|
در آن شرط قدم آنست که مجنون باشی
|


چشم میگفت که دل موجب اندوه من است
دل بر اشفت كه اندوه من از ديدن توست
چشم گفتا كه تويي مرغ شباهنگ وجود
دل بگفت ناله’ من تابع گرديدن توست
چشم خنديد كه من گمره و گريان توام
دل بگرييد كه اين گريه ز خنديدن توست

عزیزان عیدتان مبارک

هيچ وقت حسود نبودم
ولي از ديدن شادي ات به خود مي پيچم
هيچ وقت بدجنس نبودم
ولي آرزو دارم يك روز خوش هم نبيني
هيچ وقت بدگمان نبودم
ولي مطمئنم تو هر ثانيه به من خيانت مي كني
با تمام اينها خوشحالم كه هنوز عاشقت نشدم،
فقط حاضرم برايت بميرم...

نگه دار پیاده میشم ...!
به تو عادت کرده بودم
مثل گلبرگی به شبنم
مثل عاشقی به غربت
مثل مجروحی به مرحم
من که در گریزم از مرگ
به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گریه شب
به تو هجرت کرده بودم
نگه دار پیاده میشم ...!
به تو عادت کرده بودم
مثل گلبرگی به شبنم
مثل عاشقی به غربت
مثل مجروحی به مرحم
من که در گریزم از مرگ
به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گریه شب
به تو هجرت کرده بودم
***
بله پاکترين احساس همان تصوير خيالم بود
از جنس باران که مرا جان بخشيد
از باران هم پاکتر مگر مي شود بود
گفتم شايد اين عشق پاک مرا بشويد
مرا از عشق سيراب کند
اين احساس که از اسمان باريد
از جنس باران بود بر خاک تشنه و نا چيز
و حالا من هم قدري پاک شده ام
تصوير خيالم مرا تا اوج برد و ارام کرد

امروز بار دیگر عشق تو خاطرم را آشفته کرد...
خاطرات خوش گذشته که در قبال عشق پاک تو گذشته بود...
و این روزها چون شعله های سوزاننده ای رو به خاموشی بود...
از نو شعله ور گردید...
می دانم که تو هم گذشته را از یاد نبرده ای...
آن روزها که مرا دوست داشتی...و به عشق خود امیدوارم می کردی...
به یادت هست یک روز گل زیبائی برایم هدیه فرستادی؟
گل سرخ کوچک قشنگی بود...
که حکایت از عشق پاک من و قلب هوس پرست تو می کرد...
برایم نوشته بودی:
"سوگند به اولین عشق که پاکترین آنهاست"
"قلب من برای همیشه جایگاه عشق تو خواهد بود"
"تو را هرگز در زندگی از یاد نخواهم برد..."
"چون تو نخستین عشق منی..."
ولی دریغا تو قول خود را از یاد بردی...
مهر خود را از من دریغ نمودی...
و آرزوهایم را در هم شکستی...
ای کاش هرگز در سر راهم قرار نمی گرفتی تا...
امروز آن گل سرخی که برایم هدیه کرده بودی دارم...
و آن یگانه یاد بود عشق پاک من است...
امروز دیگر آن گل طراوت و زیبائی آن روز را ندارد...
زیرا عشق تو که مایه طراوت و شادابی آن بود...
دیگر وجود ندارد...
قلب من امروز این گل خشک را دوست دارد...
زیرا خاطرات خوش عشقی که چند صباحی به طول انجامید...
در میان برگ های خشک آن مدفون است...
این گل گل عشق من بود...
ولی افسوس که چه زود از طوفان بی وفائی تو...
پژمرده گردید...

عشق بلندتر از آن است که
زیر کوتاه نگاهی عتاب آور پامالش کنی
عشق حقیقی تر از آن است که
پشت ابری حیاهای نا راستین پنهانش کنی
عشق یتیم تر از آن است که
به دست رودخانه روزگارش بسپاری..
تا هستیم باید باشیم٬
داشت و برای بودن باید دوست
و برای دوست داشتن باید
عشق ورزید
و برای عشق ورزیدن باید
من را ، تورا



نمی خواستم مثه اشکاش، یه روز از چشاش بی افتم
دونستم زیـــــر پاهــاش ، سنـگی بی قیمـت و مفـتم
آ رزوم بود با وجودم ، مثه روحم آشنا شه
واسه فریاد غرورم ، بــــال پرواز صدا ش
گم بشم تو شب چشماش ، بلکه عاشقم بدونه
واسه سر سپردگیهـــاش ، دیگـــه لایقــم بدون
اما امروز یه غریبه ست ، که فقط به من می خنده
دل و دیــــوونه میـــدونه ، در رو دیــــوونه می بنده
چی شده اونهمه احساس ، اینو هــرگز نمیدونم
دیگه بسمه شکستن ، نمی خوام عاشق بمونم

اين ديوانگيست ...
که از همه گلهاي رُز تنها بخاطر اينکه
خار يکي از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشيم...
که همه روياهاي خود را تنها بخاطر اينکه
يکي از آنها به حقيقت نپيوسته است رها کنيم...
اين ديوانگيست ...
که اميد خود را به همه چيز از دست بدهيم بخاطر اينکه در زندگي با شکست مواجه شده ايم ...
که از تلاش و کوشش دست بکشيم بخاطر اينکه يکي از کارهايمان بي نتيجه مانده است...
اين ديوانگيست ...
که همه دستهايي را که براي دوستي بسوي ما دراز مي شوند بخاطر اينکه يکي از دوستانمان رابطه مان را زير پا گذاشته است رد کنيم ...
که هيچ عشقي را باور نکنيم بخاطر اينکه
در يکي از آنها به ما خيانت شده است...
اين ديوانگيست ...
که همه شانس ها را لگدمال کنيم بخاطر اينکه
در يکي از تلاشهايمان ناکام مانده ايم...
به اميد اينکه در مسير خود هرگز
دچار اين ديوانگي ها نشويم...
و به ياد داشته باشيم که هميشه...
شانس هاي ديگري هم هستند
دوستي هاي ديگري هم هستند
عشق هاي ديگري هم هستند
نيروهاي ديگري هم هستند
تنها بايد قوي و پُر استقامت باشيم
و همه روزه در انتظار روزي بهتر و شادتر از روزهاي پيش باشيم...

به اميد صفاي تو ... به اميد دواي تو ...
تو مسئولی خداوندا مرا بی آنکه خود خواهم اسير زندگی کردی..
کدامين دست جز دست تو غم ريزد به کام من
چرا شد قرعه ی محنت بنام من
که حتی نيمه شبها اشک غم ريزم بپای تو
به اميد صفای تو ... به اميد دوای تو ...

دل من نيز دير زمانی است که می پندارد
دوستی نيز گلی است مثل نيلوفر وناز
ساقه ترد و لطيفی دارد
بی گمان سنگ دل است
آنکه روا ميدارد
جان اين ساقه نازی را دانسته بيازارد


با بال شکسته پر گشودن هنر است
اين را همه ی پرندگان می دانند...
من اسير غم چشمان کبوتر بودم
بام چشمان تو پروازم بود
و نمی دانستم گاهی بام هم دام شود
دل که بيچاره ی پرواز بود
يادگاری شد و در بام افتاد
ماندگاری شد و در دام افتاد!

آخ که عجب رويی داری بازم ميگی دوستم داری خودم ديدم بابا خودم ديدم لب روی لبهاش ميزاری چرا نميگی راستشو که غيره من ياری داری من
ميدونم من ميدونم تو ديگه دوستم نداری بابا جلو پلاساتو ببر بيرون زه خونه دلم اين همه خوبی به تو ببين چی اومد به سرم خانم حالا
ياقی شده رفته واسم ساقی شده براي آشه سردشون چه کاسيه داغی شده گريه و التماس تو قشنگيه خيالمه کشتن و آتيش زدنت آخره عشق و
حالمه پشت سرم گفتی که من درگير و قاتی پاتيیم تووووف به مرامت عوضی از سرتم زياديیم ببين چه طوری بی تو هم دوباره جون ميگيرم فکر
نکنی نباشی بدونه تو ميميرم براي من کی هستی يه لکه سياهی آخره آشو لاشی تو زادهء گناهی


