تبليغاتX
در ره منزل لیلی که خطرهاست
در آن شرط قدم آنست که مجنون باشی

خالیم از هر چه شادی و سراپا غرق دردم

با صدای گریه ها پر می کنم آغوش سردم

هر نفس تنها و کنجی در کنار پنجره

اشک از چشمان خیسم می چکد هر دم

باز سر در آسمان دارم نگاهی تا خدا

از خدا خواهم بگوید من چه کردم

این چه تاوانیست تا کی غصه با من

ای خدا تا کی نباید من بخندم

باورم کن چون بگویم چشم هایم را کنار آب دریا تر نکردم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 12:46  توسط فاطمه  | 

می گفت عا شقم ، دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم....
او رفت و تنها ماند...
زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد
...
از او پرسیدم از عشق چه می دانی ؟ برایم از عشق بگو...
گفت:عشق اتفاق است بايد بشينی تا بیفتد!!!
گفت:عشق آسو دگيست ,خيال است...خيالی خوش
...
گفت:ماندن است ....فرو رفتن در خود است...
گفت:خواستن و گرفتن و برای خود کردن است...
گفت: عشق ساده ست ، همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود
...
گفت: عشق دروغی بیش نیست...

 

گفتم: تو عاشق نبودی و نیستی........
گفتم:عشق یک ماجراست ، ماجرایی که باید آن را بسازی
.......
گفتم:عشق درد است....
گفتم:عشق رفتن است عبور است ، نبودن است
...
گفتم: عشق تضاد است...
گفتم:عشق جستجوست ، نرسیدن است...... نداشتن و بخشیدن است....
گفتم:عشق آغاز است , دیر است و سخت است....
گفتم:عشق زندگیست ولی از یه نوع دیگه
.....


به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام....!
گفتم عشق راز است....!
راز بین من و توست و بر ملا نمی شود.....
هیچ وقت پایان نمی یابد . مگر به مرگ...!!
آهی سردی کشید..!
دیگه هیچی نگفت..!
سرشو انداخت پائین و آروم از پیشم رفت....!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 14:45  توسط فاطمه  | 

 

مي خوام چشماتو نقاشي کنم

اما

خيلي سخته

نمي دونم منم توشون هستم يا نه؟

شايد باشم اما خط خورده

يه سايه که روشونو خطاي سياه کشيدي

خيال پاک کردنشون روهم نداري

تو هميشه همين طور بودي يه چيزي رو که خط خطي ميکردي

ديگه نمي تونستي برا خودت دوباره معنيشون کني

اما

من فکر ميکردم توي چشماي دريايت واسم هميشه جا داري

حالا تازه فهميدم عشق تو مثل يه باتلاق بود

که هر روز منو بيشتر بيشتر تو خودش فرو مي برد

مي دوني

حالا اين باتلاق به انتهاش رسيده و من توش اسيرم

هر چي دست و پا مي زنم فقط به عمقش افزوده ميشه

من ساده رو بگو مي خواستم توي باتلاق شنا کنم

حالا مي خوام دستاي پر از مهرت رو بکشم

اما

نمي دونم دستامو ميگيري که نجاتم بدي يا نه؟

اما بدون اگه توي اين باتلاق نابود هم بشم ذره اي از عشقم نسبت بهت کم نميشه...

. ازقلب کوچولوم خوب نگهداري ميکنم آخه تو توشي

پس اگه يه روز خواستي برگردي

و

بر خلاف عادتت خطاي سياه رو پاک کني

ته همون مرداب

چشم به راهت نشستم....

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 23:1  توسط فاطمه  | 

عشق ورزیدن بر زبان آوردن آن است . عشق یعنی خواندن کتاب دل دیگری ، تا آن را

همان گونه که می ستائیم هدیه کنیم. قلب ، نقشه گنجی است که می گسترانیم و با صدا

بلند می خوانیم . گاه آنچه در چهره ای به نگارش آمده ، چیزی بیش از متون شعرای

هفت گانه است ، و من هنگامی که به صورتی چشم می دوزم ، سعی دارم تمام سطور آن

حتی زیر نوشته هایش را بخوانم . همچنان که در مه و ابر می لغزم ، در رخساره ها غرق

می شوم تا شاید ببینم دیگری را ... اما اگر بعضی را رغبت خواندن سیمای دیوانگان

نیست ، به دلیل ناکافی بودن بصیرت و فهم آنهاست... آنها کتابی ناگشوده اند. یک مادر

در چشمان فرزندش همه چیز را می خواند. قرار گرفتن در تیر رس نگاه یک نوزاد کافی

است تا بدانیم چگونه انسان کوچک از سیمای ما موفق به خواندنمان می شود . چون

خواننده های بزرگ و حرفه ای سیمای مخاطب خود را می بلعد!........ واقعه ای پرشرر

میان دو نفر که به هم علاقمندند ، خواندن یکی توسط دیگری.........**

عروسکم دوستت دارم قدِ یه دنیا، به اندازه ِسادگیت

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 12:15  توسط فاطمه  | 

سکوت شکست من

میخواستم چیزی نگویم.همچنان سکوت کنم : گفتم شاید سکوت خود

آرامشی دارد که دلم را آرام میکندو بهترین دوستم بود : سکوت

را می گویم.......

اما بازهم قلبم بر دیواره سینه ام کوبید. بسیار ناراحت...

که چرا سکوت؟ سکوت زیباست اما نه همه جا.

گفت : اگر سکوت کنی...

رندان با فریاد و یاوه گویی جبرانش میکنند.

دلم اعتراض کردو گفت : بگو که چقدر اعتماد کرد ی و چه روزهارا

شیرین و زلال می دیدی....

گفت : بگو از ته دل با ماه دردودل میکردی و صادق بودی. . . بگو که خورشید در همسایگی ما بود و من حسش می کردم ولی . . . . اینجا

این گوشه از زمین، اینجای زمانه را می گویم . . .

اگر صداقت داشته باشی. . . میگویند : احمق است.

اگر به شادیها بخندی. . . میگویند : ابله است.

و اگر بر غم دیگران گریه کني، میگویند دیوانه است.

دوستی میگفت: مارا چه شده است؟و چه زیبا گفت

اعتماد. . . صداقت. . . عشق پاک.. اینها کجا هستند؟؟

در زمانی که تو هر روز بارها بمن دروغ گفتی و من در تنهایی

گریستم و چندین بار دلم را شکستی و باز هم با دروغ سعی کردی

که آن را بهم بدوزی. . .! نشد.

گفته بودم از دروغ بیزارم. . . . می گویم از دروغ بیزارم.

سکوت را شکستم که به حرف دلم گوش کنم.

اشک ریختم تا آبی باشد بر آتش دلم.

رفتم تا شاید به جاده عشق برسم. شاید به راستی و درستی . . .

گفته بودم که میروم . . . . راست گفتم . رفتم ! . . تا بدانی هنوز...

هم مرا نشناختی . من از دروغ متنفرم . . .!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 0:48  توسط فاطمه  |