمش
جرعه ای از دریا در دستش و تبسمی زیبا و مهری با شکوه در معبد ارغوانی قلبش جاریست
می نویسم برای عزیزی که قلبش با قلبم ٬ وجودش ٬ وجودم و عشق او عشق من است
او می رود ولی روزی خواهد آمد ٬ میداند که من او را دوست دارم با تمام وجودم
هنگامی که غمگین هستم او می آید تا غمهایم را از بین ببرد
خنده های قشنگش را چه زیبا به خاطر می سپارم

اين روزا دلت با ما نيست نگفتم چرا؟؟
توي ساحل روي شنها قايقي به گل نشسته
يكي با چشمون گريون گوشهاي تنها نشسته
نگاه پر اضطراب به افق به بينهايت
ساكته اما تو قلبش داره يك دنيا شكافت
تو چشاش حلقه اشكه تو قلبش غم دنيا
منتظر به راهي يار
تا بياد امروز و فردا
باورش نميشه عشقش همه دنياش زير آب
تنها مونده توي ساحل زندگيش براش عذاب
خاطرات لب دريا ديگه از يادش نميره
همه دنياش زير آب و خودش هم به غم اسيره
دست بيرحم زمونه عشقشو برده به دريا
حالا از خودش ميپرسه مييادش آيا و آيا
عاشقي كه تنها باشه توي دنيا نميمونه
دل عاشق و شكستن شده كار اين زمونه
خاطرات لب دريا ديگه از يادش نميره
همه دنياش زير آب
از غم دوريش مي ميره
هرگز از يادش نميره
از غم دوري ميميره
ديگه از يادش نميره
اي كاش مي ديدم شبي در خواب يا رويا تو را
در قلب خود من مي زدم عكس دو چشمان تو را
در خواب مي ديدم سپس در پيش خود اي گل تو را
دست مي كشيدم مثل قبل من گونه ي خيس تو را
خوب بيد؟؟؟؟!!!!!!!!!

عشق موهبتی است از ذات مقدس پروردگار
آن زمان که خداوند از روح خود در کالبد آدم دمید، عشق چون تار تنیده شد در پود آدمی
و عشق آغاز شد به نام رب، به نام آفریدگار آدمی، به نام حقیقت
عشق حقیقی، پاک است چون از سرچشمه پاکی هاست
زیباست، چون رودی است که سرچشمه اش جمیع زیباییهاست
نشانه ای از وجود خداوند
همیشه از نشانه ها می توان به منشاء رسید اگر راه را خطا نرویم
با عشق آلوده به ناخالصیها نمی توان به اوج هستی رسید
عشق پاک دل پاک میطلبد
عشق حقیقی چون سفری ست برای رسیدن به اصل موجودیت و هستی
همانند هر سفری همسفر می طلبد
هم سفر عشق شدن با دلی بی آلایش و شجاعتی بی نظیر و صبری طاقت فرسا میسر است با کفشی پولادین و عزمی استوار
سفری است زیبا و پر التهاب
با فراز و فرود
با خواستن و نداشتن
دویدن و نرسیدن
کاویدن و نیافتن
گفتن و نشنیدن
دادن و نگرفتن
مردانه ایستادن و شکست خوردن و نهراسیدن و جانزدن
خداوند بخشده ترین است پس در عشق بخشنده باید بود
خداوند مهربان ترین است پس باید محبت ورزید و در انتظار پاداش نباید بود
آن زمان که عشق تمامی وجود را به آتش می کشد
قلب وسعتی می یابد بی انتها بدین سان که تمامی زندگی در آن جا میگیرد
انگار که هر چیزی جز قلب میسوزد، تمامی وجود تبدیل به قلب می شود
قلبی تپنده، زنده، پرالتهاب، بی قرار

از بس که آسمان دلم ابريست
تمام خاطراتم نمناک شده است
نمي دانم چرا؟
دريا را هم که ديدم
به ياد تو افتادم
روي ماسه هاي ساحل نوشتم
اگر طاقت شنيدن داري
من شهامت گفتن دارم
دوباره به دريا نگاه کردم
باز برگشتم
اين بار روي ماسه ها نوشتم
دوست دارم

روزي زيبايي و زشتي در ساحل درياي به هم رسيدند
روزي زيبايي و زشتي در ساحل درياي به هم رسيدند آن دو به هم گفتند: بيا در دريا شنا کنيم. برهنه شدند و در آب شنا کردند، و زماني گذشت و زشتي به ساحل بازگشت و جامه هاي زيبايي را پوشيد و رفت. زيبا نيز از دريا بيرون آمد و تن پوشش را نيافت، از برهنگي خويش شرم کرد و به ناچار لباس زشتي را پوشيد و به راه خود رفت. تا اين زمان نيز، مردان و زنان، اين دو را با هم اشتباه مي گيرند. اما اندک افرادي هم هستند که چهره زيبايي را مي بينند، و فارغ از جامه هايي که بر تن دارد، او را مي شناسند. و برخي نيز چهره زشتي را مي شناسند، و لباسهايش او را از چشمهاي اينان پنهان نمي دارد

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان: یواش تر برو, من می ترسم
مرد جوان: نه, اینجوری خیلی بهتره
زن جوان: خواهش میکنم, من خیلی می ترسم
مرد جوان: خوب, اما اول باید بگی که دوستم داری
زن جوان: دوستت دارم, حالا میشه یواش تر برونی
مرد جوان: منو محکم بگیر
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری
آخه نمیتونم راحت برونم. اذیتم میکنه
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید
در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد, یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود
پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت
و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.
بيشتر از هميشه دوستت دارم
گر چه از عاشقي
و از عاشق شدن بي زارم
زير آوار فرو ريخته ي عشق
از دلم چيزي نمونده كه به تو بسپارم
اگر بيهوده نمي ترسيدم
عشقو آنگونه كه هست مي ديدم
شايد اين لحظه غمگين
قلبمو دوباره مي بخشيدم
هر دريچه اي كه رو به شب گشودم
فكر تنهايي چشماي تو بودم
عاشقانه ترين سروده ام شعر چشماي تو بوده
از تو بوده
كاش در امتداد سكوت فريادهاي عاشقانه ام را مي شنيدي
كاش در وراي لبخندت غم انگيزترين نگاهم را مي ديدي
كاش باور داشتي كه تا ابد در قلبم جا داري

تو را به جرم نگاه زيباهت محكوم به حبس در زندان قلبم مي كنم
مگر اينكه در دادگاه در محضر عاشقان الهي اعتراف كني كه
دوستت دارم...
عروج
بهاران بود
فصل عطر یاس و بوی باران بود
دل از دلبستگیهای جهان کندم
به همراه نسیم صبحگاهی راه صحرا را نهادم پیش
بی خود از کجا و از کی و از خویش
کنار جویباری لاله ای دیدم
به سویش دست بردم لاله را چیدم
ولی افسوس پر پر شد...
و چشمانم اسیر حسرت دیدار آخر شد
کنارش لاله ای دیگر زبان بگشود و با من گفت :
" باید رفت... "
پرسیدم کجا؟!
تو را اینجا مگر ماوا و مسکن نیست؟
و او آرام با من گفت : آری مسکنم اینجاست , ولی من مقصدم عشق است , قصدم منزل یار است آخر , لاله را در خاک ماندن سخت دشوار است , " آری سخت دشوار است ".

من
پری کوچک غمگينی را
می شناسم که در اقيانوسی مسکن دارد
و دلش را در يک نی لبک چوبين
می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگينی
که شب از يک بوسه می ميرد
و سحرگاه ار يک بوسه به دنيا خواهد آمد

به صداقت کبوتران قسم که گیسوان ارزویم را با نام تو میبافم
و روی بال پروانه ها و کبوتر ها و قاصدکها مینویسم سلام بر تو
سلام بر تو.....
کاش همیشه از اسمون خدا بارون عشق بباره
کاش میشد سواره ابرای اسمون شدو رفت جایی که پر از عشق باشه
کاش میشد رفت به اونجایی که ادماش به عشق احترام میزارن
کاش همیشه همه ادما به خاطر عشق قلب هاشون بتپه
کاش هیچ ادمی بدون عشق زندگی نکنه
کاش خدای مهربون دلا رو به هم نزدیک کنه
کاش روزی نباشه که دلی بدون همدل باشه
کاش خدای مهربون عشق پاک و تو باغچه دل ما ادما بکاره
کاش ادما برای لحظه ای به عشق واقعی فکر کنندو ارزشش رو متوجه بشند
کاش لحظه های انتظار زودتر بگذره تا ادم کمتر دلهره داشته باشه
کاش میشد با نگاه کردن به چشمای کسی که میگه دوست داره فهمید حرفش راسته یا .....
کاش زندگی انقدر سخت نبود
کاش انقدر احساس تنهایی نمیکردم
کاش هیچ ادمی تنها نباشه که خیلی سخته
کاش بودم با کسی که میتونستم باشم باهاش اما......
کاش اونقدر تو چشماش نگاه میکردم تا راز دلشو میفهمیدم
کاش بشه همیشه حتی با خیالش صبح و به شب رسوند
کاش همیشه اسمون خدا مثل امروز بارونی بود
کاش نیاد روزی که ادم به خاطر یه سری مشکلات پا روی قلبش بزاره
کاش وقتی کسی به کسی دل میبنده دلبستنش پاک و عمقی باشه
کاش هیچ وقت نمیذاشتیم حریم زیبای عشق شکسته بشه
کاش میشد همه ماها به اونی که میپرستیمش قسم بخوریم که تا اخرش عاشق می مونیم
وهزار تا کاش............دیگه

امیدوارم خدا به همه کسایی که دنبال یه قلبه دیگه میگردن کمک کنه.
امیدوارم هیچ کس تنهاییش رو با غصه سر نکنه.
امیدوارم همیشه قلبهای همه عاشق باشه و تا اخرشم عاشق بموه.......
باور بودن ندارم اما هستم نای می زدن ندارم اما مستم......
تا به کی باور این ناباوریها تا به کی سوختن و ساختن واسه فردا