تبليغاتX
در ره منزل لیلی که خطرهاست
در آن شرط قدم آنست که مجنون باشی

گاهی اما ما سنگیم و خدا دریا؛ موج های خدا به ما می خورد و ما را صیقل می دهد، اما ما همان سنگیم و سخت و سفت و بی روح، آن موج ها، آن رطوبت، آن شور و نور، آن روشنایی و زیبایی را لمس نمی کنیم، آن را درک نمی کنیم، آن را که با لحظه لحظه وجودمان گره خورده، تماشا نمی کنیم و ما سنگ باقی می مانیم، مایی که می توانستیم ذوب شویم در آن موج و دریا، سنگ و سفت باقی می مانیم و به خاطر همین سنگ بودنمان کوچک و کوچک تر می شویم و ... از عشق خبری نیست! گاهی اما ما سنگیم و خدا دریا؛ موج های خدا به ما می خورد و ما را صیقل می دهد، اما ما همان سنگیم و سخت و سفت و بی روح، آن موج ها، آن رطوبت، آن شور و نور، آن روشنایی و زیبایی را لمس نمی کنیم، آن را درک نمی کنیم، آن را که با لحظه لحظه وجودمان گره خورده، تماشا نمی کنیم و ما سنگ باقی می مانیم، مایی که می توانستیم ذوب شویم در آن موج و دریا، سنگ و سفت باقی می مانیم و به خاطر همین سنگ بودنمان کوچک و کوچک تر می شویم و ... از عشق خبری نیست!

 

 

 

 

گريه شايد زبان ضعف باشد

شايد خيلي كودكانه

اما هر گاه گونه هايم خيس مي شود

مي دانم

نه ضعيفم ... به يك كودك

مي دانم پر از احساسم ....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 20:57  توسط فاطمه  | 

اين داستان رو شايد خيلی هاتون شنيده باشيد ( از زبان يك دوست گمنام )

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو " داداشی" صدا می کرد .

به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد

آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم  ".

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط " داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

تلفن زنگ زد خودش بود  گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمی خواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم وقتی کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " .

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط " داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : " قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .

من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی همراه نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :" متشکرم، شب خیلی خوبی داشتیم ".

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط " داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه کنار من اومد و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم .

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط " داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط " داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :

تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نیمدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

 

*******************************************************

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 19:30  توسط فاطمه  | 

 

آن هنگام که باد پایئزی آخرین تازیانه خود واپسین خاطره تو را بی رحمانه از من خواهد ربود ارامتر از افتادن برگ خواهم گریست و در آن گشاگش سخت و تنها  معجزه ای کوچک خواهد توانست به تو بفهماند که رنگ چشمانخیس من پشتیبان تو ست.

آرزو دارم به پاس ساعتی که با هم  بودم قلبم را هدیه کنم که قلب من از قلب مهربون تو بیمتر تر و رنجورتر است آرزو دارم پرنده سعادت و اقبال را هدیه کنم که سالهاست بال پرنده سعادت و  اقبالم شکسته هست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 11:17  توسط فاطمه  | 

پری های دریایی که موهایی بلند و چشمانی آبی داشتند

در ساحل بازی می کردند که آب جسد جوانی را به ساحل آورد و در کنار آنها نهاد .

آن ها به جوان نزدیک شدند و نامه ای را در جیب روی قلبش یافتند .

یکی از پری های دریایی نامه را خواند :

" ای عشق نازنین من !

باز نیمه شب است . تنها مونس من در این لحظه های تنهایی

اشکهایی ست که به یاد تو بر گونه می ریزم .

هیچ چیز نمی تواند تسکینم دهد

جز آنکه از جنگ بازگردی و مرا در آغوش گرم خویش بگیری !

وقتی می رفتی چیزهایی گفتی و رفتی .

هنوز طنین صدای قشنگت در گوشم می پیچد .

گفتی که اشکهایت را نزدم به امانت می گذاری و روزی برای گرفتن آنها باز می گردی .

نمی دانم چه بگویم ! اما دلم را در این نامه می پیچم و برایت می فرستم .

دلم درد دارد ... اما درد دلم را با عشق به شادمانی تبدیل می کنم .

عشق دل من و تو را تازه متحد ساخته بود و ما نفس خداوند را بر خود احساس می کردیم که شیپور جنگ دمیده شد و تو رفتی .

اما این چه وظیفه ای ست که عاشقان را از هم جدا می سازد ؟

آه محبوبم ! به حرفهای من گوش نده .

شجاع باش و به کشور خود وفادار بمان !

به حرفهای دختری گوش نده که عشق کورش کرده و در تنهایی گم شده است .

اگر عشق تو را در این زندگی به من نرساند

بی تردید در زندگی دیگر تو را به من خواهد رساند .

همیشه عاشقت می مانم ... "

پری های دریایی نامه را روی قلب آن جوان گذاشتند

و سوگوارانه در نی لبک خویش دمیدند .

آنها به یکدیگر گفتند : " آه انسان چه بی رحم است !؟ "

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 10:31  توسط فاطمه  | 

 

مطمئن باش و برو
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست

وچه زشت، به من و سادگیم خندیدی
به من و عشقی پاک
که پر از یاد تو بود

و به یک قلب یتیم که خیالم می گفت تا ابد مال توبود
تو برو برو تاراحتترتکه های دل خودرا آرام سرهم بندزنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 21:21  توسط فاطمه  | 

 

در جنگ ستارگان شكارت كردم

بر شانه ي كهكشان سوارت كردم

از منظومه ي شمسي براست گفتم

منظومه ي عشق را نثارت كردم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 16:59  توسط فاطمه  | 

تا کی باید در اشکهایم غوطه ور باشم . تا کی هر قطره ی اشکم موجی باشد بر سیلاب خروشان دلم . خدااااااااا  دیگر مرا توانی نیست تا بگردم به دنبال نیمه ی دیگر وجودم ، تا هر روز به این امید غروب خورشید را بنگرم که امروز آخرین بار است که بی  او خواهم گریست.

کجایی ای نوازشگر گونه های شوره زار شده از اشک ؟؟ اصلا تو کیستی ؟ مرد، زن ،کودک، پرنده ، باران.....

هر که هستی فقط زودتر بیا که دیگر  طلوع خورشید را بی تو نمی خواهم.........

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 16:58  توسط فاطمه  | 

قطعه خاشاکی تنها بر آب روان بود و با نا اميدی اين سو و آن سوی کران را نافذانه ورانداز می کرد تا شايد ساحلی امن يابد. و خود را با تمام وجود برساند بر بالين او اما دريغا از ساحلی امن نااميدانه به راه خويش ادامه داد... حس غريبی او را فرا گرفت... لحظه ای بعد خويش را در دهان گنجشککی ديد که شوخ در حال بازيگوشی است تازه فهميد هيچ جای دنيا امن نيست. حتی روی آب جاری ........ کاش بر تک درخت تنهايی اش تکيه زده بود ... و با تمام وجود خوشبختی اش را تکرار می کرد.... اما دريغا....................

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 12:24  توسط فاطمه  | 

 

من ديديم ، عابري دعا ميخريد
و ثروت ميفروخت
!من ديديم قلبي عشق گدايي ميكرد
شايد گلي پژمرده باشد
...شايد
لذتي بود در تبسم
لذتي بود در استشمام بهار
لذتي بود در لمس گلبرگ بنفشه
لذتي بود در نگاهي ، ژرف ، ژرفتر از ايمان
به آسمان
لذتي بود در درك سياهي شب
لذتي بود در هم صحبتي شقايق
لذتي هست ... آري ، لذتي
عابرهاي خيابان متروكه دل را صدا كنيد ، آرام
بگوييد دلم تنگ شده
بگوييد ، دلم براي يك لبخند ، براي يك صدا ، تنگ شده
بگوييد دلم براي ناله ي ساز ، عشوه رز ، لبخند بهار نارنج
براي استواري سپيدار ، براي آواز رود
دلم براي زندگي تنگ شده
بگوييد ، بگوييد
آرزوي عابران خيابان دل ، تن تقدير را ميلرزاند
بگوييدشان
كسي در شب ، صدايشان ميكرد
بگوييد

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 12:22  توسط فاطمه  |