
شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم
استاد گفت: عشق يعني همين
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم
استاد باز گفت:ازدواج هم يعني همين
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 12:42 توسط فاطمه
|

زيره يه سنگ سياه دونه ای زد جوونه
سر در آورد از تو خاک آسمون رو ببينه
سينه سياه سنگ افتاده بود رو تنش
سردی پيکره سنگ مونده بود رو بدنش
خسته شد نشست رو خاک اون جونه قشنگ
نتونست بياد بيرون از زيره سينه سنگ
گفت که زيره سنگ سخت من غریب و اسیرم
زيره اين حجم کبود جون ميدم من ميميرم
سنگه تا حرفو شنيد قلب سنگيش شکست
گفت که با اين همه درد نميشه اينجا نشست
لبه پرتگاه جنون لغزيد و افتاد تو رود
چشماي جوونه دید آفتابو هر چی که بود
چه قشنگه کار سنگ تو سوکوت شعره من
رسيدن به اوج عشق قصه سقوط سنگ
يکی هست که ميگذره از خودش ببين چه سخت
سنگه افتاد ته رود تا جوونه شد درخت
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 12:40 توسط فاطمه
|

کاش می شد خویشتن را بشکنیم یک شب این تندیس شب را بشکنیم
بشکنیم این شیشه صد رنگ را این تغافل خانه ی نیرنگ را
آسمان دوستی آبی تر است شب در این آیینه مهتابی تر است
من نمی گویم کسی بی دردنیست هر کسی دردی ندارد مرد نیست
لیک می گویم که فصل سوختن آب را هم می توان آموختن
خنده ها را می توان تقسیم کرد گریه ها را می توان ترمیم کرد
کز خطر می بارد از این فصل سرد دوستی را باید اول بیمه کرد
عشق با لبخند مردم زنده است زندگی هم با تبسم زنده است
+
نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 22:2 توسط فاطمه
|

آري
تا شقايق هست زندگي بايد كرد.
دردل من چيزي است؛ مثل يك بيشه نور؛ مثل خواب دم صبح .
وچنان بي تابم كه دلم مي خواهد
بدوم تا ته دشت؛ بروم تا سركوه .
دورها آوايي است كه مرا مي خواند .
+
نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 21:58 توسط فاطمه
|

وقتی که گریم میگیره
دلم میگه مبارکه
قدر اشکاتو بدون
هنوز چشات بی کلکه
وقتی که گریم میگیره یه آسمون بارونیم
اما به کی بگم خدا من تو دلم زندونیم
+
نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 10:22 توسط فاطمه
|

یک قطره اشک گوشه چشمات نشسته بود.... بهت گفتم : اين ديگه چيه؟روت بر گردوندی و گفتی هيچی. گفتم:خودم ديدم که گريه کردی.گفتی:نه.اين که اشک نيست. گفتم اگه اشک نيست پس چيه؟ گفتی اين عشقه. گفتم عشق چيه؟ خيلی مهربون شده بودی.نگاه کردی توی چشمام! گفتی:عشق يعنی خاطره. گفتم:خا طره چيه؟ گفتی يعنی خاطره اولين بار که ديدمت. يادت هست؟ گفتم :عشق حقيقی که يک لحظه نيست.خا طره اولين ديدار يک لحظه بود و تموم شد. گفتی :ديدی اشتباه کردی! عشق يعنی تکرار خاطره اولين ديدار.که تا آخر عمر توی ذهن می مونه و مدام تکرار ميشه. حا لا توی چشمات نگاه می کنم و يک قطره اشک آهسته از گوشه چشمام پايين مياد
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 16:15 توسط فاطمه
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 19:26 توسط فاطمه
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 19:20 توسط فاطمه
|

بچه ها شوخی شوخی به گنجشکها سنگ می زنند
و گنجشکها جدی جدی می میرند
آدمها شوخی شوخی زخم می زنند
و قلبها جدی جدی می شکنند
و تو شوخی شوخی لبخند می زنی ...
((و من جدی جدی عاشق می شوم))
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 19:18 توسط فاطمه
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 19:17 توسط فاطمه
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 19:13 توسط فاطمه
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 19:11 توسط فاطمه
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 20:37 توسط فاطمه
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 20:31 توسط فاطمه
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 20:22 توسط فاطمه
|

کنــم ویــرانــه روزی قایــقــــم را
رهــانــم سینــه را از قیــد و زنجیــر
که مـن آخــر ز کیــن ایـن سکـوتـم
به مـوج خشــم خـود دیـوانـه گردم
به آشـوبی برون ریزم غـم خویــش
ز خشــمم با همـه بیــگانـه گــردم
در آنـدم کس حریـف خشـم من نیست
که طوفـانم هیـاهـوئی ز درد اســـت
ز بغـض و کینـه و افسـردگی هاســت
ز قلبــی مانــده در دنیای ســرد اسـت
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 20:20 توسط فاطمه
|

در چشمانم که می روی تازه میشوم انگار تمام دنیا را سر کشیده ام
حقیقت پشت تاریکی هاست و چشم های تو تاریک تر از همیشه
تو را به تو می سپارم و خودم را به خورشیدی که در چشمانت پنهان شده
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 20:15 توسط فاطمه
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 11:24 توسط فاطمه
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 11:16 توسط فاطمه
|

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 11:14 توسط فاطمه
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 15:41 توسط فاطمه
|

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 15:33 توسط فاطمه
|